• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

نظامعلی قلی نژاد لیندی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید نظام علی قلی نژاد لیندی (۱۳۴۳ سوادکوه _ ۱۳۶۲ جزیره مجنون) متولد شهرستان شهید پرور سوادکوه در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش رضاقلی نام داشت.نظام علی قلی نژاد در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.نظام علی قلی نژاد در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۲/۱۲/۱۲ هجری شمسی در منطقه جزیره مجنون و در عملیات خیبر بر اثر اصابت ترکش به گردن شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک شهید قلی نژاد پس از تشییع در گلزار شهدای لیند به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

معمولاً در اواخر دى ماه است كه در سوادكوه، هر كس كه سيب زمينى مى‌كارد، بذر آن را براى جوانه زدن آماده مى‌كند تا شش هفته بعد كه بايد نشاكارى كرد، چشم‌هاى بذر باز شود. بذرها هر كدام يك يا چند چشم دارند. درست مثل يك تركش. همين كه خاك گرم شود، بايد سيب‌هاى جوانه زده و چشم باز كرده را كاشت. تقريباً اواسط اسفند بود و ما همين كار را مى‌كرديم كه او لنگان لنگان وارد زمين شد. براى شروع، شيارى به عمق ده سانت بايد در زمين ايجاد كرد و پاى او انگار كه به همان اندازه شكافته شده و چشم باز كرده بود. ما دويديم به سمتش و او از در ماشين صحبت كرد كه پايش كوبيده شده و جورى وانمود كرد كه نه چشمى در پايش باز شده و نه شكافى. راديو چيز عجيبى است. وقتى سر زمين مشغول ريختن كود هستى، ممكن است خبرهايى از آن پخش شود كه تا مدت‌ها دست از كار بكشى. براى همين در روشن كردن راديو سر زمين خيلى بايد احتياط كرد. البته راديو به ما نگفت كه او مدتى در بيمارستان رازى بسترى شد. اين را از هم دهاتى‌هايى شنيديم كه از دهاتمان ليند به جبهه اعزام مى‌شدند. او سر زمين به ما كمك مى‌كرد و ديگر پايش لنگ نمى‌زد و ما قرص و محكم نمى‌گذاشتيم كه او به جبهه برود تا اين‌كه راديو قرآن پخش كرد و خبر شهادت رجايى و باهنر را اعلام كرد. نظام‌على دويد سر وقت راديو و آن را دو دستى گرفت و بعد درحالى‌كه زار زار گريه مى‌كرد، دست از كار كشيد و همان‌طور درحالى‌كه راديو را دو دستى چسبيده بود، به مسجد ليند رفت و تا فردا صبح در مسجد ماند و گريه كرد. ما بايد حواسمان را جمع مى‌كرديم. مگر موقع كار، وقت گوش دادن راديوست‌؟ وقتى نظام‌على آن‌قدر حساس است، بايد با احتياط راديو گوش كرد. به هرحال، خشك و خالى هم كه نمى‌شود سر زمين. بيشتر از يك‌بار هم كه رجايى و باهنر را شهيد نمى‌كنند. باز راديو سر زمين راه خودش را باز كرد و دوباره سر زمين علم شد. اين‌بار نظام‌على شال و كلاه كرد كه به جبهه برود. اين درست كه نظام‌على يك روحانى به‌تمام معنا بود. اين درست كه خيلى از بچه‌هاى ليند را جمع مى‌كرد و برايشان كتابخانه درست كرده بود و موعظه‌شان مى‌كرد. اين درست كه براى خانوادۀ شهدا قدم برمى‌داشت و تا از حوزه علميه برمى‌گشت به خانواده شهدا سر مى‌زد. اين درست كه منبر خيلى خوبى داشت و خيلى‌ها مسائل فقهى را از او ياد مى‌گرفتند اما به هر حال، در رفتنش به جبهه كه بايد از ما اجازه مى‌گرفت. اما اين‌بار انگار خيلى هم نگران اجازه گرفتن از ما نبود. وقتى بهش گفتيم كه كافى است؛ اين همه جبهه رفتن و زخمى شدن، كفايت مى‌كند، او گفت كه از راديو شنيده كه امام حكم جهاد داده و جبهه را واجب كفايى اعلام كرده، پس ديگر جاى ماندن نيست. ما به هم نگاه كرديم و به جوانه‌هاى سيب زمينى كه از زمين رشد كرده بودند و راديو كه خاموش بود. حرف از امام خمينى كه مى‌شد، او مثل سرگشته و مجنون حالش تغيير مى‌كرد. ما نتوانستيم جلوى اين حال او بايستيم. چه مى‌توانستيم بكنيم، جز اين‌كه او را به خدا بسپاريم! راديو باز داشت سر زمين مى‌خواند و ما داشتيم سيب زمينى جمع مى‌كرديم كه يكهو مارش خاص عمليات پخش شد و اعلام كرد كه در عمليات گذشته، سى هزار نفر از بعثيون اسير شده‌اند و تعداد اسراى ايرانى..... - يا فاطمه زهرا! بيل از دست ما افتاد روى زمين. دويديم و لباس پوشيديم و رفتيم به حوزه علميه. - نظام‌على كجاست‌؟ عزيزپور، رفيقش بود و سرش را انداخت پايين. گريه كرد و سكوت كرد. بعد گفت: هميشه در نماز شب دعا مى‌كرد كه مفقودالاثر شود. عزيزپور بعد از آن جواب يقين كرده كه حاجت نظام‌على در مورد مفقودالاثر شدنش، برآورده مى‌شود. براى همين هرجا كه نظام‌على رفته با او رفته.. چون عزيزپور هم آرزوى شهادت داشت. در كربلاى شش، خط شكن بوده‌اند. وقتى به اولين مانع مى‌رسند، در كنار نظام‌على بوده و خودش را آماده كرده كه او هم با نظام‌على پرواز كند. در آن غوغاى تير و تركش عمليات، يكهو پسرعمه‌اش مچ دستش را گرفته و نگذاشته چند لحظه حركت كند. چيه‌؟ پسر عمه گفته: آرزوى شهادت نكن. فقط يك كلمه مى‌گويم؛ آرزوى شهادت نكن. و السلام. - يعنى چى‌؟ - اگر تو شهيد شوى، من نمى‌توانم تنهايى به ليند برگردم. برايم حرف درست مى‌شود. مى‌گويند فلانى رفت و پسردايى‌اش را شهيد كرد و جان خودش را نجات داد. من هم كه نمى‌خواهم شهيد شوم. پس تو هم بايد بمانى. بيا و مردانگى كن و شهيد نشو! عزيزپور مانده در دو راهى. بالاخره راه ماندن را انتخاب كرده. بعد رو كرده به سمت كربلا و گفته: يا حضرت ابالفضل العباس، نگذار من شهيد شوم. يك رحمى بكن كه من سالم به ليند برگردم. درست فرداى عمليات بوده كه پاى عزيزپور روى مين والمر مى‌رود اما مين منفجر نمى‌شود. درست از همان وقت بوده كه نظام‌على را ديگر نديده. ۱۵ نفر روحانى به خط اعزام شده بودند و ۱۴ نفرشان برگشته بودند. تنها نظام‌على مفقودالاثر شده بود. از آن به بعد تا دوازده سال در خانه و زمين، دائم راديو روشن بوده و بيست و چهار ساعته كار كرده تا بلكه خبرى از نظام‌على پخش كند، اما نكرده. حالا بعد از دوازده سال، پلاك نظام‌على در تفحص پيدا شده و يك تكه از استخوانش به سوادكوه برگشته است.






جعبه ابزار