• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

جلیل اکبرزاده

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید جلیل اکبرزاده (۱۳۴۷ امل _ ۱۳۶۷ شلمچه) متولد شهرستان آمل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش فتح الله نام داشت.جلیل اکبرزاده در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود.جلیل اکبرزاده در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۵/۱ هجری شمسی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای عالی کلا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

نگاه كردن به جنازه‌اش ساده نبود. براى همين پدرش دل نداشت جلو برود. همان‌طور كه زنان دور تابوتش را گرفته بودند و بر كفنش دست مى‌كشيدند، او ايستاده بود گوشه‌اى. زنان را سفارش كرده بود: «به‌هيچ‌وجه با فرياد گريه نكنيد.» با اين حال، صداى هق‌هق‌ها را سخت مى‌شد ساكت كرد. شايد هم كسى درست نمى‌دانست زير كفن پيش روى‌شان چه خبر است. اگر همه‌شان مثل حاج‌فتح‌الله جزئيات ماجرا را مى‌دانستند، گريه‌ها فرياددار مى‌شد. حاج‌فتح‌الله شنيده بود. جزء به جزئش را. مى‌دانست پسرش در جادۀ اهواز خرمشهر، وقتى با دوستانش از كربلاى ۵ برمى‌گشت، نشانۀ توپ‌خانۀ دشمن شده است. تركش تمام سينه و شكمش را پاره‌پاره كرده و گلولۀ توپ پاى راستش را با خودش برده است. جنازه‌اش طورى برگشت كه تا هفت روز كسى جرئت نكرده بود به فتح‌الله بگويد: «پسرت برگشته.» جليل، همان‌طور مظلوم و ساكت، در سردخانۀ آمل مانده بود. تا اينكه در چهلم شهيد ديگرى توانستند به فتح‌الله بفهمانند كه حالا ديگر او هم صاحب‌عزاست. مردم «عالى‌كلا» چشم شده بودند ببينند فتح‌الله چه‌كار مى‌كند. انتظار هرچيزى را مى‌كشيدند. خبر داشتند از رشتۀ اتصال محكمى كه بين دل او و پسرش بود. فتح‌الله رفت گوشه‌اى ايستاد. دستانش را برد تا كنار گوش‌ها. زير لبش گفت: «به قصد قربت، دو ركعت نماز شكر!» در نماز، چشم‌هاى جليل يادش مى‌آمد، لب‌هايش وقتى مى‌خنديد، ذوقش وقتى لباس روحانيت را زودتر از هم‌دوره‌اى‌هايش به تن كرده بود، حتى قبل از تمام شدن دورۀ لمعتين، و بحث كردن‌هاى‌شان وقتى هردو مى‌خواستند به جبهه بروند و مسئوليت خانه را به دوش ديگرى بيندازند، در بار چهارمى كه جليل ساكش را بسته بود. عاقبت مادرش گفت: «پسر كوچكم كه در جبهه است. شما دو نفر هم كه مى‌خواهيد برويد. نمى‌دانم به كدام‌تان اجازه بدهم. هردو هم اين‌طور مشتاقيد. اصلاً، با همديگر برويد. من خودم از عهدۀ كارِ خانه برمى‌آيم.» جليل دست مادرش را بوسيده بود. اوضاع آخرين بار خيلى فرق مى‌كرد. كار شاليزار هم زمين مانده بود. جليل هرچه پافشارى كرد برود، پدرش ايستاد. كار زمين را بهانه كرد. انگار كسى به دلش انداخته بود. نمى‌خواست قبول كند. غروب بود. تابستان تمام درختان را سبز و زنده كرده بود. باد در ميان شاخه‌ها مى‌چرخيد. با هم در باغ كنار خانه قدم مى‌زدند. جليل گفت: «باباجان، شما كه خودت عضو بسيجى ديگر چرا؟» فتح‌الله گفت: «پسرجان، حالا شما اين‌بار نرو.» جليل انگار همۀ عادت‌هايش را گذاشته بود كنار، اينكه كم حرف بزند و فقط شنونده باشد. جاهاى‌شان عوض شده بود. جليل پشت هم دليل و برهان مى‌آورد. لباس روحانيتش را نشان مى‌داد. فتح‌الله اما اين‌چيزها را نمى‌ديد. چشمش فقط به پسر چهارماهه‌اى بود كه كنج ايوان خواب بود. و دختر دو ساله‌اى كه صداى خنده‌اش از حياط مى‌آمد. خودش بارها، با