• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمد یدالله زاده خوشابی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمد یدالله زاده خوشابی "احمد" (۱۳۳۰ ساری _ ۱۳۵۹) متولد شهرستان شهید پرور ساری در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش یدالله نام داشت.محمد ید الله زاده در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود.محمد ید الله زاده عضو رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود و در لشکر ۲۵ کربلا به اسلام خدمت می کرد که در مورخه ۱۳۵۹/۷/۲۵ هجری شمسی در منطقه ؟ بر اثر اصابت ترکش شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک شهید یدالله زاده در مورخه ۱۳۵۹/۷/۲۹ تشییع در گلزار شهدای روستای خوشاب به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

رايحۀ شيرين درخت انجير، هوا را سنگين كرده بود و ته دلم را ضعف انداخته بود. نوزادم زير سايۀ شاخه‌هاى درهم‌تنيدۀ مو، داخل گهوارۀ چوبى‌اش دست و پا مى‌زد و نگاهش به اطراف مى‌چرخيد. هرگاه مى‌خنديد، لثه‌هاى صورتى‌اش پيدا مى‌شد. نگاهم را از او گرفتم و به لباس‌هايى چنگ انداختم كه داخل تشت فلزى بود. انگارى قصد داشتم تمام دل‌تنگى‌ام را سر لباس‌ها بريزم. سرگرم شستن لباس‌ها بودم كه صداى قيژ درِ حياط را شنيدم. حاج‌محمد بود كه با لباس پاسدارى وارد حياط شد. اخم و لبخندش درهم آميخت و كنارم روى پنجۀ پاهايش نشست. - نبينم سگرمه‌هات تو هم باشه! تا خواستم لب به گلايه باز كنم، صداى جيغ و خندۀ سه فرزند ديگرم بلند شد كه روى ايوان در حال بازى بودند. حاجى با چشم به آنها اشاره‌اى كرد. - وَالَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ‌؛ مؤمنين كسانى هستند كه عهد و امانات خود را رعايت مى‌كنند. بعد برخاست، تك‌تك بچه‌ها را بوسيد و رفت داخل خانه. چند دقيقه‌اى گذشت كه ساك‌به‌دوش بيرون آمد. هُرى دلم ريخت! به اين زودى دوباره راهى جبهه شده بود؟! ديشب به من گفته بود كه قرار است به سرپل‌ذهاب برود؛ اما نه با اين عجله! دست‌هايم را زير شير آب شستم و راهش را سد كردم. اشك در چشم‌هايم حلقه زده بود و دوست داشتم سد رفتنش مى‌شدم؛ اما زبانم نچرخيد چيزى بگويم. حاجى، نفس عميقى كشيد و سرش را پايين انداخت. - يه خونه توى روستاى خوشاب براتون ساختم. يك زمين كشاورزى هم براتون خريدم. شالاپ!... از فكر پريدم. توپ پلاستيكى را ديدم كه روى آب حوض موج‌سوارى مى‌كرد. آن را از آب گرفتم و براى بچه‌ها پرتاب كردم كه روى ايوان بالا و پايين مى‌پريدند. پشت دستم را روى چشم‌هاى خيسم كشيدم و دوباره مشغول لباس‌هاى داخل تشت شدم. بار اولى نبود كه به جبهه مى‌رفت. دفعۀ قبل به كياسر رفت و بعد از آن‌هم براى مبارزه با ضدانقلاب‌ها به بندر تركمن رفته بود؛ اما اين‌بار حس عجيبى داشتم! شب قبل از رفتنش، تا نصفه‌هاى شب از خاطرات گذشته‌اش برايم تعريف مى‌كرد؛ از علاقه‌اش به قرآن مى‌گفت و اينكه از همان كودكى قرآن مى‌خواند. اصلاً