• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

عبدالهاشم یوسفی سعیدآبادی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید عبدالهاشم یوسفی سعیدآبادی (۱۳۳۵ ساری _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد شهرستان شهید پرور ساری در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش رحمن نام داشت.عبدالهاشم یوسفی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.عبدالهاشم یوسفی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در مورخه ۱۳۶۵/۱۲/۱۲ هجری شمسی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک شهید یوسفی پس از سالها مفقودالاثر بودن در سال ۱۳۷۳ تشییع در گلزار شهدای روستای سعید آباد به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

خوب است هر خانواده يك پزشك داشته باشد. همين‌طور خوب است هر خانواده‌اى يك دكتر معنوى هم داشته باشد. كسى‌كه آدم يقين دارد مؤمن است و سرش به تنش مى‌ارزد. ما درواقع با يك همچين چيز نفيسى زندگى مى‌كنيم. اينكه چطور كشف كرديم مى‌شود يك پزشك معنوى داشت، برمى‌گردد به اتفاقى كه در عمليات كربلاى هشت فروردين ۱۳۶۶ در شلمچه افتاد. ماخانواده‌اى هستيم كه پدرمان رفت‌وآمدهاى زيادى داشته. همۀ اهالى «چهاردانگه» به پدرمان مى‌گفتند ملّا و پدرمان با روحانيون بسيارى ارتباط داشت و رفت‌وآمد مى‌كرد. مادرمان هم با روى خوش، مهمان را مى‌پذيرفت و براى ناهار و شام سفره مى‌انداخت. عبدالهاشم خيلى به پروپاى مهمان‌ها نمى‌پيچيد و مى‌رفت آشپزخانه كنار دست مادر، به او كمك مى‌كرد. مادر هم اُنسى عجيب با عبدالهاشم داشت. لپه در غذا مى‌ريخت و قربان‌صدقۀ چشم‌هاى عبدالهاشم مى‌رفت. لوبيا به آش اضافه مى‌كرد و گوش‌هاى عبدالهاشم را نوازش مى‌داد. گوشت در تابه تفت مى‌داد و گونه‌هاى عبدالهاشم را مى‌بوسيد. اين حالت حتّى وقتى عبدالهاشم وارد كارهاى مبارزاتى و پخش اعلاميه شد و سر از حوزۀ علميۀ مشهد درآورد هم جارى و سارى بود. حتّى وقتى عبدالهاشم جزو ستاد تبليغات براى رياست جمهورى آيت‌اللّه خامنه‌اى بود و همين‌طور سر از درس اخلاق آيت‌اللّه مظاهرى درآورد هم. آرام‌آرام زمزمه‌هايى را عبدالهاشم از درس آيت‌اللّه مظاهرى براى مادر زير لب خواند كه ايشان در كتاب جهاد اكبرش نوشته كه طلاب ساليان سال، در حوزه تحصيل مى‌كنند، خودسازى مى‌كنند و اما بسيجى‌ها در عرض مدت كوتاهى كه در جبهه‌ها حضور پيدا مى‌كنند به مقصود مى‌رسند. درواقع جمع بين جهاد اكبر و جهاد اصغر است. عبدالهاشم از جبهه هم نامه مى‌نوشت و احوال ما را مى‌پرسيد و به ما سفارش‌هايى مى‌كرد. چندبارى هم مجروح شد تا آن عمليات كربلاى هشت كه مفقود شد، ملّا و داماد خانواده تا شلمچه رفتند كه اثرى از عبدالهاشم پيدا كنند. اما خبرى نشد در فيلمى هم كه در گردان وجود داشت، عبدالهاشم در حال پيشروى در آب با تفنگ، ديده مى‌شد. هيچ‌كدام از رزمنده‌هايى را كه به آب زده بودند ديگر نديدند از آب بيرون بيايد، اما همه باور داشتند ممكن است آن‌ها زنده باشند. ما هم خيلى اميدوار بوديم و مى‌گفتيم برمى‌گردد. خيلى اميدوار بوديم آن‌ها گرفتار بعثى‌ها شده و اسير باشند. اگر شهيد شده بودند، پس چرا حتّى يك پيكر هم از آب به دست نيامده‌؟ به مادر هم مى‌گفتيم: عبدالهاشم مى‌آيد. او مى‌آيد و باز مهمان‌هاى ملّا را پذيرايى مى‌كند و بعد مى‌آيد كنارت در آشپزخانه مى‌نشيند. اما مادر محكم ايستاد كه: عبدالهاشم شهيد شده، منتظر نباشيد. شما آنچه را من ديده‌ام كه نديده‌ايد. او ديده بود يك باغ بزرگ با درختان سَربه‌فلك‌كشيده را، كه مثل جنگل‌هاى خودمان بوده، او لابه‌لاى آن درخت‌ها دنبال عبدالهاشم مى‌دويده و مى‌خواسته پيدايش كند. همين‌طور دنبال او، از چند دره عبور مى‌كند؛ دره‌هايى به چه عمق و عظمت، پر از شكوفه و درخت‌هاى خودرُو. اما عبدالهاشم پيدايش نبوده. خب، مادر اين چه ربطى دارد به اينكه حتماً عبدالهاشم شهيد شده‌؟ ما نمى‌دانستيم چه ربطى دارد و اما خودش با همين خواب يقين پيدا كرده بود ديگر عبدالهاشم را پيدا نمى‌كند و او شهيد شده. مدتى بعد به ما گفتند كه برويد خبر شهادت سيدمهدى موسوى را به پدرش بدهيد. سيدمهدى با عبدالهاشم رفاقت عميقى داشت و ما نمى‌توانستيم بگوييم به ما چه ربطى دارد. اين بود كه پذيرفتيم خبر شهادت سيد را به پدرش بدهيم. تا مقابل درِ خانۀ آن‌ها رفتيم؛ ترس برمان داشت و برگشتيم. خودمان را سرزنش مى‌كرديم كه اين چه مسئوليتى بوده كه زير بارش رفته‌ايم امّا باز راه افتاديم به‌سمت درِ خانۀ سيد، اين‌بار حتّى دستمان را روى زنگ هم گذاشتيم، اما فشار ندادیم باز برگشتیم. آخر این کارها مهارت میخواهد. ما چه باید به پدر سید میگفتیم؟ خواستیم یادآور شویم، چطور خبر مفقود شدن عبدالهاشم را به ما رساندند و ما هم همان کار را بکنیم و اما انگار مغزمان از کار افتاده بود و يك دفعه یاد حرف مادر افتادیم که میگفت عبدالهاشم قطعاً شهید شده. خب، اگر عبدالهاشم شهید شده و شهدا هم که همه میدانند زنده هستند پس میتوانیم از او برای دادن خبر شهادت رفیقش كمك بگیریم در واقع او میتوانست نقش همان پزشک معنوی را برای ما داشته باشد. چه پزشکی بهتر از شهید؟ برای همین دلمان را قرص کردیم به عبدالهاشم رفتیم و دستمان را گذاشتیم روی زنگ پدر سیدمهدی در را باز کرد و نگاه کردیم به صورتش و هیچ نفهمیدیم چطور خبر را با آرامش عجیبی دادیم. باورمان نمیشد که ما از این کارها کرده باشیم و آن قدر هم موفق این تجربه ای برای ما شد که چطور باید هر خانواده يك پزشك معنوی داشته باشد و برای این مسئله میتوانیم به عبدالهاشم خودمان مراجعه کنیم تجربهٔ بعدی وقتی بود که خواهر عبدالهاشم میخواست زایمان کند و در وضع سختی قرار داشت همه به فکر پزشک معنوی خانواده افتادیم. خواهرمان از آن وضع بد نجات پیدا کرد. در آن حالات هوش و بیهوشی لباس روحانیتی که عبدالهاشم به تن میکرد اسب و حتی چیزهایی هم درباره افراد دیگر ،خانواده در آن حال بد دیده بود و خواهرمان با حالت خاص و منقلبی اینها را تعریف می کرد که چطور خطر از سرش گذشته و طفلش به دنیا آمده بعد از هشت سال، پیکر طبیب معنوی خانواده، در تفحص پیدا شد و وقتی در چهاردانگه تشییع میشد ما هر کدام خاطره ای از طبابت او داشتیم.






جعبه ابزار