• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمدصادق معصومی گزانه

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمدصادق معصومی گزانه (۱۳۴۶/۰۶/۳۰ آمل _ ۱۳۶۴/۱۲/۲۰ جزیره مجنون) متولد شهرستان آمل در استان مازندران است. مادرش ملکه؟ و پدرش اسماعیل نام داشت. تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. محمدصادق معصومی گزانه در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۴/۱۲/۲۰ هجری شمسی در منطقه جزیره مجنون و در عملیات والفجر هشت شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها مفقودالاثر بودن تشییع در گلزار شهدای گزانه به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش. س یام شهریور ۱۳۴۶ ، در شهرستان تهران چشم به جهان گشود. پدرش اسماعیل و مادرش ملكه نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. روحانی بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. ۱۳۶۴ ، در فاو عراق به شهادت رسید. پیكرش مدت ها در منطقه برجا ماند و پس از تفحص، در گلزار شهدای شهر گزانه تابعه شهرستان آمل به خاك سپرده شد.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

آن طرف جاده را که نگاه کردم چشمم به جوان افتاد که کوله پشتی اش را به پشتش بسته بود و با چوبی که در دست داشت، سر به زیر، مشغول راه رفتن بود جاده طریق العلما در پیاده روی اربعین معمولاً خلوت تر از جاده اصلی نجف به کربلاست این جاده را دوست دارم چون معمولاً کنار آب است و به نسبت خلوت که آدم میتواند بیشتر با اربابش خلوت .کند در گرمای ظهر دیگر پاهایم رمق نداشت. صدای ناله جوان که در گوشم پیچید به سمت دیگر جاده رفتم و خودم را به کنارش رساندم عصب پشت عضله اش گرفته بود و تیر میکشید. آرام روی زمین نشاندمش و پاهایش را کمی ماساژ دادم رفته رفته عضله اش باز شد و از شدت دردش کاسته شد کمکش کردم که آرام و لنگ لنگان تا ایستگاه صلواتی برسیم روی صندلی پلاستیکی کنار جاده که نشستیم پسربچه عراقی با دو شربت در لیوانهای استیل از ما پذیرایی کرد خستگی امانش نداد تا راه را ادامه دهد. من هم باید منتظر میماندم تا حاج حسین برسد از اسم و رسمش که پرسیدم فهمیدم اسمش صادق و بچه روستای گزنه در جاده هراز است دانشجوی ارشد حقوق و مجرد بچه هیئتی که خیلی میخواسته اعزام شود به سوریه اما نتوانسته اما علت آمدنش به عراق و پیاده روی اربعین مخصوصاً از جاده طريق العلما برایم جالب بود آمده بود دنبال يك قبيله شیعه که در جاده نجف - کربلا زندگی میکردند می گفت به آنها مدیون است چون مادر بزرگش را از سالها نگرانی و چشم انتظاری درآوردند. اول نمیدانستم این ماجرا چرا برایش این قدر مهم بود اما بعد از اینکه از عمویش گفت و ماجرای خانواده فهمیدم عزمش بیمورد نبوده عمویش شهید محمد صادق معصومی بود که ظاهراً در عملیات والفجر هشت در ،فاو جزیره ام الرصاص مفقود میشود. سالها خبری از او نمی شود و مادر بزرگش یعنی مادر محمد صادق آن قدر بیتاب و گریان بوده که تقریباً تمام فامیل را تحت الشعاع قرار داده بود؛ به حدی که عروسی مفصلی در فامیل برگزار نمی شد.
شب میهمان مردی عراقی بودیم که داروخانه داشت خانه اش نسبتاً شيك و وضعش مناسب بود. اگرچه تمام اهل عراق در اربعین به بهترین نحو از زائران پذیرایی میکنند بعد از شام از عمویش پرسیدم سال ۱۳۴۶ به دنیا آمده و در نوزده سالگی شهید شده بود. سال آخر، طلبه شده بود. بهمن ماه شصت و چهار که محمد صادق معصومی مفقود میشود هیچ نشانی از او پیدا نمیشود خانواده و دوستان و آشنایان هم نه جسد و نه اثری از وی پیدا میکنند جنگ تمام میشود و اسرا هم که می آیند اما خبری از او نمیشود تا سال ۱۳۷۶ در آن سال گروه تفحص شهدا با همکاری یک گروه شیعه عراقی پلاک و استخوانهایش را پیدا میکنند خبر که پخش میشود مادر شهید به کلی عوض میشود. پلاك و استخوان شهید به همراه هزار شهید دیگر تشییع میشود و در همان روستای گزنه به خاک سپرده میشود اگرچه غصه سنگینی به دل مادربزرگ می نشیند اما از بلاتکلیفی در میآید و به نوعی راحت میشود مادر بزرگ مدام آن گروه شیعه را دعا می کرد. جوان که ماجرا برایش جالب ،بود از سیره تفحص شهدا ماجرا را پیگیر میشود و نشانی از برخی شیعیان آن ،گروه، در جاده نجف ـ کربلا می یابد، دو سال بود که از جاده اصلی به پیاده روی میآمد و از آنها پرس وجو میکرد ولی نمی یافت امسال از جاده طریق العلما آمده بود تا بلکه نشانی بیاید و با آنها ملاقات کند. حاج حسین که زنگ زد و گفت بیایم فلان جا که شب را با هم باشیم قبول نکردم سرگذشت شهید برایم جالب شده بود. برای فردا با او قرار گذاشتم و رو به صادق از عمویش بیشتر پرسیدم گفت که آن قدر مادر بزرگش دربارۀ محمد صادق صحبت کرده که تمام زندگی اش را حفظ .است در دبیرستان عضو جهاد سازندگی و بسیج سپاه پاسداران بود و مدام برای خدمت به جاهای مختلف میرفت روحیه جهادی عجیبی داشت قبل از آنکه به سن قانونی اعزام برسد، توانسته بود به جبهه برود چندین بار اعزامهای مختلف داشت و سال شصت و سه در جزیره مجنون ترکش به گردنش خورده بود، اما زنده مانده بود. پس از چندماه استراحت دوباره عازم جبهه می.شود سال شصت و چهار هم به حوزه آمده و طلبه شده بود. با آن روحیه ای که داشت از همان ابتدا رسالت طلبگی اش را ایفا می کرد. در جبهه هم اگرچه طلبه بود، اما در کنار تبلیغ آموزش تخریب هم میبیند و میشود تخریبچی...... تا اینکه در فتح فاو مفقود می شود. حرفش که تمام شد کاغذی را از جیبش درآورد و نشانم داد دستخط خود شهید بود و وصیت نامه اش را نوشته بود. نکته ای برایم جالب بود که توانستم ارتباطش با پیاده روی اربعین و زیارت امام حسین علیه السلام را پیدا کنم در وصیت نامه اش چند آیه نوشته بود. من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه..... و انفروا خفافا و ثقالا و جاهدوا باموالکم و انفسكم في سبيل الله.... اما نکته جالب این بود که گفته بود اگر جسدم برگشت که مهر تربت را از جیب راستم برداشته و خورد کنید و روی چشمهایم بریزید.... اما اگر جسدم برنگشت که اجرش بیشتر است . ...... حالا به برکت خون آنهاست که ما پیاده این مسیر را به سمت کربلا میرویم و خود عراقیها با جان و دل از ما پذیرایی میکنند. نیت میکنم این زیارت را به نیابت از این شهید بزرگوار انجام بدهم...






جعبه ابزار