همين عشق به قرآن و اسلام، باعث شده بود كه بعد از تحصيلات ابتدايى به حوزۀ علميۀ مصطفى‌خان سارى برود تا درس طلبگى بخواند. حاج‌محمد، شده بود روحانى روستاى خوشاب و هر موقع كه از حوزه برمى‌گشت، اعلاميه‌ها و نوارهاى امام خمينى رحمه الله را بين مردم پخش مى‌كرد. وقتى ساواك بو برده بود كه حاج‌آقا پاى ثابت تظاهرات‌ها عليه رژيم شاه است، از پدرش تعهد گرفته بود كه جلوى فعاليت‌هاى انقلابى او را بگيرد؛ اما حاج‌آقا گوشش بدهكار اين حرف‌ها نبود! تا اين‌كه در بيست و يكم رمضان سال ۵۶ كه تظاهراتى ترتيب داده بود، مأموران ساواك با باتوم به جانش افتاده بودند و او را دستگير كرده بودند. فرداى آزادى، دوباره روز از نو و روزى از نو! بعد از نماز جماعت، مردم را براى مبارزۀ با ظلم باهم متحد مى‌كرد. روزى كه خبر پيروزى انقلاب را آوردند، خوشحال بودم كه فعاليت‌هاى حاج‌محمد ثمر داده بود! كف‌چرك داخل تشت را خالى كردم و مشغول آب كشيدن لباس‌ها شدم. يادش بخير! هر بار كه خسته‌وكوفته به خانه برمى‌گشت، خودش لباس‌هايش را مى‌شست و در برابر اصرار من براى شستن لباس‌هايش، جواب مى‌داد كه تربيت بچه‌ها، خودش مسئوليت سنگينى است! وقتى سپاه تشكيل شد، به عضويت سپاه درآمد و كنار درس حوزه، به مأموريت‌هايى در غرب كشور مى‌رفت تا با منافقين مبارزه كند. در كميته هم كه مشغول خدمت شد، ديگر وقتى براى سرخاراندن نداشت! از همان روزها بود كه حاج‌آقا يادم داد كه كنار خانم خانه بودنم، مرد بودن و ستون خانه بودن را ياد بگيرم! هروقت كه عمامۀ سفيدش را روى سرش مى‌گذاشت و راهى مسجد محل مى‌شد، من هم او را همراهى مى‌كردم تا نماز جماعت را به پيش‌نمازى او بخوانم. انگار هنوز هم صدايش را از بلندگوى مسجد مى‌شنيدم كه مردم را از وابستگى به دنياى مادى منع مى‌كرد! لباس‌ها را كه مى‌چلاندم، نگاهم به سكينه افتاد كه در عالم خواب، لبخند مى‌زد. دوباره همان حس مادرانه در دلم شعله‌ور شد! پدرش آن‌بار آخرى كه ساكش را برداشت و راهى سرپل‌ذهاب شد، من سكينه را باردار بودم. اميد داشتم كه قبل از به دنيا آمدن او، از جبهه برگردد! دوست داشتم سكينه، براى يك‌بار هم كه شده بود، پدرش را مى‌ديد! هر چند مى‌دانم كه او زنده است و هر لحظه و هر جا با من و بچه‌هايمان همراه است! بايد براى آنها هم مادر باشم و هم پدر! آلبومى از عكس‌هاى حاج‌محمد در لباس روحانيت و لباس رزم، جمع كردم تا وقتى سكينه بزرگ شد و از من دربارۀ پدرش پرسيد، به او بگويم كه پدرش، قهرمان بود و شهادتش او را براى هميشه جاودانه كرد. اين روزها هروقت كه دل‌تنگى بى‌تابم مى‌كند و دروديوارهاى خانه، دائم جاى خالى‌اش را به رُخم مى‌كشد، ياد سطرهايى از وصيت‌نامه‌اش مى‌افتم و آرام مى‌گيرم: خداوند، انسانى خلق كرده و از اين بندۀ خود امتحانى مى‌گيرد تا اين بنده‌اى كه او خلق كرده، آيا در خدمت اوست يا در خدمت اجانب و شياطين‌؟ اگر در خدمت اوست، بايد طبق قرآن عمل نمايد و هيچ هراسى به خودش راه ندهد.






جعبه ابزار