عسگری خادمی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید عسگری خادمی (۱۳۴۷ ساری _ ۱۳۶۶ ماووت) متولد شهرستان شهید پرور
ساری استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد ، مادرش ؟ و پدرش تقی نام داشت.عسگری خادمی در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت ، سپس تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.عسگری خادمی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۶/۲/۱۸ هجری شمسی در منطقه
ماووت بر اثر اصابت
تیر مستقیم شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت . پیکر پاک شهید خادمی پس از تشییع در گلزار شهدای روستای
شلیمک به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
زائر هر روز قبرستان روستای شلیمك هستم؛ روستایی از بخش دودانگه ساری در بسیاری از روزها در قبرستان تنها من هستم و يك زن شوهر مرده. گاهی هم باهم حرف میزنیم. گاهی من نوار روضه ای را که عسکری خوانده در واکمن میگذارم و برای آقا امام حسین علیه السلام گریه میکنم این نوار خاصی است که عسکری ضبط کرده زن میگوید این روضه خوان چقدر عجیب روضه میخواند. آدم گریهاش می گیرد خود روضه خوان هم گریه میکند میگویم این نوار را تمام رفقایش .دارند کسی را ندیده ام که این روضه را بشنود و گریه نکند. عسکری از من می پرسید: «میدانی کی این روضه را خوانده؟ نمیدانستم صدای خودش است. صدای اذان عسکری را میشناختم ولی صدای روضه اش را نه صدای اذانش را در جبهه هم میشناختند. به زن میگویم: «یک روز اشراف عرب میگویند بلال اذان ندهد. میدانی چه اتفاقی می افتد؟» زن میگوید: «راحت عسکری را شناختی؟» میگویم «بله اینها یک نشانی دارند میپرسد در کدام عملیات شهید شده؟ میگویم کربلای ۵ شلمچه همه متوجه میشوند؛ چون دیگر صدای اذانش توی خط بلند نشده میگوید لابد میخواهی بگویی از وقتی به دنیا ،آمد معلوم بود که شهید میشود؟» میگویم: «ما خیلی بی پول بودیم؛ خیلی من فکر میکردم که او مریض است هیچ فکر نمیکردم که او یک روزی شهید بشود خدایا این بچه چرا آن قدر گریه می کند. سن وسالی نداشتم که بدانم آن قدر گریه میکرد که سرسام می گرفتیم. او را به ساری پیش دکتر بردیم. دکتر گفت: خانم این مریض نیست؛ گرسنه است؛ گرسنه. آه. خب، چیزی نداشتیم حتی برای خوردن شیرم قوت نداشت اگر شیری هم میآمد قوت نداشت برادر آقاممتقی در ساری زندگی میکرد و یك گونی هویج خرید تا آبش را بکشد و شیرم قوتی بگیرد. صدای بچه افتاد همین طور زندگی سخت میگذشت. آممتقی، پدر ،عسکری و پدر آممتقی و پدربزرگهایش همه مریدان امامزاده علی بودند و پولی در بساطشان نبود.» میگویم این بچه بزرگ هم که شد درس نمی خواند به زور قبول می.شد یک کیف پارچه ای بهش داده بودم که با نخ درش را می بست. این بچه چرا درس نمیخواند خدایا؟ شانس است .دیگر خیلی روزگار سختی بود. يك روز گفت که در مدرسه لوبیای پخته میدهند و از ما خواسته اند تا کاسه و قاشق ببریم کاسه و قاشقی در خانه نبود. وقتی میشد با نان و یک بشقاب غذا خورد دیگر به فکر داشتن قاشق و کاسه نیفتاده بودیم. او میرفت و برمیگشت و آه میکشید که بچه ها با چه ملچ و ملوچی لوبیا میخورند ،خب چه می توانستیم بکنیم. خیلی طول کشید که از يك دست فروش توانستیم کاسه و قاشقی چوبی تهیه کنیم توی همین وقتها هم بود که یکی از بچه هایم از دنیا رفت و حالا دیگر با شکم گرسنه هی گریه می کردم. به زن میگویم «اولین چشمه ای که از او دیدم و یاد پدر جدش افتادم که شنیده بودم مردم به در خانه اش میرفتند بابت شفاء این بود که او با آن سن کم خیلی دلداری ام .