غلامعلی پلی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید غلام علی پلی (۱۳۴۰ ساری _ ۱۳۶۱ خرمشهر) متولد شهرستان شهید پرور
ساری استان
مازندران است. غلام علی پلی در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد ، مادرش ؟ و پدرش حسن نام داشت.غلام علی پلی در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت ، و تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد . شهید بزرگوار "وضعیت تاهل و فرزند ؟ خانواده بود. غلام علی پلی عضو رسمی
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود و در
لشکر ۲۵ کربلا در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۱/۲/۱۰ هجری شمسی در منطقه
خرمشهر و در
عملیات بیت المقدس شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت . پیکر پاک شهید پلی پس از تشییع در
گلزار شهدای ملامجدالدین به خاک سپرده شد . سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
نيت آدم خير باشد و به خاطرش توبيخ شود. آه كه چه دردى دارد، اين زخم! گرچه بيراه هم نمىگويد، اما هركس ديگرى هم جاى من بود، همين كار را مىكرد. پيرزن خسته و بيمار آمده بود و سراغ عبا و عمامه غلامعلىاش را از من مىگرفت. بايد چه كار مىكردم؟ راستش را مىگفتم كه در سنگرها گمش كردهايم؟ يعنى نتوانستم حتى لباس رفيق جبههام را هم برايش نگه دارم؟! تنها كارى كه از دستم برآمد، همين بود كه بگويم: چشم. اولين فرصت مىآورمش در خانهتان. بعد هم عبا و عمامه خودم را بگذارم لاى بقچه و آن را برسانم به مادر غلامعلى. آنقدر اين پارچهها را بوييد و بوسيد كه عذابوجدان افتاد به جانم. رفيقم هم مرا توبيخ كرد كه معصيت دارد، دل اين پيرزن را فريب دادهاى و برو راستش را بگو. آنقدر در گوشم اين را گفت كه حالا راه افتادهام طرف خانۀ غلامعلى. از كنار شاليزارهاى پدرش كه سالهاست ارث رسيده به او، عبور مىكنم. يك لحظه مىايستم سر زمين و براى پدرش فاتحهاى مىخوانم. مثل همان فاتحهاى كه روز برگشت امام به ايران در حياط خانهشان خواندم. سومين روز خاكسپارى پدر غلامعلى بود كه امام آمد به ايران. مردم روستاى خاريك براى تسليت آمده بودند به خانۀ آنها. غلامعلى تلويزيون را از داخل اتاق برداشت و با سيم و آنتنش آورد روى حياط. وسط سرماى زمستان، تلويزيون را نصب كرد و مردم را نشاند روبهرويش. كنارش نشسته بودم و با خودم فكر مىكردم تا حالا كسى براى مراسم سوم پدرش اينطورى از عزادارها پذيرايى نكرده. اين فكر كه از سرم گذشت، غلامعلى آهسته در گوشم زمزمه كرد كه امام را پدر خودش مىداند. اين را قبول داشتم. اصلاً امام، پدر همۀ يتيمان و پابرهنگان بود. چه رسد به غلامعلى كه طفل چهلروزهاى بيش نبود كه مادرش را از دست داد. سال چهل بود كه او ميان غبار يتيمى زندگىاش را شروع كرد. يكساله كه شد، بيمارى سختى آمد به سراغش؛ بهطورىكه، طبيبهاى آبادى از درمانش عاجز شدند. صبر مادرانۀ زنبابايش در كنار آنهمه شببيدارى، عاقبت سلامتى را به تن او برگرداند. غلامعلى دوشادوش پدر در شاليزار كار مىكرد. در كنار درس و مدرسه، همۀ حواسش جمع برنجها بود و وجين و كشت و برداشتها. روزهاى مدرسه را با اشتياق پشتسر مىگذاشت. چشم و گوشش از همان ابتدا به