مقتلنامه و شرح تاریخی واقعه کربلا
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
سیر تاریخی واقعه کربلا، روایتی مستند از وقایع منتهی به شهادت امام حسین و پیامدهای آن است. این نوشتار با تکیه بر تحولات سال ۶۰ هجری قمری، از مرگ معاویه و امتناع امام از بیعت با یزید آغاز میشود. متن حاضر بهصورت گامبهگام، مراحلی چون خروج امام از مدینه، سفر به مکه، مکاتبات کوفیان، شهادت مسلم بن عقیل، رویارویی در کربلا و شهادت یاران ایشان را شرح میدهد. در بخش پایانی نیز به وقایع پس از عاشورا، شامل اسارت خاندان پیامبر، خطبههای افشاگرانه در کوفه و شام، و بازگشت بازماندگان به مدینه پرداخته شده است. این گزارش، تصویری منسجم از این رویداد سرنوشتساز ارائه میدهد که نقطه عطفی در تاریخ اسلام به شمار میآید.
[ویرایش]
پس از
شهادت امام حسن مجتبی (۲۸ صفر، ۵۰ق)، شیعیان عراق به امام حسین نامه نوشتند و از ایشان خواستند علیه معاویه قیام کند تا با او بیعت نمایند. امام نپذیرفت و فرمود که میان او و معاویه عهد و پیمانی وجود دارد (
صلح امام حسن با معاویه) و تا پایان مدت آن، نقض آن جایز نیست. مضمون سخن امام چنین است: «أَنَّ بَيْنَهُ وَبَيْنَ مُعَاوِيَةَ عَهْدًا وَعَقْدًا، وَلَا يَجُوزُ لَهُ نَقْضُهُ حَتَّى تَمْضِيَ الْمُدَّةُ.» وقتی معاویه در سال شصت هجری از دنیا رفت، اوضاع تغییر کرد.
یزید پسر معاویه به قدرت رسید و از حاکم مدینه
ولید بن عتبة بن ابیسفیان خواست از
امام حسین و
عبدالله بن زبیر برای او بیعت بگیرد. شبانه امام حسین علیهالسلام را به دارالاماره فراخواندند. امام میدانست که ماجرا چیست، با گروهی از یاران مسلح به آنجا رفت. در آن مجلس، حاکم مدینه خبر
مرگ معاویه را داد و سپس نامهٔ یزید را خواند که در آن دستور گرفته بود از امام حسین بیعت بگیرد. امام با آرامش فرمود: «أَيُّهَا الأَمِيرُ، إِنَّ الْبَيْعَةَ لَا تَكُونُ سِرًّا، وَلَكِنْ إِذَا دَعَوْتَ النَّاسَ غَدًا فَادْعُنَا مَعَهُمْ.» یعنی: «ای امیر! بیعت پنهانی انجام نمیشود؛ اگر فردا مردم را دعوت کردی، ما را نیز همراه آنان دعوت کن.» ولید این سخن را پذیرفت و گفت فردا همراه مردم بیاید. اما
مروان بن حکم که در آنجا حاضر بود گفت: «به خدا سوگند اگر حسین همین الآن از نزد تو جدا شود و بیعت نکند، هرگز دیگر بر چنین فرصتی نسبت به او دست نخواهی یافت، تا آنکه کشتار فراوانی میان شما و او رخ دهد. پس این مرد را نگه دار و نگذار از نزد تو خارج شود تا اینکه بیعت کند، یا گردنش را بزن.» امام حسین با صلابت به مروان فرمود: «آیا تو ـ ای پسر زنِ کبودچشم ـ مرا میکشی یا او؟! («أنتَ ـ يا ابنَ الزّرقاءِ ـ تَقتلني أو هو؟! كذبتَ واللّهِ وأثمتَ ») به خدا دروغ گفتی و گناه کردی.» سپس رو به ولید کرد و فرمود: ( أَيُّهَا الأَمِيرُ، إِنَّا أَهْلُ بَيْتِ النُّبُوَّةِ، وَمَعْدِنُ الرِّسَالَةِ، وَمُخْتَلَفُ الْمَلَائِكَةِ، بِنَا فَتَحَ اللَّهُ، وَبِنَا خَتَمَ اللَّهُ، وَيَزِيدُ رَجُلٌ فَاسِقٌ، شَارِبُ الْخَمْرِ، قَاتِلُ النَّفْسِ الْمُحَرَّمَةِ، مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ، وَمِثْلِي لَا يُبَايِعُ مِثْلَهُ.) «ای امیر! ما خاندان نبوت و معدن رسالت و محل رفتوآمد فرشتگانیم. خداوند با ما آغاز کرد و با ما پایان میدهد. و یزید مردی فاسق است؛ شرابخوار، کشنده جان محترم، و آشکارکننده فسق. و کسی مانند من با کسی مانند او بیعت نمیکند. سپس از آن مجلس خارج شد. چند روز بعد، امام تصمیم گرفت مدینه را ترک کند. همراه فرزندان، برادران، و بیشتر خاندانش به سوی مکه حرکت کرد. در هنگام خروج از مدینه امام
