نظرعلی بهرامی المشیری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید نظرعلی بهرامی المشیری (۱۳۴۴/۱۱/۱۴ قائمشهر _ ۱۳۶۱/۱۱/۲۰ مریوان) متولد
شهرستان قائمشهر در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش زهرا باباجانی و پدرش حسین نام داشت.نظرعلی بهرامی المشیری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع متوسطه به پایان رساند و سپس در
حوزه علمیه کوتنا به تحصیل علوم دینی پرداخت .شهید بزرگوار مجرد و فرزند چندم؟ خانواده بود. نظرعلی بهرامی المشیری در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۱/۱۱/۲۰ هجری شمسی در در منطقه
مریوان /
دیوان دره شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
المشیر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
خانمجان ايستاده است و مبهوت به پاسدارها نگاه مىكند. در چهرۀ مردها پر از شرم و مهربانى است. خداحافظى مىكنند و درِ حياط پشت سرشان بسته مىشود. روى چراغ علاءالدين اتاق پذيرايى، كترى مىجوشد. سفرۀ صبحانه پهن است. بچهها هنوز در خواباند. از باغ همسايه صداى ونگِ اردكها مىآيد. خانمجان روى اولين پله مىنشيند. پرِ دامن چيندارش را در چنگ فشار مىدهد. رمق از زانوهايش مىرود. به حاجحسين زل زده است كه آب وضو از ريشهايش چكه مىكند. رنگ از صورت شوهرش رفته است. از گوشۀ حياط سنگى برمىدارد. همانجا كنار حوض راه قبله را پيدا مىكند. مىايستد و دو ركعت نماز شكر قامت مىبندد. خانمجان زير لب مىگويد: فكرش را مىكردم! نردۀ فلزى ايوان را محكم مىگيرد. حس مىكند دنيا روبهروى چشمانش تكان مىخورد. طوفان شده است و اگر نرده را رها كند، باد دودمانش را با خود مىبرد. پاسدارها كه لب باز كرده بودند به صحبت، توانست تا آخرش را بخواند. تا آخرش را نظرعلى برايش گفته بود. آن روز توى باغ مىگشت و براى مرغها دانه مىپاشيد كه ديد نظرعلى شال و كلاهش را پوشيده؛ ساكش را انداخته به دوش و بند پوتينهايش را مىبندد. - كجا به سلامتى؟ نظرعلى لبخند زد. رفت نزديك خانمجان و خم شد. پيشانىاش را بوسيد. - من كه سفارشهايم را كردهام. راضى باش و بگذار با خيال راحت بروم. سينۀ خانمجان تنگ شد. دستانش لرزيد. بهسختى به لبهايش لبخند آورد. دلش به راهى كه پسرش مىرفت، يقين داشت؛ اما مهر مادرى كلافهاش كرده بود. نمىتوانست با سفارشهاى نظرعلى كنار بيايد. يادش مىآمد كه گفته بود: - من اولين شهيد المشير مىشوم. زمانى كه خبر شهادتم را به شما دادند، نماز شكر بهجا بياوريد. برايم سياه نپوشيد. گريه نكنيد. حالا با اين ماشين مىروم؛ وقت برگشتن با آمبولانس من را مىآورند. آن روز نخواسته بود باور كند كه پسرش اولين شهيد روستا مىشود؛ با ماشين مىرود و با آمبولانس برمىگردد. پاسدارها كه گفتند: «خدا به شما اجر و پاداش بدهد. جوانتان در راه خدا رفت. خدا به دل شما صبر عنايت كند»، باورش شده بود. با خودش تكرار مىكند: گريه نكنيد... گريه نكنيد... حاجحسين نماز شكرش تمام مىشود. به چشمهاى غمگين خانمجان نگاه مىكند. آرام از كنارش مىگذرد و مىرود به اتاق. لباسهايش را عوض مىكند و وقت رفتن برمىگردد بهسمت خانمجان. - پاسدارها گفتند پنج روز پيش شهيد شده. ۲۰ بهمن. كوملهها اسيرش كرده بودند توى ديواندره. مكث مىكند. چشمهايش را از صورت خانمجان مىدزدد. بقيۀ حرفش را آرام مىگويد: - لابد به قد بلندش نگاه كردهاند؛ يا شايد به خوب جنگيدنش. من پسرم را مىشناسم. اگر اينقدر زود بزرگ نشده بود... اين كوملهها لابد نمىدانستند اين جوان هفدهساله پدر و مادر هم دارد. ابروهايش فرو مىرود درهم. چينهاى صورتش عميق مىشود. نمىتواند بغض صدايش را مخفى كند. - بايد بروم سارى. گفتند جنازهاش را به آنجا انتقال دادهاند. بلند شو زن. بايد بقيه را خبر كنى. حاجحسين مىرود. خانمجان انگار از صخرۀ بلندى پرت شده باشد، به خودش مىآيد. سينهاش مىافتد در فشار؛ قلبش تير مىكشد. مىخواهد سد بگذارد جلوى آن بغض بالاآمده؛ نمىتواند. اگر راهش را بگيرد، قلبش مىايستد. خودش را رها مىكند. صداى نالهاش از سر پرچين رد مىشود و باغ را پر مىكند. هميشه منتظر اين خبر بوده است؛ از همان روزهايى كه نظرعلى را با سر شكسته برگردانده بودند به خانه. خانمجان چنگ كشيده بود به صورتش كه: چى شده؟ دوستان نظرعلى برايش تعريف كردند كه توى قائمشهر با منافقين درگير شدهاند. آنها هم كه از چيزى دريغ نمىكنند؛ با سنگ سر نظرعلى را شكستهاند. خانمجان آه كشيده بود. با خودش فكر مىكرد پس كى قرار است شر دشمنان از سر اين ملت كنده شود كه نظرعلى آرام بگيرد. قبل از انقلاب كه تظاهراتهاى خيابانى بدنش را مىلرزاند؛ بعد از آن فتنۀ منافقين؛ وقتى هم كه پسرش را راهى جبهه كرد، عراقىها. نظرعلى را اولينبار وقتى فقط پانزده سالش بود از زير قرآن رد كرد. از همان ابتدا فرستاده بودندش غرب. در عرض دو سال براى شهرهاى زيادى جنگيده بود: سنندج، سقز، بانه، سردشت، پيراندشت، مريوان. از مريوان كه برگشت، پاسدار شد. اين چيزها از طلبه بودنش كم نمىكرد. مىدانست حتى اگر پسرش تكتيرانداز و مسئول آتشبار و فرمانده دسته هم شود، باز يك روحانى است. با هركس و هرجا بنشيند، كار تبليغش را انجام مىدهد؛ هرچند كه هنوز ملبس نشده و ريشهايش يكىدرميان در آمده باشد. اگر در مازندران مانده بود، با آن صداى خوبش كه معروف به آهنگران كردستان بود، لابد روحانى محبوبى مىشد. مردم روحانىهاى خوشصدا را خيلى دوست دارند. با خودش فكر مىكند اگر يك بار ديگر به عقب برگردد، باز مىگذارد نظرعلى اين راه را برود؟ اولين شهيد روستا شود؟ توى هفده سالگىاش داغ به دل آنها بگذارد؟ مىرود در اتاق و نامهاى را كه نظرعلى ميان قرآن برايشان گذاشته است، باز مىكند. وصيتنامه است. اولين جملهاش را مىخواند: - مَا مِنْ قَطْرَةٍ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مِنْ قَطْرَةِ دَمٍ فِى سَبِيلِ اللَّهِ...؛ هيچ قطرهاى در مقياس حقيقت و در نزد خدا از قطرۀ خونى كه در راه خدا ريخته شود، بهتر نيست! وصيتنامهام را هنگامى مىنويسم كه از راديو «برخيزيد شهيدان» پخش مىشود. چقدر شهادت در راه خدا زيبا و مانند گل رز خوشبوست. چشمهايش را مىبندد. همين دو جمله برايش كافى است. سينۀ سنگينش سبك مىشود و به يقين دلش لبخند مىزند. - فداى يك نفس امام خمينى. باز هم پسر داشته باشم، مىدهم برايش! يقين دلش كم نمىشود. همراهش مىماند؛ حتى وقتى نظرعلى را با آمبولانس مىآورند؛ از مسجد جامع سارى تشييعش مىكنند تا امامزاده قاسم المشير؛ كفنش را كنار مىزنند و صورت پر از شكنجهاش را مىبينند؛ ضجۀ زنان بالا مىرود و مردها آه مىكشند؛ حتى وقتى كنار قبر اولين شهيد روستا، گلزارى مىشود براى شهدا. خانمجان در تمام روزهاى بعد، وقتى گل رز خوشبويى را كنار قبر پسرش آب مىدهد، به يقين دلش لبخند مىزند!