غلامعلی فاضلی ورکلائی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
غلامعلی فاضلی در سال هفتم جنگ تحمیلی و در هفده سالگی به شهادت رسید.شهید غلامعلی فاضلی (۱۳۴۸ قندارخیل _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد روستای زیبای
قندارخیل شهرستان شهید پرور میاندرودِ
استان مازندران است. غلامعلی فاضلی در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش رقیه محمودی و پدرش نورعلی نام داشت.غلامعلی فاضلی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع سوم راهنمایی با موفقیت پایان رسانید و در
حوزه علمیه رستمکلا مشغول خواندن علوم دینی بود.شهید بزرگوار مجرد و فرزند سوم خانواده بود.غلامعلی فاضلی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۰/۰۴ هجری شمسی در
شلمچه و در
عملیات تکمیلی کربلای پنج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر شهید فاضلی پس از تشییع و در زادگاهش
قندارخیل دفن شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
رابطه من و غلامعلى فقط رابطۀ عمه و پسر برادر نبود، همه فاميل مىدانستند كه من چقدر غلامعلى را دوست دارم و او چقدر به من محبت دارد. هر بار كه از حوزۀ جعفريۀ رستمكلا برمىگشت؛ اول به روستاى قندارخيل مىآمد؛ به خانۀ ما سرى مىزد و حسابى با بچههايم بازى مىكرد و با صداى بلند مىخنديدند و از او جدا نمىشدند؛ كمتر مىشد آنها را چنين شاد مىديدم. غلامعلى به آنها بيسكوييت و خوراكى مىداد و دور هم مىخوردند. امكان نداشت يك بار دست خالى بيايد و فراموش كند براى بچهها چيزى بياورد. محبتش به بچهها ميان فاميل زبانزد بود. اصلاً او با دوست و آشنا تفاوت داشت؛ همه دوست داشتند دكتر يا مهندس بشوند و پز دهند؛ اما غلامعلى چنين نبود؛ عبايى داشت كه آن را روى دوشش مىانداخت و با آن نماز مىخواند. عبا را نشان مىداد و مىگفت: «روحانى شدن لياقت، سعادت و توفيق مىخواهد». از بچگى كنارش بودم و رفتارش را مىديدم؛ در كشاورزى كمك دست پدرش بود و در كارهاى خانه كمك مادرش. گاهى در آشپزخانه را مىبست تا كسى نبيند چه مىكند؛ اما من كارهايش را ديده بودم. آن روز مادرش رقيه مريض بود و بىحال، رفتم تا به او سرى زنم. غلامعلى در آشپزخانه را بسته بود و داشت ظرفها را مىشست. صداى آب كه قطع شد، صداى خشخش جارو آمد و ساعتى بعد، در آشپزخانه را باز كرد و بيرون آمد. همۀ آشپزخانه از تميزى برق مىزد و بوى خوش مىداد. برادرم نورعلى پادرد سختى داشت. آن سال، غلامعلى مزرعه را كاشت و محصول خوبى برداشت كرد. سه ماه در پادگان ولى عصر دورۀ آموزشى را گذراند و درسهاى حوزهاش را تا مختصرالمعانى و معالم الدين خوانده بود كه عزم جبهه رفتن كرد. گفتم: «خيلى كوچكى و توانايى حمل تفنگ را ندارى». تبسمى كرد و گفت: «من بايد بروم؛ چون اگر نروم، بعد پشيمان و شرمندۀ اسلام مىشوم. ما نبايد مانند صدر اسلام بگوييم زمستان، سرد است و تابستان گرم؛ و به اين بهانه از جهاد فرار كنيم». باورم نمىشد پسرى هفدهساله چنين سخن بگويد و چنين عميق فكر كند؛ اما غلامعلى حواسش به همه بود؛ به موقع شوخى مىكرد و به موقع تذكر مىداد. نورعلى، برادرم، نمىتوانست برخى كلمات نماز را بهخوبى تلفظ كند؛ غلامعلى با او تمرين كرد تا ياد گرفت ولا الضّالّين را چطور تلفظ كند. برادرش رجبعلى داشت لب حوض تندتند وضو مىگرفت؛ غلامعلى نگاهش كرد و گفت: «اين چه وضع وضو گرفتن است؟ تو دارى براى نماز، آن هم براى ملاقات و سخن گفتن با خدا آماده مىشوى؛ لذا با آرامش وضو بگير و براى آن ارزش قائل شو»؛ رجبعلى به فكر فرو رفت. از وقتى غلامعلى به حوزۀ رستمكلا مىرفت، نمازهاى اول وقتش طولانىتر شده بود؛ سجدههايش هم همينطور. نگاهش كردم و دستش را گرفتم و گفتم: «عمهجان، يك برادرت در جبهه است، تو الان نرو!» حرفش را مردانه زد: «به دستور امام خمينى هركس براى خودش وظيفهاى دارد. من مكلف هستم و بايد بروم». صورتش را بوسيدم و به خدا سپردمش. بوى عطر خاصى مىداد. بويى كه تا به حال نداشت. نوعى بوى خوش و پاك؛ درست مثل بوى نوزادىاش. روز اول شهريور بود كه به دنيا آمد. من كنار رقيه بودم و نوزاد را در آغوش گرفتم. خواستم به او لباس بپوشانم كه متوجه كجى پايش شدم. پاهايش كج بود و انحراف داشت. دو تا از انگشتهاى پايش نيز به هم چسبيده بود. جريان را به نورعلى و رقيه گفتم، نذر امام رضا عليه السلام كردند و روزها دعا خواندند تا كجى پا ازبينرفت. فقط دو انگشت بههمچسبيده، باقى ماند؛ رقيه به پاهاى غلامعلى نگاه كرد و گفت: «اين دو انگشت حتماً حكمتى دارند». هيچ مادرى دلش نمىخواهد تار مويى از سر فرزندش كم شود يا پوستش خراشى بردارد. رقيه هم چنين بود. بسيار از غلامعلى مراقبت مىكرد؛ اما عجيب به دلش افتاده بود كه آن دو انگشت حكمتى دارد و روزى متوجهش مىشود. غلامعلى براى من مثل عبدالمجيد بود. همان قدر كه پسرم را دوست داشتم، شيفتۀ غلامعلى نيز بودم. عبدالمجيد نيز با او خداحافظى كرد. دو نفر از دوستان همسرم در حياط بودند و با او صحبت مىكردند. غلامعلى به پسرم اشاره كرد تا كفشش را بيرون از خانه ببرد. كفشش نو بود و نمىخواست جلوى ديگران خيلى به چشم بيايد يا فخر فروشى كند. از كارش خوشم آمد. در حياط دمپايى پوشيد. دم در آن را درآورد و كفشش را به پا كرد. هميشه مرتب و تميز بيرون مىآمد؛ اما اهل پزدادن و قيافهگرفتن نبود؛ و من عاشق سربهزيرى، آرامش و تواضعش بودم. زمستان سردى داشتيم. دانههاى برف روى شانههاى غلامعلى مىريخت و مىرفت. ها كردم و چادرم را جلوى دهانم گرفتم تا سرما را كمتر حس كنم. مىخواستم رفتنش را تماشا كنم و تصوير مردانگىاش را به خاطر بسپارم. اميد داشتم كه زودتر مرخصى بگيرد و روى ماهش را ببينم؛ اما انتظارمان طولانى شد؛ يك ماه از او بىخبر بوديم. آن اوايل نامه داده و نوشته بود: «جبهه واقعاً انسانها را مىسازد و در آن، انسان از هر گناه دور است و بيشتر وقت خودش را به نيايش و دعا و تلاوت قرآن مىگذراند و همهشب از درون سنگرها نور ايمان برمىخيزد. واقعاً اگر انسان به جبهه نيايد مغبون مىشود و بعداً افسوس مىخورد؛ چون جبهه واقعاً يك دانشگاه بزرگ است كه همه نوع علم را انسان فرامىگيرد». از خواندن و شنيدن نامههايش خوشحال