ولی الله سلیمانی فرد
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید ولی الله سلیمانی فرد "فتح الله" (۱۳۳۷ ساری _ ۱۳۵۹ سرپل ذهاب) متولد شهرستان شهید پرور
ساری در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش فیض الله نام داشت.ولی الله سلیمانی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود. ولی الله سلیمانی در عضویت
بسیجی و در یگان؟ به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۵۹/۷/۲۲ هجری شمسی در منطقه
سرپل ذهاب بر اثر اصابت
ترکش شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. شهید سلیمانی
مفقودالاثر هستند و در گلزار شهدای
قم سنگ مزاری به عنوان یادبود دارند. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
تا خانه چند كوچۀ ديگر مانده. پايم را به زور روى زمين مىكشم. اين پا ديگر برايم پا نمىشود. اما خدا خير بدهد آن پسر جوانى كه خانهام را برايم خانه كرد. خدا نانش را گرم بخواهد و آب را برايش سرد. از كجا پيدايَش شد، نمىدانم. اما خدا خوب موقعى رساندش. من كه نَه آهى در بساط داشتم، نَه رويى كه به چشمهاى بچههايم نگاه كنم. آنها كه متانت به خرج مىدادند و چيزى نمىگفتند، اما بارها با همين چشمهاى تَهْاستكانى خودم ديدم چطور از سوز سرمايى كه از لاى درز ديوارها به اتاق مىخزيد، مىلرزيدند. با چِندِرغازى كه از فروش تكههاى مقوا و روزنامه گيرم مىآمد، چه مىشد كرد؟ همان قرص نان داخل سفره هم به زور مىشد. شايد فرشته بود. شايد هم نَه. اما هرچه بود خدا خيرش بدهد. يكدفعه با يك استامبولى زير بغل و يك گونى گچ روى دوشش دَمِ در خانه پيدايَش شد. اسمش را نگفت. تنها سلام كرد و لبخندى زد. تعجبم را كه ديد، گفت: «حاجى! اجازه مىدى بيام تو؟» فكر كردم خاتون پىِ عمله فرستاده. آخِر چند روز پيش تنها النگويش را فروخت تا خرج خانه كند. آمد توى حياط. آستينهايش را بالا زد و گچ را ريخت توى استمبولى و آب را رويَش. هنوز مانده بودم از كجا آمده. خاتونْ خانه نبود تا از او بپرسم. رفته بود مسجد تا براى رزمندهها شالگردن ببافد و لباسهاى پارهشان را رفو كند. سقف را گچ گرفت. هر گوشه و كنارى هم كه درزى به ديوار ديد، دستش را ماله كرد و كشيد به آن. از وقتى به خانهمان آمد، لب به حرف وانكرد تا وقت اذان مغرب. پرسيد: «اجازه مىدهى در خانهات نماز بخوانم؟» من هم از خدا خواسته. گفتم: «من هميشه دوست دارم مهمانها در خانهام نماز بخوانند.» قامت كه بست و صوت قرآنش پيچيد زير سقف خانه، با خودم گفتم: «معلوم است با قرآن مأنوس است.» نمازش كه تمام شد، نگاهى به خانه انداخت و گفت: «خيالت راحت پدر! ديگر نه آبى چكه مىكند و نه سرما مهمان خانهات مىشود.» استمبولى را برداشت و رفت دَمِ درِ خانه. بِهِش گفتم: «صبر كن. مزدت را نگرفتى.» برگشت و با لبخندى گفت «مزدم را پيشپيش دادهاند.» و رفت. خاتون كه آمد، از ديدن خانه ماتش برد. حتى نمىدانست كه آمده، چه برسد پولى داده باشد. چه مىدانم شايد كسى او را فرستاده. هركه بوده خدا خيرش بدهد. از همانموقع سوز زمستان راه خانۀ ما را گم كرد. از آنروز هرچه گشتم تا ميان كوچه يا خيابان او را ببينم، نديدم. انگار آب شد و رفت توى زمين. هروقت نگاه سقف مىكنم يادش مىكنم. آخِر نگاه محجوبى داشت و لبخندى گيرا. ••• چند