داد با خودم گفتم که عجب این بچه يك اصل و نسبی دارد توی این روزگار ،فقر، از اسب افتاده اند و از اصل نه به من دلداری میداد و میگفت مادر همین یکی برای روز قیامتت ذخیره شده آن قدر خودت را زجر نده.» زن میپرسد جسدش قابل شناسایی بود؟ هم اینها پدر در پسر خدمتگزار و کفشدار امامزاده علی بودهاند شکستن فرق سر هم يك حالت موروثی بینشان شده از یک جایی سرهایشان ترك برمیدارد؛ انگار که به عشق آقاعلی بن ابی طالب این طور می.شوند شاید باورش سخت باشد اما يكبار، خیلی بچه بود و سنگ به سرش خورد. دومین بار هم توی حیاط خانه افتاد و از همان جایی که بار اول سرش شکسته بود، باز شکست . زن میپرسد: «پس اگر درس نمیخواند، چطور طلبه شد؟» این هم از آن چیزهایی عجیب است پدرش به عمویش در ساری گفت این درس خوان نیست بیا ببرش ساری و بگذارش در مغازه تا شاگردی کند. عمویش هم او را برد. مدتی هم در مغازه عمویش شاگردی کرد. نمیدانم کار روزمره به ستوهش آورد یا دید ته این کار، فروشندگی است و چنگی به دلش نمیزند یا هر چیز دیگری از عمویش خواسته بود تا او را به حوزه علمیه ساری ببرد. بعد از آن، ورق عسکری چرخید نمیدانم توی کتابهای حوزویها چی نوشته اند یا در خود حوزه چی به این بچه یاد دادند که حالا دیگر سرش توی کتاب بود و میخواند و میخواند نماز و روزه استیجاری میگرفت و از پولش کتاب میخرید و میخواند همان طور که آن روز دکتر گفت این بچه مریض نیست؛ گرسنه است. حالا یکی به من میگفت این بچه درس نخوان نبوده؛ گم شده اش اینجا بوده. زن می گوید میدانست که شهید میشود؟ میگویم راستش خانم ساعتش را داده به رفیقش و گفته شهید میشوم. شب اعزام باهم انس و الفتی داشته اند به رفیقش میگوید مادرم که از اعزام خبر ندارد و گرنه تا صبح خوابش نمی برد همان طور که وصیت نامه مینوشته رفیقش میگوید چندروز دیگر روی دست ماها داری میروی به خانۀ آخرت سرش را میگیرد بالا و میگوید ای خدا. لیلابگم در روستا زبان تیزی دارد و به کسی نیست که متلك بار نکند. یکبار سر زمین کشاورزی لیلابگم حرف زشتی زد و عسکری بهش تذکر داد. او هم قشقرقی کرد که آن سرش ناپیدا صبح اعزام رفته بود در منزلشان و از او هم حلالیت گرفته بود.» زن میگوید: «من و تو هر روز می آییم سراغ اینها نه شوهر من ککش میگزد و به خوابم میآید و نه پسر تو؟ پس فرق بين شهيد و يك مرده چیه؟» جوابی ندادم چادر را کشیدم روی صورتم و با روضه ای که عسکری میخواند به غربت آقا امام حسین علیه السلام گریه کردم. به نظر من، خواب دیدن یا ندیدن ،ما هیچ تفاوتی در واقعیت نداشت ما را بردند به ساری تا عسکری را تحویل بگیریم آممتقی با آن هول و ولا سرش خورد به طاق و شکافت در این خانواده، شکافتن سر، يك نشانی است. دو بار هم عسکری سرش شکافته بود. شب بعد از آمدن از ،گورستان در عالم رؤیا میبینم که یک در را باز کرده اند و نور به سمتم فوران می.کند سر از در تو میبرم و جوانهای رعنایی را میبینم که بر تخت هایشان تکیه زده اند؛ همان که سر مزار میخوانیم: «مُتَّكِئِينَ فِيهَا عَلَى الْأَرَائِكِ» به من میگویند: «پسرت را اگر ببینی می شناسی؟» آن روز در بیمارستان روی عسکری را کنار زدم تیر درست نشسته بود به نشانه خانوادگیشان همان جایی را تیر سوراخ کرده بود که دو بار از هم شکسته بود. قربان نوکرانت یا امیرالمؤمنين عليه السلام. گفتم: «بله. پسر من نشانه ای دارد که هرجا باشد او را میشناسم بعد عسکری را دیدم که نشسته است بین آن جوانان و تکیه داده است به جمعی که غلی در دلشان نیست و در سلام مطلق هستند