یونس یونسی المشیری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید یونس یونسی المشیری (۱۳۴۴ قائمشهر _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد
شهرستان قائمشهر در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش محمد نام داشت.یونس یونسی المشیری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.یونس یونسی المشیری در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۰/۲۲ هجری شمسی در منطقه
شلمچه و در
عملیات کربلای پنج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
المشیر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
متخصص مغز بود، متخصص واقعی نه مغز این دو تا نیم کره را میگویم، منظورم از مغز روح است. همین که یارو با آن سرووضع غیر مذهبی آمد، من فهمیدم برایش چه اتفاقی افتاده. البته ما در اوضاع سختی بودیم همین چندروز ،قبلش مادر را سوار موتور کرده بودم و هی چرخ میزدم تا یک جوری متوجهش کنم که چه به سرمان آمده بابا هم که جبهه بود و هرچه میگفتم پدرمان باید باشد تا پیکر یونس را تشییع گفتند نمیشود شهید که مال خانواده خودش نیست شهید متعلق به همۀ مردم است مراسم تشییع اعلام شده و دیگر جابه جا کنیم، می نخواهد شد. پیکر برادرمان را بدهید به خودمان میگفتند نمیشود که نمیشود. ای دادوبیداد هرچه تماس هم میگرفتیم با منطقه تا به پدرمان اطلاع بدهیم امکان پذیر نبود؛ چرا که ارتباط گرفتن با کردستان به راحتی نبود. من همین طور چرخ میزدم با موتور که یکدفعه بلندگوی مسجد اعلام کرد تشییع یونس یونسی ساعت نه صبح فردا از مقابل حسینیه المشیر، سر جاده ساری مادر تا این را شنید خودش را از موتور پرتاب کرد روی زمین یا امام زمان دستم به دامنت. مادر حالا میخواست یونس را ببیند و اما یونس با گلوله تانك طوری صورتش متلاشی شده بود و من فکر نمیکردم مادرمان دوام بیاورد. از خواست خدا این آخرین باری که یونس اعزام شده بود با همان هنر خطاطی که داشت روی شلوارش اسمش را خوش نویسی کرده بود، بزرگ و واضح، یونس یونسی المشیر، فرزند محمد اگر این کار را نمیکرد که اصلاً پیکرش شناسایی نمیشد به هر حال در همچین موقعیتی حالا این آقا آمده بود و این نشانی را میداد و من با آن تلخی لبخندی طولانی به لبم نشست و فهمیدم یونس بعد از شهادتش هم دارد به تخصصش عمل میکند؛ تخصصی که از بچگی داشت. هنر خطاطی را در همین تخصص استفاده میکرد آن روزها زمان گندکاریهای سازمان منافقین و جنایتهایشان بود و یونس سن کمی داشت. منافقها پارچه نویسها و شعارهایشان را میزدند بالای تیر چراغ برق و یونس از تیربرق بالا میکشید و آنها را می کند و پاره می کرد. یکبار هم گیر افتاد و خیلی خدا رحم کرد که توانست از دستشان فرار کند. آن زمان توی «کوتنا» بهش می گفتند: یونس چريك. بعد از مدتی متوجه شد غیر از پاره کردن شعارهایشان باید کار بیشتری بکند تا مؤثر باشد بنابراین خودش شروع کرد به خطاطی شعارهای انقلابی و اسلامی را روی پارچه و دیوار و کاغذ و هر جایی که میتوانست، مینوشت تا با هنرش مغزها را تحت تأثیر قرار بدهد. بعد از آن کار را تخصصی تر کرد. حالا حوزه علمیه میرفت و مطالعه میکرد و بعد یکی یکی اعضای گروهک را به خانه می آورد و تا صبح با آنها روی مبانی اسلامی حرف میزد به تمام مبانی آنها مسلط بود و دائم مطالعه میکرد مادرمان نگران بود و میگفت نمیترسی از اینکه شبی نقشه بریزند و سرت را از تنت جدا کنند؟ یونس :گفت ممکن است سرم را قطع کنند، اما قیامتم را نمیتوانند قطع کنند متخصص بود که در یک جمله متقاعد کند و آرام اینکه آمده بود در خانه ما آدم متدینی نبود. شك در جانش بود میگفت هیچ وقت نشانۀ غیبی و واضحی ندیده و آرزو داشته که چیزی بهش نشان بدهند بابا هفتم یونس به کوتنا و روستای المشیر رسیده بود و در مراسم هفتم بعضی همرزم ها و ماها چیزهایی تعریف کردند اگر این آقا در مجلس بود، خیلی به دردش می خورد. مثلاً تعریف کردند که چطور یک هفته قبل از اینکه یونس در والفجر هشت شهید شود دیده بوده که سید عمامه سبزی بهش گفته که تا کربلا دیگر راهی نیست یکبار هم در امامزاده بین کتابخانه ای که درست کرده بوده مشغول پارچه نویسی و خطاطی بوده که در همان عالم بیداری نوری تابیده و او رفته به سمت .نور همانجا بهش گفته بودند شهید خواهی شد خب اینها برای افرادی که نیاز فکری دارند تا با شهدا و کار فرهنگی آنها به سمت ایمان ،بروند خیلی خوب بود ولی این آقا از آن تیپهایی نبود که پایش به مجلس شهید باز شده باشد. حتی به نظرم نمیدانست که شهید تازگی به شهادت رسیده تنها میگفت مدتی است که این نیاز در من به وجود آمده و رهایم نمی کرد که نشانه ای از آن سمت به من نشان دهند. شك خیلی چیز بیخودی است و زندگی انسانی که کمی از خوردن و خوابیدن بیشتر فکر کند را مثل زهر میکند. او این حالت را داشته وقتی در خانه ما را زد و با شرمندگی گفت که آیا يك مفاتیح در اتاق سمت چپی کنار راهرو، بین کتابهای روی تاقچه ردیف بالاست؟ اگر هست میشود آن را برای من بیاورید؟ همین که این را گفت من فهمیدم این دسته گل کار یونس است. آمده روی مغز این بنده خدا که به او نشانه ای بدهد و بفهماند عالم همین ماده محض نیست. او خیلی هیجان زده بود وقتی مفاتیح را از دست مادرمان گرفت. مادرمان هم خیلی متعجب بود که چطور این آقا از منزل ما خبر شده و جای این مفاتیح را چطور .فهمیده بعد او نگاه کرد به عکسی از یونس که زده بودیم و زد زیر گریه میگفت این شهید به خوابم آمده و نشانی مفاتیح را داده تا این را ،گفت من یاد حرفی افتادم که یونس معمولاً دربارۀ رفیق میزد این را همان زمانی از او شنیدم که روی ارتفاعات کله قندی با تیر سیمینوف به شدت مجروح شده بود و بدون اطلاع دادن به خانواده در بیمارستان بستری بود یونس میگفت اگر رفیقی میخواهید انتخاب کنید او را از چند بابت امتحان کنید، یکی از این بابها امانت داری اوست من مفاتیح را به بنده خدا دادم و گفتم این را امانت داده به شما که شاید امتحانت کند برای رفاقت های بعدی به امید خدا