سیدمجتبی موسوی تاکامی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید سیدمجتبی موسوی تاکامی (۱۳۳۲/۰۱/۱۵ ساری _ ۱۳۶۲/۸/۲/ مریوان) متولد شهرستان شهید پرور
ساری در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش سیده ساره؟ و پدرش سیدرضا نام داشت.سیدمجتبی موسوی تاکامی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود.سیدمجتبی موسوی تاکامی عضو رسمی
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود و در
لشکر ۲۵ کربلا به اسلام خدمت می کرد که در مورخه ۱۳۶۲/۸/۲ هجری شمسی در منطقه
مریوان و در
عملیات والفجر چهار شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک شهید یدالله زاده پس از تشییع در گلزار شهدای
؟ به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
از همانروز اول پيدا بود كه سرنوشت براى او چه رقم خواهد زد. آنروز وقتى سيدرضا از سرِ زمينهاى كشاورزى به خانه برمىگشت، باد خنكى از طرف دشت مىوزيد كه روح آدم را تازه مىكرد. از مقابل تابلوى روستاى تاكام عبور كرد و وارد روستا شد. دستش را سايبان چشمهايش كرد و روستا را از نظر گذراند. در حوالى خانهاش، دودى در هوا مىلوليد. قدمهايش را تندتر برداشت و خودش را به خانه رساند. توى حياط چندتا از زنهاى روستا ايستاده بودند كه با ديدن سيدرضا به او تبريك گفتند. سيد لبخندى زد و پلهها را دو تا يكى بالا رفت. همزمان، زن قابله در را باز كرد و وارد ايوان شد. - چشمت روشن سيد، پسره. صداى گريۀ نوزاد توى خانه پيچيده بود. سيد رفت بالاى سر همسرش و حال و احوال او را جويا شد. نوزاد را برداشت اما هرچه او را در آغوشش تكان مىداد، گريهاش بند نمىآمد. گوش او را به دهانش نزديك كرد و مشغول خواندن اذان شد. صداى نوزاد رفتهرفته كم شد، تا اينكه با صوت اذان كاملاً سكوت كرد. مادر متعجب به آنها خيره شد تا اذان به پايان رسيد و بعد از همسرش پرسيد كه اسم نوزاد را چه بگذارند. پدر بوسهاى به پيشانى نوزاد زد و گفت: مجتبى. ••• اتوبوس كاروان، هربار كه از دستاندازهاى جاده عبور مىكرد، مسافرها را به اينسو و آنسو پرتاب مىكرد. مجتبى كنار پنجره نشسته بود و از سؤالهاى گاهوبىگاهش پيدا بود كه براى رسيدن بىتاب است. اتوبوس از مرز كه عبور كرد و وارد خاك عراق شد، مجتبى لحظهاى از پنجره چشم برنمىداشت تا اينكه راننده توقف كرد و از همۀ زائران التماس دعا داشت. هنگامىكه وارد صحن حرم امام حسين عليه السلام شدند، مجتبى چشمهايش پر از اشك شد و زير لب با خودش چيزى زمزمه كرد كه از نگاه پدرش دور نماند. دلش مىخواست بداند آن لحظه پسربچهاش چه چيزى را زمزمه مىكند؟! همين شد كه در راه برگشت، زمانى كه سوار اتوبوس شدند، سؤالش را از او پرسيد. مجتبى دهانش را به گوش پدرش نزديك كرد. - به آقام گفتم وقتى بزرگ شدم سربازش مىشم. چندروز از بازگشت آنها به ايران گذشته بود كه مجتبى كيف و كتابهايش را برداشت و راهى مدرسه شد. سال تحصيلى جديد شروع شده بود و مجتبى به كلاس دوم ابتدايى مىرفت. بوى كاغذ كتابهاى درسىاش كه در مشامش مىپيچيد، حس خوبى به او دست مىداد. آنروز با شور و شوق