طلبه از كنارم رد مىشوند. يكى از آنها تنهاش به من مىخورد و تعادلم را از دست مىدهم. نزديك است نقش زمين شوم كه دستى زير بغلم را مىگيرد. يكى از همان طلبههاست. مرا روى سكوى كنار خانهاى مىنشاند و مىگويد: «ببخشيد پدرجان! اذيت شديد. حلالم كنيد. آنقدر آشفته بودم كه نفهميدم چه شد.» مىگويم: «تقصير تو نيست. تقصير اين پاى لنگ است. اما تو چرا اينقدر آشفتهاى؟» بغض به گلويش چنگ مىزند و اشك از چشمهايش مىجوشد. بقيۀ طلبهها دورش مىايستند. نمىدانم يكىشان از كجا ليوان آبى برايم آورده. يكى از آنها كه محاسنِ پُرى دارد، مىگويد: «دوستمان شهيد شده.» مىپرسم: «اهل همينجا بود؟ قمى بود؟» طلبۀ قدبلند و چشمبادامىاى جوابم را مىدهد: «نَه پدرجان! اهل روستاى ازناى مازندران بود. دو سالى در سارى درس حوزه خواند و بعد آمد اينجا. استعداد سرشارى داشت. اگر شهيد نمىشد،....» طلبهاى با چشمهاى روشن و صداى بمى كه اندكى رنگ اعتراض دارد، حرفش را قطع مىكند و مىگويد: «حتماً شهيد مىشد. ولىاللّه تمام زندگىاش را گذاشته بود براى خدا. بىمزد و منّت. مىگفت: من طلبۀ امام زمانم. هركارى از دستش برمىآمد، براى خشنودى و رضاى امام زمان انجام مىداد. يادت نيست بعدِ انقلاب مىرفت به مناطق محروم و روستاها را آباد مىكرد؟ شنيدم حمام عمومى و كتابخانه و مدرسه در روستاها بنا مىكرد و خودش بىمزد به بچهها قرآن ياد مىداد. آنقدر براى خدا خالص و مخلص بود كه حتى نخواست تكهاى از جسمش هم بماند. پودر شد.» كنجكاوىام گُل كرده. دوست دارم ببينم از كه حرف مىزنند. مىپرسم: «اسم و رسمش چه بود؟ چطورى بود؟» همان طلبۀ جوانى كه ليوانى آب به دستم داده مىگويد: «اسمش ولىاللّه سليمانى بود. هشت سالى كه اينجا درس خواند، جز ادب و احترام از او چيزى نديدم.» طلبۀ قدبلند ردِّ حرفش را مىگيرد: «سرِ نترسى داشت. قبل از انقلاب شهر به شهر مىرفت و ضدّ نظام شاهنشاهى سخنرانى مىكرد، آنهم چه سخنرانىهايى! پاى يكى از سخنرانىهايش بودم. سخنرانى كوبندهاى داشت. براى همين هم ساواك او را گرفت. خودم شنيدم كه بعد از آزادىاش وقتى از شكنجههايش پرسيدند، گفت:" كارى كه براى اسلام باشد مشكل نيست. "هر جا كه مىديد وجودش لازم است، مىرفت. يكبار هم شده بود پاسدار بيت امام در غائلۀ خَلقِ آذربايجان. دلش خدايى بود. شهادت حقش بود. براى خدا آرام و قرار نداشت.» طلبۀ چشم قهوهاى مىگويد: «خوب وقتى استادش امام خمينى و استاد مطهرى و آيتاللّه مكارم باشند، همين مىشود ديگر. اما اَلحَق، حقِّ شاگردى را خوب ادا كرد.» مىپرسم: «كجا شهيد شد؟» جوانى كه محاسنِ پُرى دارد مىگويد: «سر پلِ ذهاب. شنيديم توپ خمپاره به او خورده.» آهى از تَهِ دل مىكشم و مىپرسم: «زن و بچه داشت؟» مىگويد: «آرى. يك دختر يكساله و يك پسر كه هنوز به دنيا نيامده.» طلبهاى كه كنارم ايستاده از جيب قبايش عكسى بيرون مىآورد و مىگويد: «استادمان عكسش را داد تا ببريم و بزرگش كنيم. اين عكسش است. نگاهم گره مىخورد به عكس. به همان چشمان محجوبى كه ديده بودم. خشكم مىزند. آب دهانم را به سختى قورت مىدهم و مىگويم: «اين جوان شهيد شده؟» همه با تعجب به من نگاه مىكنند. سرى تكان مىدهد و مىگويد: «بله پدرجان! مىشناسىاش؟» سرى تكان مىدهم و مىگويم: «اين عملۀ خانه من بود! بىمزد خانهام را آباد كرد.»