مسائل سياسى و مبارزه با ظلم باز بود. روزى كه نامادرى ردِّ سيم كابل را روى تنش ديد، تازه فهميد كه در مدرسه، اعلاميه و عكس امام را پخش كرده است. يك بار هم خودم ديدم كه با تيغ موكتبرى لباس و كمربندش را پاره كرده بودند. باوجوداين، دست از شعارها و شركت در تظاهرات برنمىداشت. از وقتى پدرش را از دست داد، با همۀ كم سن و سالىاش شده بود مرد خانه. صبح تا شب براى مردم كارگرى مىكرد. عرق مىريخت و حاصل دسترنجش را مىآورد سر سفره خواهر و برادر. يكى دو بارى كه چشمهاى خواهر يتيمش را پر از اشك ديد، او را در آغوش كشيد و دلدارىاش داد كه خودم هم برايت پدرى خواهم كرد و هم مادرى! هرچند نامادرىاش هم، چادر را بست به كمر و راه افتاد در خانههاى مردم و با زحمت بچههايش را بزرگ كرد. حالا همين پيرزن كه دلخوشىاش از تمام دنيا شده اين عبا و عمامه، درست مثل يك مادر، مرثيهخوان او شده است. يادش مىآيد كه غلامعلى در كنار كارگرى به خانههاى مردم مىرفت و به بچهها درس قرآن مىداد. قرآن را از كودكى ياد گرفته بود. قبل از آنكه خواندن و نوشتن را در مدرسه ياد بگيرد. چنان شوقى از قرآن و مذهب در او شكل گرفته بود كه خيلى زود روحانى روستا الگوى او شد. بعد هم تصميمش را به مادر گفت. اينكه مىخواهد برود حوزه درس بخواند. پاى درس چند عالم نشست و دست آخر رفت به حوزۀ علميۀ رستمكلا. معارف دين، او را به درك معاد پيوند داده بود. فكر جبهه كه افتاد به سرش، وصيتنامهاى نوشت و آورد به خانه. مادر و خواهر تا چشمشان به كاغذ افتاد، اخمهاىشان را درهم كشيدند كه تو با اين سن و سال كم، براى چه وصيتنامه مىنويسى. وقتى آن را پاره كردند، غلامعلى تازه فهميد كه دلكندن براى آنها چه كار سختى است. رسيدهام در خانه غلامعلى. همين خانهاى كه ساكنينش از ارديبهشت امسال دارند مىكوشند دل از او بردارند. اصلاً سال ۶۱ براى اهل اين خانه يعنى سال دل بريدن. يكبار كه تركش خورده بود به پهلويش از جبهه منتقلش كرده بودند به بيمارستان امام خمينى سارى. وقتى به ديدنش رفتم، مادرش رنگى به چهره نداشت. با آنكه خطر آنقدر جدى نبود و خيلى زود توانست از بستر برخيزد و برگردد به جبهه، اما دوازده روزى كه در بهار امسال، در خاكهاى حميديه اهواز مفقود مانده بود، خوب مىدانستم كه اين جبهه با رزمهاى قبلى او در كردستان و جنوب فرق دارد. اصلاً عمليات بيتالمقدس، جز اسكلتى سوخته چيزى به اين خانه برنگرداند. تركش و موج انفجار، از تن ۲۱ سالۀ غلامعلى جز تودهاى از استخوان و خاكستر بهجا نگذاشت. در گلزار شهدا، نزديك بقعه ملامجدالدين، مادرش را ديدم كه، از عزاداران پسرش پذيرايى مىكرد. درست همان موقع بود كه صداى وصيتنامهاش را از بلندگو مىشنيدم كه: اى كاش ميليونها جان داشتم و آن را فداى اسلام و قرآن خدا مىكردم.... در بين جمعيت، مردى را كه قرار بود بشود پدرزن غلامعلى، ديدم. همان كه وقتى مىخواست جواب رد بدهد گفته بود: پاسدار چهل روز بيشتر عمر نمىكند. زنگ در را زدهام. پيرزن كه بيايد پشت در بايد راستش را بگويم. بايد بگويم كه عباى غلامعلى ميان آتش سنگرها گمشده. مادرى كه سراغ تن رشيد پسرش را از كسى نگرفته و نگفته كه چرا خاكسترش را برايم آوردهايد، حتماً دربارۀ عبايش هم مرا شرمنده نخواهد كرد.