• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 
موسی نظری
Mousa_Nazari
اطلاعات شخصی
تولد ۱۳۲۶/۱۲/۰۸ میانگله
تحصیلات ابتدایی / حوزه علمیه
وضعیت تاهل متاهل / هشت فرزند
نوع عضویت پاسدار / ل ۲۵ کربلا
مسئولیت توضیحات
شهادت ۱۳۶۴/۱۲/۱۹ والفجر هشت
محل دفن گلزار شهدای میانگله

هشتم اسفند ۱۳۲۶، در روستای میانگله از توابع شهرستان نکا به دنیا آمد. مادرش بانو باقرزاده و پدرش اسحق (عیسی) نام داشت. پنجم ابتدایی را در زادگاهش خواند و سپس در حوزه علمیه امام جعفر صادق نکا به مدت شش سال درس دین خواند. سال ۱۳۴۹ ازدواج نمود و صاحب هشت فرزند (چهار دختر؛ چهار پسر) شد. عضو رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود و در لشکر ۲۵ کربلا به اسلام خدمت کرد. نوزدهم اسفند ۱۳۶۴ (سال ششم جنگ تحمیلی) در منطقه فاو و در عملیات والفجر هشت بر اثر اصابت ترکش به سر در سی و هشت سالگی به شهادت رسید. چهار روز بعد آیت الله حسین محمدی‌لائینی بر پیکرش نماز خواند و پس از تشییع در زادگاهش میانگله دفن شد.


۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

دست‌هايم طورى مى‌لرزد كه روسرى مى‌افتد كف كمد. زانو مى‌زنم پاى در تا روسرى سفيد را بردارم. زانو زدن همان و شكستن شانه‌ها همان! بغضم كه مى‌تركد، همهمۀ زنان همسايه را از ميان حياط مى‌شنوم. لحظه‌به‌لحظه خانه شلوغ‌تر مى‌شود. كسى در روستاى ميانگله نيست كه خبر را شنيده باشد و راهى خانۀ شيخ‌موسى نشده باشد. جمعيت، حتى از روستاهاى اطراف هم سرازير شده‌اند طرف خانۀ ما. روسرى را باز مى‌كنم و در هوا تابش مى‌دهم. با گوشۀ آستين، آخرين قطرات اشكم را پاك مى‌كنم و روسرى را مى‌اندازم روى سرم. اين روسرى هديۀ توست. شيخ‌موسى! نمى‌دانم رنگ سفيدش را براى چه انتخاب كرده‌اى؛ اما وقتى به آينه خيره مى‌شوم، بين قرمزى چشمانم و سفيدى روسرى يك نسبت پرمعنا مى‌بينم. تصوير زن همسايه وسط آينه مى‌افتد. به خودم مى‌آيم. صدايش در اتاق مى‌پيچد و ميان همهمه‌ها محو مى‌شود: «چه‌كار مى‌كنى!؟ چرا روسرى سفيد!؟ مى‌خواهى مقنعۀ سياهم را به تو بدهم‌؟». بغضم را به مخفى‌ترين لايه‌هاى قلبم مى‌فرستم و صورتم را به‌طرفش برمى‌گردانم: «نه؛ مى‌خواهم با همين روسرى سفيد بيايم معراج شهدا و شيخ‌موسى را تا خانۀ آخرتش همراهى كنم!». با دهان نيمه‌باز زل زده است به من. چيزى نمى‌گويد و من درميان نگاه‌هاى پرسشگر زنان همسايه، دست بچه‌ها را مى‌گيرم. سه پسر قدونيم‌قد و دو دختربچه و طفل هشت‌ماهه‌اى كه قرار است يتيم به‌دنيا بيايد. سوار ماشين سپاه كه مى‌شوم، صدها جفت چشم همان‌طور مات و مبهوت خيره به من و بچه‌ها مانده‌اند. اشكِ چشم‌هايم خشكيده است و شايد خيلى‌ها گمان مى‌كنند من از داغ شوهرم ديوانه شده‌ام؛ اما حال من خوب است؛ چون مى‌دانم كه الآن شيخ‌موسى بهترين حال را دارد. از آنجا به حال خوبش ايمان دارم كه هرگاه ذكرش به دانۀ آخر تسبيح مى‌رسيد، مى‌گفت: «اگر حتى چند لحظه به پايان جنگ مانده باشد، من شهيد مى‌شوم». يا آن‌گاه كه دست‌هاى كوچك دخترم را بالا مى‌برد و به او مى‌گفت: «اگر مرا دوست دارى، بگو خدايا بابايم را هرچه زودتر شهيد كن!». حال شيخ‌موسى خوب است؛ چون پيش از رفتن، از من خواست چهارگوشۀ قرآن را به آب بزنم و بعد آب را نوشيد تا به شهادت نزديك‌تر شده باشد. با همسايه‌ها خداحافظى كرد و روبه‌روى قاب‌عكس شهدا كه روى ديوار خانه نصب بود، ايستاد. دستى كشيد روى عكس شهدا و آرام زمزمه كرد: «منتظر شيخ‌موسى باشيد كه آمادۀ آمدن است». حالش بى‌اندازه خوش است؛ چون وقتى دوستش از او خواست با خط زيبايش در كتابى كه تازه خريده بود، برايش يادگارى بنويسد، مطلبى نوشت و در آخر زير امضاى خودش نوشت: «از طرف شهيد شيخ‌موسى نظرى!» همۀ نكا را اگر بگردى، اصلاً در همۀ مازندران، كسى را نمى‌توانى پيدا كنى كه به‌اندازۀ شيخ‌موسى دلبسته و منتظر شهادت بوده باشد. نه اينكه بخواهم عطش ديگران را باور نكنم؛ اما من با شيخ زندگى كرده‌ام. همۀ زندگى‌اش را وقف بسيج و انقلاب و جبهه كرده بود. دارم فكر مى‌كنم براى مراسم او از كجا پول بياورم. او چيزى از خودش به‌جا نگذاشته است. ماشين را كه به بسيج بخشيده و از دار دنيا هم چيزى باقى نگذاشته است. يا به محرومان كمك كرده يا به جبهه فرستاده. حتى پس‌اندازى را كه با عرق جبين و كار كردن در كورۀ آجرپزى يا كارخانۀ پنبه جمع كرده بود، خرج تبليغاتى كرده است كه با آن، جوانان روستاهاى اطراف را تشويق كند تا به جبهه بروند. درست ۳۸ سال روى زمين خدا زندگى كرد؛ اما خيال مى‌كنم در اين روستا پيرمردترين افراد هم به‌اندازۀ او براى آخرت خود توشه نفرستاده‌اند. از اسفند ۱۳۲۶ كه به‌دنيا آمد تا الآن كه اسفند ۱۳۶۴ است، من كسى را نديده‌ام كه بيش از او دلش را به رفتن گره زده باشد. با همۀ ندارى و فقر، درس خوانده و ليسانس نظامى گرفته بود. در حوزۀ علميۀ كوهستان هم تا لمعه و اصول را خوانده بود. براى براندازى طاغوت، همۀ قوتش را به‌كار گرفته و مردم روستا را بيدار كرده بود. اولين كسى بود كه در بهشهر لباس پاسدارى به تن كرد و بعد هم در پى دستور امام رحمه الله براى تشكيل بسيج، پايگاه‌ها را در روستاهاى بهشهر راه انداخت. همين‌كه جنگ شروع شد، به كردستان رفت و فرماندهى تيپ مستقل فتح را برعهده گرفت. بعد از جنگ با ضدانقلاب كومله و دمكرات، شيخ‌موسى بود و منطقۀ فاو و عمليات «والفجر ۸». ••• پسر پنج‌ساله‌ام گوشۀ چادرم را مى‌كشد و سراغ پدرش را مى‌گيرد. سكوت سردى در ماشين نشسته است. جوابى برايش ندارم. دشوارتر از آن، تحمل بى‌تابى جنين هشت‌ماهه‌ام است كه دارد دست‌وپا مى‌زند. انگار او هم فهميده است كه دارد به جنازۀ غرقه‌به‌خون پدر نزديك مى‌شود. جاده پرشتاب‌تر از هميشه طى مى‌شود و مى‌رسيم به معراج. همه‌چيز براى تشييع شهيد من آماده است و من وقتى سر مى‌گذارم روى لبۀ تابوت، دست شيخ‌موسى را مى‌گيرم و خيره مى‌شوم به جاى تركشى كه تن شيخ را از هم گسسته است؛ او كه هم در جبهه قوت قلب رزمندگان بود و هم در روستا، مشوق جوانانى كه دسته‌دسته به حوزه و جبهه روى مى‌آوردند؛ همان جوانانى كه الآن به‌طرف گلستان شهداى روستا مى‌روند تا خود را براى استقبال از تابوت شيخ‌موسى آماده كنند. درميان آنها دوست شيخ را مى‌بينم كه در عمليات كردستان همراه او بود؛ همان هم‌رزمى كه وقتى منافقين به طرف آنها تيراندازى مى‌كنند، رو به شيخ مى‌گويد: «امشب ما كشته مى‌شويم!»؛ و شيخ با تبسمى بر لب جواب مى‌دهد: «پايان راه ما شهادت است. براى چه نگران باشيم‌؟» ساعتى ديگر، طنين صداى شيخ از دل وصيت‌نامه‌اش در گلستان شهداى روستا مى‌پيچد: شكى نيست كه همگى ما خواهيم مرد، طبق آيۀ شريفۀ «كُلُّ نَفسٍ ذائِقهُْْ الْمَوْتِ‌». بنابراين، بر هر شخص عاقل سزاوار است كه از هر لحاظ تهيۀ سفر آخرت خود را ببيند و اسباب آسايش ابدى خود را فراهم سازد... از زير چادر، روسرى سفيدم را مرتب مى‌كنم و با گوشۀ آن، نم اشك‌هاى دخترم را مى‌گيرم.

