علی اکبر گرجی نژاد
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
علی اکبر گرجی نژاد در سال اول جنگ تحمیلی به شهادت رسید.شهید علی اکبر گرجی نژاد (۱۳۳۵ دارابکلا _ ۱۳۶۰ مشهد) متولد روستای زیبای
دارابکلا شهرستان شهید پرور میاندرودِ
استان مازندران است. علی اکبر گرجی نژاد در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش صدیقه رمضانی و پدرش رمضان نام داشت.علی اکبر گرجی نژاد در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، سپس در
مشهد مقدس به فراگیری علوم دینی در حوزه علمیه پرداخت.شهید بزرگوار در سال/۱۳۳۵ ازدواج نموده و از ایشان سه فرزندِ دختر به یادگار مانده است.علی اکبر گرجی نژاد در ۱۳۶۰/۰۱/۲۴ هجری شمسی در نزدیکی
دانشگاه فردوسی مشهد توسط
منافقین کوردل
ترور شده و شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک شهید گرجی پس از تشییع در
امامزاده باقر دارابکلا دفن شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
با يك دست گهواره را تكان مىدهم و با دست ديگر موهاى دختر سه سالهات را شانه مىزنم. هر سه دختر انگار ديگر تاب دورى تو را ندارند. از عيد نوروز تا حالا مگر چند روز گذشته كه بهار ما اينطور به زردى دلگير گره خورده، على اكبر!؟ تار مو گير مىكند ميان شانه و صداى جيغ كوتاه سكينه، مرا به خود مىآورد. مىآيم او را آرام كنم كه خواهر دو سالهاش از خواب بيدار شده و بهانه مىگيرد. هنوز لباس مشكى به تن دارم و مادرت هربار به ما سر مىزند. با قدى خميدهتر از قبل به پشتى تكيه مىدهد. قاب عكست كه به ديوار هال زدهام، مىشود مركز نگاهش. اول تا آخر زل مىزند به آن و هى آه مىكشد. مىدانم در دلش چه مىگذرد. تصور اينكه دختران يتيم تو را من چگونه بزرگ خواهم كرد، خواب و خوراك را از او هم گرفته. من اما پريشان نيستم. از خودت در همان سالهاى كوتاهى كه با هم زندگى كردهايم، اين را آموختهام كه شهيدان زندهاند. مىدانم كه تو در ميان اين خانه دارى با من و سه دختر خردسالت زندگى مىكنى. مىدانم كه از ميان چشمهاى عروسك حليمه زل مىزنى به خندههاى معصومانه او. مىدانم كه گاهى تو دارى فهيمه را روى پاى من تكان مىدهى تا بخوابد. بعضى چيزها را اما دير فهميدهام؛ مثلاً همان شبى كه رفتى به اتاق خواهرت، همان چند هفته قبل از آن اتفاق مهيب. من داشتم بچهها را مىخواباندم كه تو از اتاق خودمان بيرون رفتى و سرى زدى به اتاق مجاورى كه خواهرت در آن زندگى مىكرد. كنار آنها نشستى و برايشان از انقلاب و ايمان و راز شهادت حرف زدى. گاهى برخى كلماتت در فضا پخش مىشد و من همانطور كه داشتم براى بچهها لالايى مىخواندم، به آنها گوش مىدادم. صداى مادرت را شنيدم كه به تو مىگفت: پسرم شما خسته اى. ديروقت است. بهتر است بروى بخوابى. اما تو در سكوت خانه جواب دادى: نه مادر! من اين چند مدت كه مرخصى آمدهام دوست دارم در كنار شما باشم. طورى حرف زدى كه ناگهان وزنه سنگينى را ميان سينه خودم احساس كردم؛ انگار كه خبرى در اين لحن آرام نهفته باشد. با اين همه، صداى گريه نوزاد نگذاشت كه در راز سخن تو سير كنم. اصلاً همه زندگى همين است. گاهى وقتها پردههايى مىاندازد تا ما دقت نكنيم چه طوفانهايى دارد با شتاب به سويمان مىآيند. من هم آن شب مجالى نيافتم تا از تو بپرسم كه آيا خوابى ديدهاى يا بشارتى گرفتهاى كه چنين سوزناك مىخواهى لحظههاى با هم بودن را متوقف كنى و از آنها بهترين بهرهها را بگيرى. مادرت هم چيزى به من نگفت. مادر از همسر آدم باهوشتر است. رازهاى جگرگوشه خود را زودتر از هركسى مىفهمد. اما حتى او هم به من چيزى نگفت. نگفت كه چقدر عوض شدهاى اين روزهاى آخر. حتى سجده نمازهاى شبانهات هم جور ديگرى شده بود. من از تمام وجود تو، روز