عشق، پسرهايش را راهى جبهه كرده بود. براى خيلى‌ها پادرميانى كرده بود كه بروند جبهه. تمام مردم عالى‌كلا مى‌شناختندش. مى‌دانستند عضو بسيج است و بارها تفنگ انداخته بر دوش. هشت سال جنگ نگذشته مگر اينكه اسم فتح‌الله همراهش بوده باشد. بارها خودش گفته بود: «امروز ما به جبهه‌ها نياز داريم، نه اينكه جبهه‌ها به ما نياز داشته باشند.» با اين حال، دلش آرام نمى‌گرفت. عاقبت تصميم گرفتند سكه‌اى بردارند. شير يا خط كنند. اين‌طور شايد فتح‌الله پنجاه درصد شانس داشت كه جليل را كنار بچه‌هايش نگه دارد. سكه چرخيد و چرخيد و به اسم جليل پايين افتاد. نور اميد از چشم‌هاى فتح‌الله رفت. نوزاد جليل بيدار شده بود و گريه مى‌كرد. مادرش كنار پل آمل، وقتى همه جمع شده بودند كه از سپاه منتقل شوند، دست مى‌انداخت به گردن جليل. خودش را مى‌چسباند به سينه‌اش. مثل تشنه‌اى كه سير نمى‌شود، تمام صورتش را مى‌بوسيد. جليل مى‌خواست قدم بردارد، نمى‌توانست. از بغل مادر رها نمى‌شد. خنده‌اش گرفت. گفت: «چرا اين‌قدر مرا مى‌بوسى مادر. بگذار ديگران هم با من خداحافظى كنند.» بغض در صداى مادرش جمع شد و گفت: «نمى‌دانم چرا حس مى‌كنم ديگر بر نمى‌گردى.» جليل مادرش را آرام كرد. بچه‌هايش را به‌دست او سپرد. با خواهرهايش خداحافظى كرد. روبه‌روى پدرش ايستاد. به چشم‌هايى كه نمى‌خنديد، نگاه كرد. فتح‌الله گفت: «پس، درس حوزه و تبليغ‌ات چه‌؟» جليل شانۀ پدرش را فشار داده بود كه «اميدوارم خون من تبليغى براى اسلام باشد.» تصوير تمام سال‌هايى كه پسرش را فرستاده بود به ميدان از جلوِ چشم‌هاى فتح‌الله رژه مى‌رفت. از روزهايى كه تازه سوم راهنمايى‌اش را تمام كرده بود و به پادگان نظامى رفت. شناسنامه‌اش را دستكارى كرده بود. رفته بود كردستان. نوجوانى‌اش را در سنگر و خاكريز گذراند. جشن تكليفش را گرفت. قد كشيد. توانست تفنگ‌هاى سنگين را روى شانه نگه‌دارد. سرش را بر سنگ بگذارد و بخوابد. براى خودش غذا درست كند. تا روزهايى كه رفت قم. مى‌خواست به آرزوى بچگى‌هايش برسد. با لباس روحانيت برگشت مازندران و با افتخار آن را نشان پدرش داد. فتح‌الله خودش سربند جليل را محكم كرده بود. خودش پسرش را به ميدان فرستاد. اينها به يادش مى‌آمد و سكه‌اى را بين انگشتانش فشار مى‌داد. زن‌ها همين‌طور جليل را دوره كرده بودند، در دادگاه انقلاب جادۀ هراز. همه بايد وداع مى‌كردند. شايد ديگر فرصتى پيش نمى‌آمد. مردم شانه‌هاى فتح‌الله را فشار مى‌دادند و دلدارى‌اش مى‌دادند. مصيبت بر شانه‌هاى مرد سنگينى مى‌كرد. اما خم به ابرو نمى‌آورد. زن‌ها را كنار كشيدند. وقت زياد نبود. بايد پيكر را به قبرستان روستاى خودشان انتقال مى‌دادند. گلزار عالى‌كلا منتظرش بود. براى فتح‌الله راه باز كردند كه بيايد نزديك. پاهاى سنگينش را كشيد جلو، تا بالاى سر جليل. ديدنش ساده نبود. صورتش در پارچۀ سپيد كفن پيچيده بود. بالاى سينه‌اش پيدا بود. كنار جاى تركش‌ها، ورق‌هاى گل پرپر بود. بدنش مى‌لرزيد و مات به پسرش نگاه مى‌كرد. به پنجاه‌درصد شانسى كه همراهش بود، لعنت مى‌فرستاد. نگاه‌ش كه به گردن سفيد جليل افتاد، بغضش. مردم ديدند كه ريش‌هاى سپيد فتح‌الله يكپارچه خون شد. صورت گذاشت بر صورت جليل. اشك‌هاى داغ فتح‌الله صورت و گردن جليل را خيس كرد. «مظلوميتت بيشتر رنجم مى‌دهد تا شهادتت، باباجان...». زنان زمزمۀ فتح‌الله را شنيدند. سفارشش را فراموش كردند. و دادگاه را صداى فريادِ گريه پر كرد.






جعبه ابزار