• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

رمضان عباسی طبقده

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



رمضان عباسی در سال دوم جنگ تحمیلی و در هجده سالگی به شهادت رسید.شهید رمضان عباسی (۱۳۴۲ طبقده _ ۱۳۶۱ دارخوین) متولد روستای زیبای طبقده شهرستان شهید پرور میاندرودِ استان مازندران است. رمضان عباسی در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش فاطمه صغری عرب و پدرش کریم نام داشت.رمضان عباسی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، شهید در شهرهای نکا و قم مشغول فراگیری دروس حوزوی بوده.ایشان مجرد و فرزند دوم خانواده بود. رمضان عباسی در عضویت بسیجی به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۱/۰۵/۱۸ هجری شمسی در منطقه دارخوین شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک شهید عباسی پس از تشییع در زادگاهش طبقده دفن شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.


۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

از بس كه اين دو ماه را دوست داشت، اسم بچه‌هايش را شعبان و رمضان گذاشت. در اين دو ماه در طبقده خيلى خوش مى‌گذشت. شعبان از اولش جشن بود. سه تا جشن اولش بود و نيمۀ شعبان هم كه ديگر به اوجش مى‌رسيد. ماه رمضان هم كه ماه خدا بود. بيدارى سحرها و سفره‌هاى دسته‌جمعى افطار همه‌اش خاطرۀ خوش بود. اين دو تا پسر، شدند شعبان و رمضان و سه تا پسر و يك دختر هم دنبالشان. بقيۀ ماه‌ها را ديگر اسم كسى نكرد. بعضى‌ها اسم بچه‌هايشان رجب مى‌گذاشتند، محرم مى‌گذاشتند؛ اما آقاكريم به همان شعبان و رمضان دل‌بسته بود. رمضان بين پسرها خوش‌خط از كار درآمد. خيلى.... هر كلمۀ ساده‌اى را طورى مى‌توانست روى كاغذ بنويسد كه انگار شعر است و دارد پرواز مى‌كند. همين خط خوش، پايش را به خيلى از جاها باز كرد. پلاكارد مى‌خواستند بنويسند، دنبال رمضان مى‌فرستادند. پارچه مى‌خواستند بنويسند، دنبال رمضان مى‌فرستادند. نامۀ رسمى براى كسى مى‌خواستند بنويسند، دنبال رمضان مى‌فرستادند. رد پاى خطش را در همۀ راه‌پيمايى‌ها و شلوغ‌كارى‌ها مى‌شد پيدا كرد. خودش هم اگر نمى‌خواست در تظاهرات شركت كند، خطش شركت مى‌كرد. اين خوش‌خطى برايش كار زياد جور مى‌كرد؛ ولى پولى برايش نداشت؛ يعنى رمضان ياد نگرفته بود براى هنرش پول بگيرد. تا وقتى حرف انقلاب و كار انقلابى بود كه اصلاً كسى پولى نداشت كه بدهد. براى كارهاى ديگر هم راضى به پول گرفتن نمى‌شد. يك بار پارچۀ بزرگى را نوشته بود كه صاحبش آمد و پنج تومان به رمضان داد؛ اما او هرچه كرد، نتوانست پنج تومان را بگيرد و پس داد. به سخت پول درآوردنِ كارگرى آقاكريم عادت كرده بودند و اينكه چيزى بنويسى و برايش پول بگيرى، برايشان عجيب بود. ابتدايى را كه تمام كرد، ديگر طبقده نماند و رفت نكا. آقاكريم پسرش را به استادان آنجا سپرد و خودش برگشت دِه. سال اول طلبگى‌اش را در نكا گذراند و صرف و نحو و مقدمات را آنجا ياد گرفت. بعد، چند تا طلبه و رفيق باهم جمع شدند كه سامانى به وضعيت درسى‌شان بدهند و اولين چيزى هم كه به آنها پيشنهاد شد، هجرت بود. براى كسب علم، بايد به جايى دورتر از شهر و ديارشان مى‌رفتند. نكا شهرش نبود؛ ولى به خانه نزديك بود. جايى دورتر، مى‌شد قم كه تا سارى خيلى راه بود و هواى گرم و خشكى داشت و مثل روزهاى خنك و بارانى روستاى خودشان نبود. قم رفت و يك سالى هم ماند و در محلۀ چهارمردان