مىشدم و خدا را شكر مىكردم كه من مانع رفتنش نشدهام. از شنيدن حال و هواى معنوىاش واقعاً به وجد مىآمدم؛ اما نمىدانستم ديگر به او چگونه مىگذرد. خبر از حملههاى عراق و عملياتها نداشتم و غلامعلى هيچوقت در نامهاش به آنها اشارهاى نمىكرد. مىدانست نگرانش خواهيم شد و او مىخواست دل خودش يا دل ما بلرزد. برف مىباريد و هوا سوز فراوانى داشت. صداى هوهوى باد را از درز پنجره مىشنيدم. برف و سرما، دلم را آشوب مىكرد و بر دلتنگىام مىافزود. چند وقتى مىشد كه غلامعلى براى هيچكس نامه نداده بود. سوز سرما در استخوانهايم مىدويد. تنم مىلرزيد؛ نه از سرما كه از شدت نگرانى. عبدالمجيد زيرچشمى نگاهم كرد و لب گزيد. شستم خبردار شد كه چيزى مىداند و نمىگويد. زير زبانش را كشيدم. - «باز هم نامهاى از غلامعلى نرسيده؟» - «آخرين نامه، همانى است كه قبل از عمليات كربلاى ۵ نوشته». - «آخرين نامه؟ از كجا مىدانى آن را كى نوشته؟» به من من افتاد: «همرزمش مىگفت..». - «تو، او را كجا ديدهاى؟ نكند جبهه مىروى و من بىخبرم؟» - «در معراج الشهدا او را ديدم». اسم معراج الشهدا را كه شنيدم، توان ايستادن از پاهايم رفت. عبدالمجيد را قسم دادم كه هر خبرى دارد، بگويد. برايم تعريف كرد كه غلامعلى در عمليات تكميلى كربلاى ۵ تركش خورده و سرش متلاشى شده و قابل شناسايى نبوده. روزهاست در معراج الشهدا منتظر شناسايى اويند؛ حرفش را قطع كردم: «از كجا معلوم كه او بوده؟» - «خودم شناسايىاش كردم. آن دو انگشت، نشانهاش است». اكنون حكمت آن دو انگشت كنارهم چفتشده را مىفهمم. اگر آن انگشتها نبود، چطور غلامعلى شناسايى مىشد؟ اگر آنها را نداشت، سالهاى سال گمنام مىماند و ما چشم به راهش مىمانديم. عبدالمجيد كنارم نشست. دستم را گرفت و وصيتنامۀ غلامعلى را برايم خواند: «... پدر و مادرها، بچهها را از معشوق نترسانيد و هميشه تشويق بكنيد. اين راه، راه اصلى عاقلان و صالحان است و خواهشى از مردم خصوصاً اهل محل دارم كه اينقدر حرص به مال دنيا نداشته باشيد. واللّه همه اينها پوچ است. ديگر در روز قيامت از شما سؤال نمىكنند كه در دنيا چقدر مال و منال جمع كردهايد. سؤال اين است كه چقدر كار نيك انجام دادهايد و وطن اصلى شما آنجاست». جوان هفدهساله با حرفهايش هديۀ خوبى براى ما گذاشت. صداى صراط الّذين أنعمت عليهم نمازش در گوشم مىپيچد؛ عمه به فداى او!
[ویرایش]
... در راه خدا به مال و جان
جهاد کنید و بنده هم جان ناقابلم را در این راه هدیه می کنم... ما باید به استقبال مرگ برویم و نه مرگ به استقبال ما بیاید منظور از استقبال آن استقبالی نیست که از ناراحتی و مشکلات آرزوی مرگ کنند منظور آن استقبالی است که با دست پر و در راه خدای یکتا و معبود رفتن... این راه راه اصلی عاقلان و صالحان است... و از تمامی اهل محل خصوصا طلاب که اگر خطائی یا اشتباهی از سوی بنده سر زده مرا عفو کنند و مرا در نیمه های شب در دعای چهل مومن فراموش نکنند و دعا به امام و رزمندگان فراموش نشود و از آقاجان
ایت الله ایازی قربت می خواهم...
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار