مهدی عسگری نژاد امیری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید مهدی عسگری نژاد امیری (۱۳۴۲ بابل _ ۱۳۶۲ دهلران) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش محمدعلی نام داشت.مهدی عسگری نژاد امیری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.مهدی عسگری نژاد امیری در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۲/۱۲/۴ هجری شمسی در منطقه
چیلات / دهلران و در
عملیات والفجر شش شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها
مفقودالاثر بودن در ۱۳۷۲/۱۱/۱۵ تشییع در گلزار شهدای
معتمدی بابل به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
جلوى آيينه ايستادهام و به چروكهاى صورتم نگاه مىكنم. وقتى مهدىام رفت، روى صورتم فقط چند چروك ريز بود. الآن اينها را ببيند مىگويد مادر! پير شدهاى. هرچه بچهها گفتند بيا برويم ببينش، نرفتم. گفتم: يك مُشت استخوان پوسيده زير خاك كه بچۀ من نمىشود. مهدىِ من آن استخوانها نيست. شما برويد و وسايلش را تحويل بگيريد. روز تشييع جنازه مىآيم. هنوز تصوير شال سبزى كه توى خواب ديدم، روى گردنش هست، توى ذهنم مىچرخد. در باز مىشود و بچهها برمىگردند با چشمهايى پُف كرده و سرخ. سعى مىكنند جلوِ من گريه نكنند. مىدانند كه دَه سال است آبستنِ بغضم. دخترم نمىتواند خودش را كنترل كند. خودش را توى بغلم مىاندازد و وسط هِق هِقهايش مىگويد: خوابت درست بود مامان! يك شال سبز همراهش بوده. برخلاف چيزى كه فكرمى كردم، گريهام نمىگيرد. آخِر من كه مىدانم مهدىام زنده است؛ پس گريه كردن معنا ندارد. خوابم راست بود. عين خواب پدرش وقتى مكه بوديم. نيمهشب سراسيمه از خواب پريد. عرق كرده بود و به پارچ آب اشاره كرد. ليوانى آب ريختم و دستش دادم. گلويش كه تَر شد و بعد از اصرارهاى من تعريف كرد: خواب ديدم مهدى شهيد شده و داريم دور حرم امام حسين عليه السلام طوافش مىدهيم. وصف نكرد، طول و تفصيل نداد كه من نگران نشوم، كه شدم. وقتى براى خداحافظى به فرودگاه آمده بود گفتم: مهدى جان! تو روماتيسم قلبى دارى. با اين مريضى چطور مرتب جبهه مىرى. خنديد: مامان! نگران نباش. من اونجا سالمترم. - بشين سرِ درسهاى حوزه و دانشگاهت. درسهاتو خوب بخونى يه عالمِ بشى، خيلى مىتونى به مردم خدمت كنى. دانشگاهتم كه تموم كنى و مهندس كشاورزى بشى، خيلى مىتونى توى كشاورزى كمك كنى. باز هم لبخند زد. دستهايش را دورِ بازوهايم انداخت و بغلم كرد: هرچيزى جاى خودش. يادِ نوجوانىهايش افتادم كه هروقت مىخواست من را راضى كند يا خرابكارىاى مىكرد كه من بايد جمعش مىكردم، بغلم مىكرد و توى بغلش فشارم مىداد. مثل آن روزى كه مديرشان من را خواسته بود مدرسه. به مدرسه رفتم. مدير كه مردى چهارشانه با قدى بلند و سبيلى كلفت بود و كروات بلندى دور گردنش آويزان بود، از عصبانيت مىخواست زمين و زمان را از هم بدرد. پوشۀ نارنجى مهدى را محكم روى ميز كوبيد: اخراج. بَرشدار ببرش. مدرسۀ ما جاى خرابكارا نيست. اون از داداشش كه ساواك دستگيرش كرد؛ اين هم از اين شازده پسر. پرسيدم: چى شده؟ خندهاى تمسخرآميز ازروى عصبانيت كرد و گفت: تازه مىپرسه چى شده. شازده پسرتون با وقاحت تمام شعار ضدِّ اعليحضرت نوشته و توى مدرسه بينِ بچهها پخش كرده. يكدفعه ديدم مهدى از پشت دارد يواشكى نگاه مىكند. مدير وقتى ديد حواسم پرت شده، داد زد: خانم! اگر من چنين بچهاى داشتم، گردنشو مىزدم. چادرم را سفت گرفتم. اخمهايم را دَرهم كردم و با صداى بلند و محكمى گفتم: تو و كسى مثل تو سعادتِ داشتنِ چنين بچهاى را نداريد. بعد پرونده را برداشتم. در را كامل باز كردم و دست مهدى را گرفتم. مهدى دستش را از دستم بيرون كشيد و جلوى مدير كه ازشدت عصبانيت داشت مىلرزيد، من را توى بغلش گرفت. توى گوشش گفتم: غصه نخورى مادر! مىريم يك مدرسه ديگه اسمتو مىنويسيم. با اين حرفم صداى آرام هِقْ هِقش را شنيدم. از خودم جدايش كردم و گفتم: بسه ديگه. جلوِ اين مرتيكه گريه نكن. فكر مىكنه ترسيدى. با چشمهاى خيسش لبخند زد. سَرِ پُرشورى داشت و دستبردار نبود. به خصوص كه مىديد برادرها و پدرش هم پشتش هستند. زيرزمين خانه را عملاً كرده بودند محلِّ اختفا. اسمش اين بود كه در زيرزمين كفش و دمپايى مىفروشيم ولى لابهلاىِ كفشها پر از اعلاميه بود. با برادرش بعضى شبها مىرفتند مسجدها و روستاهاى اطراف اعلاميه مىانداختند. تا برگردند، صدبار مىمردم و زنده مىشدم از نگرانى. پدرش مىگفت: از من پول مىگيرد و به كسانى كه وضعشان خوب نيست مىدهد. گفته به هيچكس اين را نگويم، ولى گفتم: تو كه مادرش هستى، بدانى بهتر است. برادرش كاغذ زرد كهنهاى را به من مىدهد: بيا مامان! اين وصيتنامشه. نمىدونم همونيه كه به ما داده يا نَه. اينو يكى از دوستاش بِهِمون داد. با دستهايى لرزان كاغذ را مىگيرم. نمىدانم دستهايم چرا مىلرزد. - فرماندهشون مىگفت: جنازهاش را كنار يك پاسگاه عراقى توى منطقۀ عملياتى دفن كرده بودند. موقع تفحص پيدايش كردند. يكى از دوستاش مىگفت: من خودم مهدى را با آبِ آفتابه غسل شهادت دادم. نمىخواهم به حرفهايش گوش بدهم. كاغذ را با احتياط باز مىكنم كه پاره نشود: «... من با الهام از سيدالشّهدا به جبهۀ جنگ آمدم و تا آخرين قطرۀ خونم در اين راه پايدار خواهم ماند از شهادتم ناراحت نباشيد كه اين آرزوى هميشگى من بوده است. كسانىكه به انقلاب و امام اعتقادى ندارند، در تشييع جنازهام شركت نكنند. در شهادتم گريه و زارى نكنيد و افتخار كنيد پدرو مادر شهيد هستيد. اگر در تمام طول زندگىام نتوانستم انتخاب كننده باشم، براى يكبار هم كه شده مىخواهم انتخاب كننده باشم و با اعتقادم به سوى معبودم بشتابم. براى من لباس سياه نپوشيد بلكه لباس سفيد و نو برتن كنيد كه شب شهادتم شب دامادىام است..» به اينجا كه مىرسم، بغض دَه سالهام سر باز مىكند. يادِ لحظاتى مىافتم كه دخترِ باحُجْب و حيا و زيبايى مىديدم و او را براى مهدى در نظرمى گرفتم. اشكهاى داغ صورتم را مىپوشاند. با خودم حرف مىزنم و ناله مىكنم. ناله مىكنم، مثل آن روزى كه مهدى ضَجّه زنان به خانه آمد و گفت: بر ضدِّ امام روى ديوارِ خانهمان شعار نوشتهاند. كاغذ از دستم زمين مىافتد و لابهلاىِ اشكها، كه ديدم را تار كردهاند، جملۀ «در شهادتم گريه و زارى نكنيد» را روى كاغذ كهنۀ زرد مىبينم. مگر مىشود؟ داد مىزنم: مگر مىشود؟ مهدى!