ساكن شد؛ نزديك حرم حضرت معصومه عليها السلام. براى كسانى كه اهل اين شهر نبودند و آمده بودند كه مجاور شوند، بهترين خيابان بود. فقط خيابان نبود؛ كس و كار بود. قرار بود از غريبى درشان بياورند. در مدرسۀ آيت‌اللّه كوهستانى درسش را ادامه داد. خانه كه نبود، يك پاى سال پدر مى‌لنگيد؛ يعنى ماه‌هايش شعبان داشت؛ ولى رمضان نه. بيشتر از همه، خواهرش زهرا دلش براى كَل‌كَل‌هايشان تنگ مى‌شد. زهرا كه در حياط مى‌نشست و كپه‌اى از لباس‌ها را براى شستن كنار تشت مى‌گذاشت، رمضان سر مى‌رسيد. پيراهن‌به‌دست مى‌آمد و مى‌خواست لباسش را بين بقيۀ لباس‌ها جا بدهد. زهرا اذيتش مى‌كرد كه لباس تو را نمى‌شورم و رمضان اصرار مى‌كرد كه نه‌تنها بشورد كه خارج از نوبت هم بشورد و جلوتر از بقيۀ لباس‌ها. زهرا زود قبول مى‌كرد. آن‌قدر دوستش داشت كه بحث و شوخى‌شان به دعوا و دل‌خورى نرسد. آقاكريم تا قم رفتن را رضايت داده بود كه بى‌رمضان بماند؛ ولى جبهه ديگر در قرارشان نبود. نمى‌خواست پسرش برود. با همۀ اينها رمضان رفت. رفت و نامه‌نگارى‌ها شروع شد مثل هميشه، آن قدر خطش خوب بود كه هر نامه‌اى كه مى‌نوشت، بايد قاب مى‌كردند و به ديوار مى‌زدند تا حروف جلوى چشم‌هايشان، پرواز كنند. با پسر هفده‌ساله‌اى اهل اصفهان رفيق شده بود پسرى كه از بين شش تا بچه، تنها پسر خانواده بود و حالا پدر و مادرش او را فرستاده بودند تا به جبهه بيايد. رمضان همين مسئله را براى آقاكريم داستان كرد و خوش‌خط نوشت و فرستاد كه اوى تك‌پسر آمده جبهه، من نيايم‌؟! شما شكر خدا، به جز رمضان چهار تا پسر ديگر داريد. آقاكريم حرفى برايش نمى‌ماند ديگر. عمليات در پيش داشتند. ماه رمضان نزديك بود و قرار بود آقاكريم و صغرى‌خانم بدون رمضانِ خودشان افطار كنند. رمضان مى‌گفت كه عمليات، هم‌اسم من است و چيزهاى خوبى به دلم افتاده از اين هم‌اسمى. ولى دل آقاكريم خبرهاى خوشى برايش نداشت؛ مرتب شور مى‌زد. اينجا هوايش داغ است و خودم هم داغ و تفنگم هم داغ، رمضان براى رفتن آماده شده بود. دار خوين را انتخاب كرده بود و عملياتى هم‌اسمش. بعد از نُه روز كه در بيمارستان قم بسترى بود و خبرش را براى آقاكريم آوردند، فكرش هزار جا رفت. اول سفارش‌هاى رمضان به ذهنش آمد. كارى كنيد كه مردم خيال كنند خانه‌مان عروسى است! پسر داده بودند و بايد طورى نشان مى‌دادند كه او را خانۀ بخت فرستاده‌اند! نبايد گريه مى‌كردند؛ چون امام رحمه الله موقع دادن پسرش، گريه نكرده بود. آقاكريم سفارش‌ها را مرور كرد؛ ولى يك چيز در دلش مانده بود. به صورت صغرى‌خانم زنش نگاه مى‌كرد و با خودش مى‌گفت؛ يعنى اگر اسمش را رمضان نمى‌گذاشتم، ماه رمضانى، عمليات رمضان از دستش نمى‌دادم‌؟!

۲ - فرازهایی از وصیتنامه شهید عباسی

[ویرایش]

شهادت باعث می شود که انسان با خدا ملاقات کند. به، چه سعادتی. چه زیبا گفت:رسد آدمی به جایی که به جز خدا نداند. پدر و مادر عزیزم شما باید در دنیا امتحان خود را بدهید، فرزند داری هم آزمایش است؛ همه چیز آزمایش است. پدری مثل حضرت ابراهیم و مادری مثل حضرت هاجر باشید؛ فردای قیامت به خدا می گوئید که ما اسماعیلمان را در راه تو و دین تو و برای لبیک گفتن به ندای فرزند حضرت فاطمه س که در مقابل شرق و غرب هل من ناصر ینصرنی سر داده فرستادیم... ... اگر قدر این عزت و عظمت انقلاب را ندانیم و خط امام خمینی را که فرزند پیامبر است ادامه ندهیم به گیر منصور دوانیقی ها خواهیم افتاد.






جعبه ابزار