۲ - وصیتنامه شهید نظری

[ویرایش]

شما در جریان هستید که به امید خداوند متعال به جبهه اعزام می شوم که اگر این توفیق نصیب شود بتوانم به امید امام زمان یک ماموریتی هست شاید خداوند شهادت را در این ماموریت نصیب ما بکند اگر این اجر بزرگ نصیب ما شد طبیعی است که همه بهره می برند خصوصا پدر و مادر. امروز جبهه این است که بدانیم برای چه به جبهه می رویم همین طور به جبهه نمی رویم . یا به قولی خود را به زحمت نمی اندازیم شما که در جریان هستید اصلا جنگی که بوجود آمد ریشه اش در قرآن است چرا برای اینکه ما مسلمان هستیم و قرآن می خوانیم و تابع ۱۴ معصوم هستیم و تابع رهبران شیعه و از قرآن استفاده می کنیم وقتی که قرآن میخوانیم از قرآن تبعیت می کنیم وآنرا بتوانیم عمل کنیم . حالا اگر به فرض اینکه در خانه ای قرآن خوانده نشود ولی در سراسر مملکت اسلامی مان اکثرا در پای ممبر و جلسات مدهبی شرکت میکردیم و کلاس دین خدا را طی می کردیم ، ما ملت اسلام احکام دین خدا و وصیت نامه ام و شهدا کردیم . و امروز عملا نشان دادم که جدا چقدر وفادار به خدا و امامان و رهبران دینی و شناخت قرآن هستیم . و آنچه که من به عقیده ظاهری عمیق که به جبهه برای رضای خدا ویاری دین خدا راهی شدم به رهبری عظیم شان امام خمینی پس منظور ما مشخص که برای چه به جبهه می رویم . و شما هم بعد از ما در منزل هستید همینطور فکر کنید که چه بخواهید و چه نخواهید باید در زیر سایه حکومت خدا زندگی کنید و باید امر خدا را در زمین پیاده کنید آنهایی که مرد هستند و وظایف آنها مشخص و انهایی که زن هستند وظایف آنها هم مشخص. اگر از صدر اسلام تا حالا زن و مرد مذهبی در راه دین خدا عملا کار کردن چه از مالی و جانی دین خدا را یاری می کردن تاریخ حرکت ما برای آنها روشن کرد و عملا در جامعه موثربود که مستضعفین آزاد و راحت زندگی کردند . این همه در گیرها به این است که انسان که از خط امام و خداوند و ائمه اطهار جدا نشود‌. اگر این هدف بودکه انسان تکامل به رشد پیدا می کند وقتی که رشد کرد به سعادت می رسدولی اگر بخواهیم اجر و مزد کسانی را که سعادتمند شدند شاید موضوع روشن باشد که واقعا مردم در روز قیامت هستند و جای کسانی که اعمال بد انجام دادند جای آنها مشخص جای سخت، بد و ناراحت کنند. واقعا مشکل و دشوار است . چون وقت کم است از خودم اتمام حجت شود و راه را از چاه تشخیص دهید چون در دنیا مردم فریبکاری وجود دارد که در روزنامه چه ماجرا می گویند و چه زبان بازی دارند که مردم را فریب دادند و در آتش جهنم وارد کردند ، و ما مسلمان هستیم اول وظیفه این است که روش تربیت ما نسبت به فرزندان تربیت اسلامی باشدواز قرآن درس بگیرید و با ترجمه و تفسیر قرآن بخوانید کتابهای مذهبی استفاده کنید . و از آن بهره ببرید که راه نجات است و اگر دوستان بد هم وجود داشته باشد که دوست بد دوست مذهبی نباشد واگر اهل نماز است باعث مظلوم نمایی است که برای فریب دادن خواسته های خودش باشد انسان بایدخودش پرهیزکارو اهل عبادت باشد و حیله و نیرنگ نباشد یک دوست خوب آن است که بدی را بگویدچون قرآن کریم در رابطه با جنگ و جهاد دو تشویق به جنگ و جهاد دارد که یک سفارش میکنم که دخترها این قرآن را خصوصا سوره نور را بیشتر مطالعه کنند.






جعبه ابزار