آمدنت را مىشناختم. بيست و دومين روز آبانماه ۳۵ كه حتى اگر من هم نمىدانستم، براى هميشه در شناسنامهات محفوظ مىماند. اگر شناسنامهات را هم از من مىگرفتند، كسى نمىتوانست آن را از سنگ مزار تو در گلستان شهداى روستاى داراب پاك كند. همين قدر از تو مىدانستم كه در داراب درس خواندهاى و بعد از دوره تحصيلات كلاسيك، رفتهاى به مدرسه ميرزا جعفر در مشهد و حجره نشين شدهاى. روزهاى انقلاب، زندگى را در تظاهرات و پخش اعلاميههاى امام دنبال مىكردى. آنقدر در مخالفت با رژيم مصمم بودى كه ساواك دستگيرت كرد. اينكه چگونه تو را شكنجه داد و در زندان تا چه اندازه رنج كشيدى، هرگز از زبانت جارى نشد. من وقتى پا گذاشتم به زندگى تو كه انقلاب داشت به ثمر مىنشست و تو همه رنجها را از روح خود تكانده بودى. فصل دلدادگىات رسيده بود به وصال. اينبار جبهه تازهاى را در برابرت گشودى. مىدانستى كه منافقين دست از تلاش برنخواهند داشت. گاهى نيمه شبها برايم از عزم جدى ضد انقلاب براى شكست نهضت مردم حرف مىزدى؛ از اينكه رسالت روحانيت بيش از پيش سنگين شده است. از هر فرصتى براى بيدارى مردم، خصوصاً جوانان بهره مىبردى. دلت مىخواست راه بيفتى در كوچه كوچه شهرها و حقيقت انقلاب را فرياد بزنى. از اينكه جوانى در دام منافقين گرفتار مىشد بهشدت برمىآشفتى و آن را نشانه شكست و كم كارى خود مىديدى. وجدانِ تو را به گونهاى مىديدم كه انگار خودت اين انقلاب را برپا كردهاى و اصرار دارى كه همه مردم از چشمه حقيقت آن سيراب شوند. روزى كه با سر و روى خونين به خانه آمدى، بايد خيلى چيزها را مىفهميدم. من اما تنها توانستم حولهاى به دستت بدهم و بچه را از ميان گهواره بردارم. مجالى نيافتم تا اين احتمال را هم بدهم كه منافقين اگر اينبار تو را مورد ضرب و شتم قرار دادهاند، شايد آغاز مبارزه آنها با تو باشد. از كجا مى دانستم كه فروردين ۶۱، بيست و يكمين روزش را هم به من نشان خواهد داد! از كجا خبر داشتم كه همه دنياى ساده اما شيرين من و دخترانم با يك شليك ضد انقلاب برهم خواهد ريخت! تو اما اين را مىدانستى. هربار از تو درباره منافقين مىپرسيدم، مىگفتى كه آنها ما را مرتجع مىدانند. آنقدر آنها را دقيق و شفاف مىشناختى كه وقتى دست به قلم بردى و وصيتنامه نوشتى، نتوانستى از افشاى آنان بگذرى. خطابشان كردى و گفتى: شما اى منافقين و گروههاى وابسته به شرق و غرب! مقابله خود با دولت و حكومت اسلامى را به حساب مقابله با ارتجاع مىگذاريد؟ ارتجاع با منطق چه كسى؟ منطق اسلام يا منطق كمونيسم؟! آدم وقتى براى خدا كار مىكند، در برابر تمام مشكلات مثل كوه مىايستد. صداى گريه هر سه دخترت در هم آميخته. بايد آنها را در آغوش بگيرم و با خودم بياورمشان به ديدار پدر. چادر سياهم را به سر مىكشم و راه مىافتم طرف در. صداى صوت قرآنت را ميان اتاق احساس مىكنم. رسيدهاى به آيه چهارم سوره بلد: ما انسان را در ناراحتى و سختى آفريديم. احساسى سبك مىنشيند توى دلم. اينبار با طاقتى بيشتر راه مىافتم. دستان دختر كوچكت در دستم است و دو خواهر كوچكش به دنبالم مىدوند. تا آرامگاه تو راهى نيست.
[ویرایش]
... دشمنان اسلام باید بدانند هر قدر ما را بکشند و فرزندان راستین ما را بگیرند انقلاب اسلامی ما قوی تر و محکم تر خواهد شد...بدانید اگر شهادت نصیب من شود این بزرگترین افتخار و بزرگترین آرزوی من است... دنیا محل امتحان و آزمایش است و هر انسانی باید به اندازه ی استعداد و ظرفیت خود امتحان دهد انقلاب کردیم و این ابر مرد تاریخ ما را از دهان استعمارگران بیرون آورد و اگر قدر این عزت و عظمتِ انقلاب را ندانیم و خط روح الله فرزند پیغمبر خدا را ادامه ندهیم دچار جنایتکارانی مثل
آمریکا و
شوروی و
محمد رضا پهلوی ها خواهیم شد...