آیه ۲۱ سوره قصص را تلاوت میکرد: فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفًا يَتَرَقَّبُ ۖ قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ : پس موسی ترسان و نگران در حالی که «حوادث تلخی را» انتظار می کشید از شهر بیرون رفت، «در آن حال» گفت: پروردگارا! مرا از این مردم ستمکار نجات بده.
[ویرایش]
وقتی به مکه رسید، ورودش در شب جمعه و پس از گذشت چند روز از ماه شعبان بود. هنگام ورود نیز امام آیه ۲۲ سوره قصص را میخواند: وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْيَنَ قَالَ عَسَىٰ رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَوَاءَ السَّبِيلِ. هنگامی که به سوی مدین روی آورد، گفت: امید است پروردگارم مرا به راه راست
انسان را به نتیجه مطلوب می رساند راهنمایی کند.. در مکه مردم از هر سو به دیدار او میآمدند. زائران، مسافران و مردم شهر به خانهٔ او رفتوآمد داشتند. در همان زمان
عبدالله بن زبیر نیز در مکه حضور داشت؛ اما میدانست تا زمانی که حسین در مکه است، مردم حجاز به او روی نخواهند آورد. در همین زمان خبر مرگ معاویه به کوفه رسید. مردم کوفه وقتی خبر مرگ معاویه را شنیدند و فهمیدند که امام حسین با یزید بیعت نکرده و از مدینه به مکه رفته است. در این شرایط، شیعیان کوفه در خانه سلیمان بن صرد خزاعی جمع شدند. درباره مرگ معاویه سخن گفتند و خدا را شکر کردند. سلیمان در میان آنان گفت: معاویه از دنیا رفته و حسین بن علی بیعت با یزید را نپذیرفته و به مکه رفته است. شما شیعیان او و شیعیان پدرش هستید. اگر واقعاً تصمیم دارید او را یاری کنید و با دشمنانش بجنگید، به او نامه بنویسید و او را دعوت کنید. اما اگر میترسید که در این راه سستی کنید، او را فریب ندهید و جانش را به خطر نیندازید. همه گفتند: نه، ما آمادهایم با دشمنانش بجنگیم و حتی جان خود را در راه او فدا کنیم. پس نامهای نوشتند: «به نام خداوند بخشنده مهربان. به حسین بن علی، از طرف سلیمان بن صرد، مسیب بن نجبه، رفاعه بن شداد، حبیب بن مظاهر و جمعی از مؤمنان و مسلمانان شیعه در کوفه. سلام بر تو. ما خدایی را که جز او معبودی نیست ستایش میکنیم. اما بعد؛ خدا را شکر که دشمن سرکش و ستمگر تو را از میان برداشت؛ همان کسی که بر این امت مسلط شد، حکومت را به زور گرفت، اموال عمومی را غصب کرد، بدون رضایت مردم بر آنان فرمانروایی نمود، نیکانشان را کشت و بدانشان را باقی گذاشت و اموال الهی را میان ثروتمندان و زورمندان دستبهدست کرد. دور باد از رحمت خدا، همانگونه که قوم ثمود نابود شدند. اکنون ما امامی نداریم. پس به سوی ما بیا، شاید خداوند به وسیله تو ما را بر حق گرد آورد. نعمان بن بشیر اکنون در قصر حکومت است، اما ما نه در نماز جمعه با او شرکت میکنیم و نه در نماز عید. اگر خبر برسد که تو به سوی