شعبانعلی قلی پور کوهستانی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید شعبانعلی قلی پور (۱۳۴۵ بهشهر _ ۱۳۶۲ دهلران) متولد روستای زیبای
آسیابسر شهرستان شهید پرور بهشهر
استان مازندران است. شعبانعلی قلی پور در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد ، مادرش مهری وطنی و پدرش عباسعلی نام داشت.شعبانعلی قلی پور در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت ، پس از گذراندن تحصیلات کلاسیک تحصیلاتش را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند چندم؟ خانواده بود. شعبانعلی قلی پور در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۲/۱۲/۵ هجری شمسی در منطقه
دهلران بر اثر اصابت
ترکش به شکم شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت . سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
دست فرو مىكردم توى گچ و سيمان؛ كومههايى از ملات را با دستۀ چمچه جدا مىكردم و مىآوردم بالا و مىكوبيدم به سنگى كه كار گذاشته بوديم. ملات بوى نا مىداد؛ بوى خوب و قديمى. سيمان دستم را برده بود. كز كز خاصى داشت كه نمىشد بىخيالش شد. زير لب مىگفتم: ما به هم قول داده بوديم كه در بدترين شرايط، همديگر را رها نكنيم. همينطور قول داديم كه اگر شهيد شديم، يكديگر را شفاعت كنيم. پدرش از حوزه رفتنش برايم تعريف مىكرد و آرام آرام گچ و سيمان اضافى كه روى زمين مانده بود را با كاردك مىتراشيد. گفتم: خدا رحمتش كند. سنگر جلويى بتونى بود، هر كارى مىكردند، ساكت نمىشد. آرپىجى را گرفت و ده دقيقه طول نكشيد كه كار آن سنگر را ساخت. ترس توى وجوش نبود. پدرش آهى كشيد و با سر، حرفم را تأييد كرد. بعد گفت: - مىخواستم به مكه بروم، مادرش هم دلش مىخواست. نمىخواستم او همراهم باشد. آمده بود و توى خواب گفته بود تا مادر را ثبت نام نكنيم، نمىگذارم، بابا هم برود. كارم هى گره مىافتاد و نمىشد، اما همينكه مادرش را ثبت نام كردم، قسمت شد به مكه رفتيم. گفتم: قبولتان باشد، حاج آقا! بعد بلند خنديديم. سيمهاى برق را از پشت سنگ رد كرده و به سمت قبرش آوردم. مقبره ابهتى مخصوص گرفته بود. نور رنگى كه افتاد روى مزار و عكس شعبانعلى، خستگى از تنمان بيرون آمد. پدرش براى بار هزارم تشكر كرد. چند بار خواست از دهانم بيرون بپرد كه من مديون شعبانعلى هستم، نبايد تشكر كنى. اما جلوى خودم را گرفتم. برايش نگفتم كه چقدر در مورد شعبانعلى احساس گناه مىكنم. گفتم كه من و شعبانعلى عهد كرده بوديم كه در سختترين لحظات، همديگر را تنها نگذاريم. البته من تنهايش نگذاشتم، فقط آن وقتى كه آن از خدا بىخبر رگبار بست زير پاهايم. آن لحظۀ تلخ توى كربلاى شش. بعثىها ما را دور زده بودند و لباس بچههاى خودى را پوشيده و فريبمان دادند. وقتى به سمتمان شليك كردند، متوجه شديم كه خودى نيستند. سريع سنگر گرفتيم. هميشه بهش مىگفتم: حاج آقا، مسئوليت قبول كن، فرماندهى كن. مىترسيد، مىترسيد كه اسير نفسش شود. شنيدم كه به خدا مىگويد «خدايا من را به خانه برنگردان». بهش توپيدم: اين هم شد دعا؟ گفت: خيلى آرزو دارم كه در كربلا دفن شوم. به پدرش نگفتم كه عذاب وجدان رهايم نمىكرد، خيلى شبها مىآيم كنار قبرش مىنشينم. پدرش دستهاى سيمانىاش را بههم زد و گفت: مىدانى چرا مادرش را نمىخواستم مكه ببرم؟ گفتم: نه، چرا؟ - مادرش سرطان حنجره گرفته بود. من سرم را از ناراحتى پايين انداختم. گفت: احتياج به دارو و درمان داشت. نبايد سفر مىكرد. رفت به سمت سيمهاى برق و شروع كرد به جاهاى لخت شده سيم، چسب پيچاندن. - مىدانى كه امام رضا عليه السلام شعبانعلى را به ما داده بود؟ گفتم: نه. - ما بچهدار نمىشديم. چقدر دوا و دكتر كرديم و فايدهاى نداشت. نذر كردم كه امام رضا يك پسر بهم بدهد كه يك سال بشود جاروكش حرمش. من اين چيزها را راجع به شعبانعلى نمىدانستم. چسب زدن سيمها تمام شد. آمد و نشست و از فلاكسى كه آورده بود، چاى ريخت. گفت: مادرش كه سرطان گرفت، من براى شعبانعلى نذر كردم. گفتم مىآيم و قبرت را چراغانى مىكنم. پرسيدم: مادرش خوب شد؟ او دستش را گذاشت روى چشمش و گفت: دكترها هم مثل من باورشان نمىشد. اينها را كه مىگفت، احساس كردم كه بايد من هم برايش بگويم كه چرا آمدهام سر قبر شعبانعلى. اين وقت شب. براى چى توى چراغانى كردن قبرش، به او كمك كردهام: يكى از بچهها مجروح شده بود؛ من و شعبانعلى او را از روى زمين بلند كرديم. برديم تا جايى كه دشمن كاملاً به ما مشرف بود. يك تنگنايى مثل دره كه فقط بايد تك تك رد مىشديم. عمق زيادى داشت. من از آنجا رد شدم. يكهو خمپاره تركيد و شعبانعلى گفت: آخ شكمم. گفتم: الآن چه وقت شوخى است. من اين سمت بودم و آن دوتا آن سمت. بعد ديدم كه رنگش پريده. از زير شكمش هم مثل ناودان خون بيرون مىزند. سه روز بود كه جز يك كنسرو لوبيا و يك كمپوت گيلاس چيزى نخورده بوديم، ارتباط با عقب قطع شده بود و دشمن نمىگذاشت آذوقه برسد. آنطورى هم كه از شعبان خون مىرفت، بهزودى شهيد مىشد. دوباره پريدم آن طرف گودال. مجروح، شهيد شده بود. شعبانعلى را كول كردم و رفتم كه از اين سمت بروم آن طرف. چند قدم برنداشته بودم كه دشمن سمتم تيراندازى كرد. دست خودم نبود. دستش از دستم جدا شد و از روى كولم افتاد و رفت داخل دره. به خودم فحش دادم و من هم پريدم داخل دره. پنج - شش متر پايين رفته بود. رسيدم بالاى سرش. گفت: خودت را نجات بده. گفتم: ببخشيد، نفهميدم چطور افتادى گفت: از خدا خواسته بودم كه به خانه برنگردم. به زحمت حرف مىزد و گفت: اينجا كربلا نيست، اما اقلاً چند كيلومترى كربلاست. من گريه مىكردم و مىگفتم: ببخشيد كه از كولم افتادى. تقصير من بود. بميرم هم نمىگذارم اينجا بمانى. بالاخره از آن جهنم خلاص شديم. قبرش نورانى شده بود و پدرش خيلى خوشحال بود كه به نذرش عمل كرده. به هزار زحمت از آن جهنم خلاص شديم. خيلى زحمت كشيدم تا او را برگردانم. اما وقتى به جاى امنى رسيديم، او ديگر پر كشيده بود.