جلال الدین نیکوئی قزوینی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید جلال الدین نیکوئی قزوینی (۱۳۳۹ امل _ ۱۳۶۲ مریوان) متولد
شهرستان آمل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش نوروزعلی نام داشت.جلال الدین نیکوئی قزوینی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.جلال الدین نیکوئی قزوینی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۲/۸/۱۳ هجری شمسی در منطقه
جانوران /
مریوان شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
امامزاده ابراهیم امل به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
اللهم انى اسئلك من جلالك باجلّه و كل جلالك جليل اللهم انى اسئلك بجلالك كله. دعاى سحر كه تمام شد، صديقهخانم اسم پسرش را انتخاب كرده بود. اسم جمال را هم بعدها از روى همين دعاى سحر گذاشت. سوادش به خواندن نمىكشيد ولى وقتى سحرهاى ماهرمضان صداى دعاى سحر توى خانه مىپيچيد، به حال خودش نبود. صدا كردن اسم پسرها هربار برايش همان، حال خوش را يادآورى مىكرد. جلال خيلى كوچك بود. يازده سالش بود كه پدرش نوروزعلى گفت مىخواهم بفرستمش قم طلبه بشود. آمل شهر علما بود و پدر مىخواست از خانۀ او هم نورى بلند شود. آيتالله جوادى آملى و آيتالله حسن زاده آملى را هميشه مىديدند و پاى منبرشان مىنشستند. جلال حرفى روى حرف پدر نياورد. او هم آيت اللهها را خيلى دوست داشت. راهى قم شد تا جلالِ دين شود. سهسال آنجا بود و درس خواند كه ديدند طاقت نمىآورند. خيلى كوچك بود براى اينهمه دورى. برگشت و درس مدرسهاش را ادامه داد و كنارش هم درس حوزه را جستهگريخته مىخواند. جمال كه برادر كوچكتر بود اهل درس نبود. دو سه كلاس را خواند و صديقهخانم ديد ديگر حريفش نمىشود. از مدرسه بيرون آمد و براى خودش كارگاه صافكارى و رنگ ماشين راه انداخت. جلال هم مىرفت پيشش و كار ياد مىگرفت. همۀ تابستانهايى كه درس نداشت مشغول حرفه آموختن بود. مدتى هم رفت پيش فاميل نجارشان و نجارى ياد گرفت. توى مسجد هم كه پايگاه زده بودند و تزريقات ياد مىدادند، جلال رفت و دوره ديد و صلواتى براى خلق خدا آمپول و سرم مىزد. نوروزعلى خودش اهل جبهه بود و بچههايش را هم به اين راه كشيد. تلويزيون كه اعلام كردند جبههها نيرو مىخواهند جلال صافكارى و نجارى و تزريقات و درس و مدرسه را رها كرد و لباس رزم پوشيد. صديقهخانم راضى نبود. گفت صبر كن لااقل پدرت برگردد بعد تو برو. جلال ولى گوشش به اين حرفها نبود. گفت آقا اعلام كرده و بايد بروم. خانۀ آدمِ عيالوار هميشه رفت و آمد بود. بچهها چشم بههمزدن بزرگ مىشدند. دختر اولش را شوهر داده بود و براى دختر دوم هم زمزمههايى بود. از آنطرف وقت پسرها رسيده بود. ابوالقاسم دانشگاه بود و فكر صديقهخانم دورواطراف جلال مىچرخيد. خبر شهادت جمال همه چيز را عوض كرد. توى مجلسش برادرهايش نبودند. جبهه بودند. آقانوروزعلى اهل خبر رساندن به جبهه نبود. ابوالقاسم و جلال هردو جبهه بودند و كسى خبرشان نكرد كه برگردند. جلال سه ماه مأموريتش تمام شد و برگشت و جاى خالى جمال را ديد و دل مادر كه ديگر به يك تار مو بند شده بود. حرف زن گرفتن جلال شد. سكينه