ما میآیی، او را از کوفه بیرون خواهیم کرد و به شام خواهیم فرستاد.» این نامه را با عبدالله بن مسمع همدانی و عبدالله بن وال فرستادند و به آنها گفتند هرچه سریعتر حرکت کنند. آنان شتابان رفتند و در دهم ماه رمضان در مکه به امام حسین رسیدند. دو روز بعد، مردم کوفه گروه دیگری را با حدود صد و پنجاه نامه فرستادند؛ نامههایی که گاهی یک نفر، گاهی دو نفر و گاهی چند نفر آن را نوشته بودند. این گروه شامل قیس بن مسهر صیداوی، عبدالرحمن بن عبدالله ارحبی و عماره بن عبد سلولی بود. دو روز بعد نیز دو نفر دیگر به نامهای هانی بن هانی سبیعی و سعید بن عبدالله حنفی را نزد امام فرستادند و در نامه نوشتند: «مردم منتظر تو هستند و به غیر از تو کسی را نمیخواهند. پس هرچه زودتر حرکت کن، هرچه زودتر.» در همین زمان، گروهی از بزرگان کوفه مانند شبث بن ربعی، حجار بن ابجر، یزید بن حارث، عروه بن قیس، عمرو بن حجاج و محمد بن عمرو نیز نامهای نوشتند و گفتند: «زمین سرسبز شده و میوهها رسیده است. هر وقت اراده کنی بیا؛ لشکری آماده در اختیار تو خواهد بود.»
[ویرایش]
وقتی همه این فرستادگان به مکه رسیدند، امام حسین نامهها را خواند و از آنها درباره وضعیت مردم کوفه پرسید. سپس پاسخی نوشت و آن را به دست هانی بن هانی و سعید بن عبدالله داد: «به نام خداوند بخشنده مهربان. از حسین بن علی به بزرگان مؤمنان و مسلمانان کوفه. نامههای شما به دست من رسید و سخنان شما را فهمیدم؛ بیشتر شما نوشتهاید که امامی ندارید و از من خواستهاید نزد شما بیایم تا خداوند شما را بر حق گرد آورد. من برادرم، پسرعمویم و فرد مورد اعتمادم از خاندانم، مسلم بن عقیل را به سوی شما میفرستم. اگر او برای من بنویسد که بزرگان و خردمندان شما بر همان چیزی که در نامهها نوشتهاید همنظر هستند، به زودی به سوی شما خواهم آمد. به جانم سوگند، امام کسی است که بر اساس کتاب خدا حکومت کند، عدالت را برپا دارد، به دین حق پایبند باشد و همه وجود خود را در راه خدا قرار دهد.» سپس امام حسین مسلم بن عقیل را فراخواند و او را همراه قیس بن مسهر صیداوی، عماره بن عبد سلولی و عبدالرحمن بن عبدالله ارحبی به سوی کوفه فرستاد. همچنین به او سفارش کرد تقوای الهی داشته باشد، مأموریت خود را پنهان نگه دارد و با مردم با ملایمت رفتار کند. فرمود: «اگر دیدی مردم متحد و آمادهاند، فوراً به من خبر بده.» مسلم ابتدا به مدینه رفت، در مسجد پیامبر نماز خواند و با خانواده و دوستانش خداحافظی کرد. سپس دو راهنما گرفت تا او را به کوفه ببرند. آنها از مسیرهای فرعی حرکت کردند، اما راه را گم کردند و دچار تشنگی شدید شدند. سرانجام مسیر اصلی را نشان دادند، اما خودشان از شدت تشنگی جان دادند. مسلم از جایی به نام «مضیق» نامهای به امام نوشت و ماجرای گم شدن راه و مرگ راهنماها را شرح داد و از بدیِ این سفر سخن گفت و درخواست کرد اگر صلاح است فرد دیگری فرستاده شود. امام حسین در پاسخ نوشت: «گمان میکنم این نامه را از روی ترس نوشته باشی. پس همان مأموریتی را که به تو سپردهام ادامه بده.» مسلم وقتی نامه را خواند گفت: این سخن درباره من درست نیست. او به راه خود ادامه داد و سرانجام وارد کوفه شد و در خانه مختار بن ابیعبید اقامت کرد.