كلاس را به پايان رساند. هنگامىكه راه مدرسه تا خانه را مىآمد، متوجه شد افراد روستا همگى هممسير با او به راه افتادهاند. نگاهش بين آنها چرخيد. بعضى از آنها با ديدن مجتبى در گوش هم پچپچ مىكردند و بعد، سرشان را پايين مىانداختند و به راهشان ادامه مىدادند. مجتبى به عكسالعمل مردم روستا توجه مىكرد تا اينكه وقتى به خودش آمد، در چندقدمى خانه بود. جمعيتى سياهپوش بيرون خانه ايستاده بودند و صداى شيون مادرش در خانه پيچيده بود. مجتبى، كه قلبش مثل قلب گنجشگى كه در دام افتاده باشد تندوتند مىزد، جمعيت را پس زد و خودش را به مادرش رساند. مادر روى ايوان نشسته بود. در حالى كه سرش را به نشانۀ تأسف تكان مىداد و شيون سر داده بود، آغوشش را براى پسرش باز كرد. - ديدى بابات چه زود رفت؟! ••• بعد از نماز جماعت رفت پاى منبر و در مورد ظلم رژيم طاغوت صحبت كرد و اينكه براى مبارزه با آن بايد همگى با هم متحد شوند و عليه ظلم شاه قيام كنند، چراكه امام حسين عليه السلام جانش و خانوادهاش را فدا كرد تا اعتراضش را عليه ظلم به گوش دنيا برساند. سخنرانىاش كه تمام شد، از مسجد خارج شد. به بقالى محل كه رسيد، با احتياط كوچه را از نظر گذراند و بعد، رفت داخل. دستش را در يقۀ لباسش فروكرد، يك اعلاميه و نوار كاست كه حاوى سخنرانى امام را زير ميز بقال گذاشت و آنجا را ترك كرد. تا نيمههاى شب مشغول بود و بعد، به خانه رفت. چندتا اعلاميۀ باقىمانده را از زير عبايش بيرون آورد و آنها را روى تاقچه گذاشت. مادر، در حالى كه چشمهايش را مىماليد، از اتاق خواب بيرون آمد و به او گفت كه طبق معمول هميشه، منتظر مانده تا با هم شام بخورند. سر سفره مدام با خودش كلنجار مىرفت تا موضوعى را با مادرش در ميان بگذارد. لقمهاى را كه برداشته بود، گوشۀ بشقاب گذاشت. - مادر دلم نمىياد تنهاتون بذارم ولى قصد دارم براى ادامۀ تحصيل به حوزۀ علميۀ قم برم. ••• لباسهايش را تا كرد و آنها را داخل ساكش گذاشت. از داخل كتابخانۀ چوبى كه گوشۀ اتاق بود، يك دفتر برداشت و مشغول نوشتن شد. «هر نفسى چشندۀ مرگ است ولى زهى سعادت آنكسى كه مرگ او در راه خدا، كه همان شهادت است، باشد. خدايا! همۀ ما را به مرگ شرافتمندانه بميران و ما را بر ظلمت و خوارى نميران.» صبح زود كه عازم جبهه شد، همسرش او را از زير قرآن رد كرد. هنوز از در حياط خارج نشده بود كه پسرش و دو دختر كوچكش مثل پيچك دور پاهاى او پيچيدند. سيدمجتبى خم شد و آنها را بوسيد. دختر كوچكترش از او قول گرفت كه خيلى زود برگردد. به منطقه كه رسيد، عمليات والفجر ۴ شروع شده بود. سيدمجتبى معاون گردان بود. در اوج عمليات درحالىكه رزمندهها را به پشت خاكريزها هدايت مىكرد گلولهاى به پايش اصابت كرد و او را نقش زمين كرد. بىسيمچى خواست امدادگر خبر كند كه مانع او شد. پاچۀ شلوارش را پاره كرد و خودش روى زخم را بست. لنگانلنگان خودش را به پشت خاكريز رساند و پا به پاى بچهها به طرف مواضع دشمن تيراندازى مىكرد. لحظهاى تصوير حرم امام حسين عليه السلام مقابل چشمهايش نقش بست. در اين حين، گلولهاى به سرش اصابت كرد و صداى دختر كوچكترش تو سرش پيچيد.