• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمد غلامی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمد غلامی (۱۳۴۶ امل _ ۱۳۶۴ پاسگاه ترابه) متولد شهرستان آمل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش نجفقلی نام داشت.محمد غلامی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع راهنمایی به پایان رساند .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.محمد غلامی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۴/۳/۶ هجری شمسی در منطقه پاسگاه ترابه و در عملیات قدس یک شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای پلک علیا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

نامه داده بود: «اين يك معجزه است. ديشب چه شبى بود. من اين را احساس مى‌كنم. الآن كه اين نامه را مى‌نويسم، دشمن پاتك زده و هى خمپاره مى‌اندازد. الآن ۲۴ خمپاره اطراف ما انداخته است اما هيچ‌كدام عمل نكرده. من احساس مى‌كنم خدا با ماست. حتى يكى از خمپاره‌ها، جلوى ما افتاد ولى عمل نكرد. ما فقط مات شده بوديم و آن را نگاه مى‌كرديم.» من احساس مى‌كنم خدا با او بود و او با خدا. وگرنه كدام بچه است كه اگر از او بپرسى مى‌خواهى در آينده چكاره بشوى، بگويد: «مى‌خواهم روحانى بشوم. در مكتب امام صادق درس طلبگى بخوانم.» او گفت و پاى حرفش هم ايستاد. هنوز سيزده سالش تمام نشده بود كه مدرسه را رها كرد. پا را در يك كفش كرد كه مى‌خواهد برود حوزۀ علميه. پدر با هزار تهديد فرستادش، كه: «واى به حالت اگر پشيمان شوى.» ما مى‌دانستيم محمد عشقى را كه سيزده‌سال در قلبش بزرگ كرده است، نمى‌تواند رها كند. بازى‌هاى بچگى‌مان هنوز در خاطرم هست. حتى بازى‌هايش مثل هيچ‌كس نبود. بچه‌هاى روستا را جمع مى‌كرد. مى‌گفت: «اين يك بازى است. همه روبه‌روى اين صندوق بنشينيد و حرف نزنيد.» روى سرش با پارچۀ سفيدى، عمامه مى‌بست. مى‌نشست روى صندوق. برايمان سخنرانى مى‌كرد. روضه مى‌خواند. در همين بازى‌ها، قرآن خواندن يادمان داد. ذكر و اعمال هفته يادمان داد. ما آن روزها نمى‌دانستيم در سرِ كوچكِ محمد چه مى‌گذرد. پدر نمى‌گذاشت همراهش برويم مسجد. هفت جوجۀ قدونيم‌قد بوديم و مسجد سرد بود. محمد كه نمى‌توانست آرام بگيرد. همه را جمع مى‌كرد در اتاق. برق را خاموش مى‌كرد. فانوسى روشن مى‌كرد و برايمان دعاى كميل مى‌خواند. چنان اشكى مى‌ريخت كه ما هم گريه مى‌افتاديم. ما در عوالم بچگى، بزرگىِ بعضى حرف‌ها را نمى‌دانستيم. نشسته بوديم روى پله‌ها كه محمد گفت: «تو را به خدا دعا كن من شهيد شم.» مى‌خنديدم و به دمپايى‌هاى تابه‌تاى پاهايم نگاه مى‌كردم. هوا سرد بود و پله‌هاى فلزى، آزارم مى‌داد. محمد دوباره اصرار مى‌كرد: «تو را به خدا دعا كن شهيد شم. تو دوست ندارى خواهر شهيد بشوى‌؟» من به خنده گفتم: «اى خدا! داداشم را شهيد كن تا من خواهر شهيد بشوم.» صورت محمد از خنده پر شد. گفت: «اى خدا! من قربان لب‌هايت بشوم.» همان روزها بود كه روى تنۀ درخت انجير نوشت: «اين يادگار من به شما. هميشه به ياد من باشيد، كه من شهيد مى‌شوم.» توى آن روستاى دور از شهر، ما نمى‌دانستيم اين آرزوها از كجاى ذهنش سر بلند مى‌كنند. پدر گفته بود: «بچه‌جان! تو با اين كوچكى‌ات، چرا مى‌روى آمل تظاهرات‌؟ تو كه اگر بادِ يك تير بهت بخورت، زمين مى‌افتى.» محمد دوازده‌ساله، راه مى‌رفت و به جايى نامعلوم نگاه مى‌كرد. مى‌گفت: «من اگر يك سنگ هم بتوانم بزنم تأثيرش خوب است.» پدر به فكر شاليزارش بود. پسر بزرگ مى‌كرد كه عصاى دستش باشد. كمك‌كارش باشد وقتِ وجين و درو. محمد مى‌گفت: «اشكالى ندارد كه بچه‌ام، حداقل مى‌توانم در كيسه شن بريزم و بياورم سنگر درست كنم.» شاليزار و گاو و گوسفندانمان را دوست داشت. اما اين چيزها راضى‌اش نمى‌كرد. آخرين‌بار هم به اين بهانه رفته بود. صبح با احمد، شال و كلاهشان را پوشيدند كه بروند زمين را آماده كنند. موقع بيرون رفتن محمد كتانى سفيدش را پوشيد و احمد چكمه. پدر كه فهميد مرغش مى‌خواهد از قفس بپرد، جلوى راهش را گرفت. گفت: «كجا مى‌روى با اين كتانى‌ها؟ آدمى كه سرِ زمين مى‌رود، چكمه مى‌پوشد.» محمد نگاهى به كفش‌ها انداخت و نگاهى به پدر. آب‌دهانش را قورت داد. گفت: «مى‌روم آمل، كارى دارم ولى زود برمى‌گردم.» محمد خودش هم نمى‌دانست قرار است در آمل پاگير شود. طرح لبيك شروع شده باشد و او نتواند به دلش جواب منفى بدهد. سوار اتوبوس جبهه‌ها شده و رفته بود. بعدها نامه‌اش آمد كه عذرخواسته بود از رفتن بى‌خداحافظى‌اش. فكر مى‌كرد يك خداحافظى به ما بدهكار است. نبود. او هر روز به بهانه‌اى از ما خداحافظى كرده بود و نمى‌دانست. نامه‌هايش به دستمان مى‌رسيد كه در آن خاطراتش را نوشته بود. از اينكه رفته‌اند هورالهويزه و اطرافشان را آب و نى‌هاى بلند پر كرده. نگهبانى مى‌ايستند و دشمن راه به راه پاتك مى‌زند. همان جا هم دست از سر شيطنت‌هايش بر نمى‌دارد. مى‌روند آب‌تنى و ماهى كفور مى‌گيرند. پدر مى‌گفت: «لااقل برگرد درس طلبگى‌ات را تمام كن، بعد برو.» محمد به اين چيزها راضى نمى‌شد، طلبگى‌اش را براى شهادت مى‌خواست، نه زندگى. نامه نوشته بود كه: «آن‌قدر به جبهه مى‌روم كه يا شهيد شوم يا پيروز!» روزهاى آخر اما، حال و هواى نامه‌هايش فرق مى‌كرد. دوست صميمى‌اش شهيد شده بود و محمد حال خوبى نداشت. انگار در بُهت فرورفته باشد. نوشته بود: «داشتيم با شوخى و خنده مى‌رفتيم كه وضو بگيريم. من وضويم را گرفتم و برگشتم دو قدم از او كه هنوز مشغول بود، دور شدم. هنوز حرفم تمام نشده بود كه صداى خمپاره پرتابم كرد. بهت زده برگشتم و پشت سرم را نگاه كردم. هيچ‌چيز نديدم. انگار دوستم پودر شده بود.» مثل ماهى جدا افتاده از آب، غصه مى‌خورد كه چرا شهادت تا دو قدمى‌اش مى‌آيد و از كنارش مى‌گذرد. آرزوى بچگى‌هايش داشت ديوانه‌اش مى‌كرد. ما در روستا، صبح به صبح نان مى‌پختيم و زير مرغ‌ها را تميز مى‌كرديم. از سرِ چشمه آب مى‌آورديم و رَخت مى‌شستيم. من به روزهايى فكر مى‌كردم كه در جنگ‌بازى‌هايمان، محمد پا به زمين مى‌كوبيد. مى‌بستيمش به نرده‌ها. اعتراض مى‌كرد كه: «من نبايد اسير بشوم. من بايد شهيد بشوم.» محمد نبايد اسير مى‌شد. بايد آرزويش را به بغل مى‌گرفت. ما اينها را مى‌دانستيم. براى همين آن شب كه از مسجد برگشتيم، دل همه‌مان خبرهاى خوبى نمى‌داد. ماه رمضان بود. تا اذان صبح كنار دروازه ايستاديم تا خبرش آمد. اولين نفر پدرمان فهميده بود و وقتى كه برگشت، ما در صورتش، غم ناخدايى را ديديم كه كشتى‌هايش يك‌سره در جزيرۀ هورالعين غرق شده بودند. بى آنكه پدر بتواند حتى جلوى يك تركش را بگيرد. آن‌طور كه باز محمد مى‌خنديد و سينه سپر مى‌كرد. در آن تيرباران و آتش و گلوله. ايستاد جلوى چادر و گفت: «شما بخوابيد، من تركش‌گيرتان مى‌شوم.» و شده بود. تركش‌ها پشت بازو و گردنش را سوزاندند. محمد با لبخند بر زمين افتاده بود. آرزوى ماهى جدا افتاده از آب، برآورده شده بود. حتى تا بيمارستان اهواز هم دوام نياورد. در بغل هم‌سنگرش به دريا زده بود. حالا بعد از گذشت سال‌ها، دلمان كه تنگ مى‌شود، به جاى‌جاى اين خانه و باغ نگاه مى‌اندازيم. به صندوقى كه محمد روى آن مى‌نشست. به درِ پشتى باغ كه هر وقت مى‌خواست به روستا برگردد، براى اينكه كسى نبيند او به جبهه رفته، از آن به خانه مى‌آمد. به فانوسى كه اشك‌هاى محمد را ديده بود. لباس روحانيتى كه از جبهه برگشته بود. لبخندش هنوز بر سرِ ما و روستا هست. حالا بعد از گذشت سال‌ها، ما به اين درخت انجير نگاه مى‌كنيم و به ياد آرزوى كودكى محمد، درخت انجير ديگرى مى‌كاريم.






جعبه ابزار