اسم دوستش را آورد كه دختر خوبى هم بود. صديقهخانم راضى بود. رنگ به رخش برگشته بود و اميد توى چشمش موج مىزد. مىتوانست دامادى اينيكى پسرش را ببيند. جلال هم نه نياورد. نوروزعلى جبهه بود و مانده بودند چطور سر حرف خواستگارى را باز كنند. جلال اصرار داشت كه حتماً زن بگيرم! رفت سراغ پدربزرگ و گفت شما براى من برويد خواستگارى. آقاقبول نكرد. گفت صبر كن پدرت بيايد بعد! مادر هم ذوق داشت ولى دست بهسر پسرش كشيد. صبر كردند. نوروزعلى كه برگشت ورق هم برگشته بود. جلال شالوكلاه كرده بود براى جبهه و ديگر نمىشد معطل نگهش داشت. گفت الآن زن نمىخواهم. حالا بروم جبهه و برگردم بعد. صديقهخانم و دخترها افتاده بودند به جان خانه. اين خانه هرچه بود دير يا زود عروسى در راه داشت. شستند و رفتند و آب و جارو زدند تا جلال برگردد. خواهر دوم از برادر جلو زد. خواستگار از اهالى محل بود و جلال خوب مىشناختش ولى نبود. نشستند نامه نوشتند كه ماجرا از اين قرار است. فلانى خواهرت را خواسته و چطور پسرى است؟ سه ماه مأموريت جلال تمام شده بود و همين روزها بايد برمىگشت. نبايد به نامهنگارى مىگذراندند. جلال ولى برنگشت. جواب نامه را داد كه با قرآن استخاره گرفتم و خوب آمده. بدهيدش. از برگشتن حرفى نزده بود. گفته بود حالش خوب است ولى چون نيرو كم دارند فرمانده اجازۀ آمدن نداده. خانه از تميزى برق مىزد ولى عروسىها معطل آمدن جلال بود. نوروزعلى كه توى محل قدم برمىداشت مىگفتند چه خبر؟ جبهه نمىروى؟ همه عادت كرده بودند يكى دونفر از اهل اين خانه هميشه جبهه باشد. مىگفت: چرا مىروم جلال برگردد. صديقهخانم خيالش راحت بود. سرش گرم فكر و خيال عروسى و دامادى بچهها بود. ته دلش مطمئن بود كه يك پسرش شهيد شده و پسر ديگرش برمىگردد. اين حساب و كتاب را مدتها بود كه توى ذهنش ساخته بود. امتحانش ديگر قرار نبود اينقدر سخت شود. يك پسرش رفته بود و هيچ خيالش ديگر به شهادت جلال نمىرفت. آنروز توى آشپزخانه بود كه صداى قرآن مسجد بلند شد. هول و ولا ريخت توى جانش. مثل وقتهايى كه دعاى سحر از بلندگوى مسجد پخش مىشد، خبرى از آرامش نبود. زير لب بسمالله بسمالله گفت و از آشپزخانه بيرون زد. همينكه چهره پاسدارها را ديد ماجرا دستش آمد. جواد آمد و گفت مادر! مىگويند انگار داداش جلال شهيد شده! مگر مىشد؟! توى ذهن صديقهخانم سهم هرخانه نهايت يك شهيد بود! نوروزعلى بازهم داشت به همه مىگفت جلال برگردد من مىروم جبهه كه گفتند جلال كه شهيد شده. به ابوالقاسم در دانشگاه خبر دادند كه برگرد برادرت تير خورده. آن روزها همه معنى اين خبرهاى نصفه و نيمه را مىدانستند. نمىدانستند حجلۀ سر كوچه همان اول همه چيز را روشن مىكرد. جلال را با سر و روى تازه اصلاح شده آوردند. آمادۀ برگشتن بود و موى خودش و رفقايش را مرتب كرده بود كه شبانه در مريوان بهآنها حمله شده بود. مادر توى حال خودش نبود. نتوانست جلال را براى آخرين بار ببيند. خواهرها ولى عقدۀ دل باز كردند. سير بوسيدنش و دست به سرورويش كشيدند. جلال انگار تا لحظۀ آخر كه چشمهايش را مىبست، دوباره و چندباره از سكينه قول مىگرفت كه من اگر شهيد شدم، شما رفتيد زيارت، مرا هم ياد كنيد.