شیعیان یکی پس از دیگری نزد او میآمدند. مسلم نامه امام حسین را برای آنان میخواند و بسیاری از آنان گریه میکردند. مردم با او بیعت کردند تا جایی که حدود هجده هزار نفر با او بیعت کردند. مسلم در نامهای به امام حسین نوشت که هجده هزار نفر با او بیعت کردهاند و از امام خواست هرچه زودتر به کوفه بیاید. اما وقتی رفتوآمد شیعیان زیاد شد، محل اقامت مسلم فاش گردید و خبر آن به نعمان بن بشیر، حاکم کوفه، رسید. او بر منبر رفت و مردم را از فتنه و خونریزی برحذر داشت. گفت: «تا وقتی کسی با من نجنگد، من با او نمیجنگم. اما اگر بیعت خود را بشکنید و با حاکم خود مخالفت کنید، با شمشیر با شما برخورد خواهم کرد.» یکی از طرفداران بنیامیه گفت این روش نشانه ضعف است. نعمان پاسخ داد: «اینکه در اطاعت خدا ضعیف شمرده شوم، برایم بهتر است از اینکه در نافرمانی خدا قدرتمند باشم.» سپس برخی از طرفداران حکومت به یزید نامه نوشتند و او را از اوضاع کوفه آگاه کردند و گفتند: اگر میخواهی کوفه را حفظ کنی، باید فرمانداری قوی بفرستی. یزید پس از مشورت، عبیدالله بن زیاد را به حکومت کوفه منصوب کرد.
عبیدالله با لباس مبدل وارد کوفه شد. مردم که انتظار آمدن امام حسین را داشتند، ابتدا گمان کردند او حسین است و به او خوشامد گفتند. اما وقتی فهمیدند عبیدالله بن زیاد است، او وارد قصر شد و کنترل شهر را به دست گرفت. روز بعد مردم را جمع کرد و با تهدید گفت: «شمشیر و تازیانه من آماده است برای هرکس که از فرمان من سرپیچی کند.» او همچنین رؤسای قبایل را مجبور کرد که مخالفان حکومت را شناسایی کنند. وقتی مسلم بن عقیل از ورود ابن زیاد باخبر شد، به خانه هانی بن عروه رفت تا پنهان بماند. در همین زمان، عبیدالله بن زیاد جاسوسی به نام «معقل» فرستاد و سه هزار درهم به او داد تا خود را از طرفداران اهلبیت معرفی کند و جای مسلم را پیدا کند. معقل موفق شد اعتماد یاران مسلم را جلب کند و سرانجام محل اقامت او را به ابن زیاد گزارش دهد. از سوی دیگر، هانی بن عروه که میزبان مسلم بود، از ترس جان خود مدتی به دیدار ابن زیاد نرفت. ابن زیاد او را به قصر فراخواند. وقتی هانی وارد شد، از او پرسید: مسلم بن عقیل کجاست؟ هانی ابتدا انکار کرد، اما وقتی جاسوس را آوردند، حقیقت آشکار شد. ابن زیاد از هانی خواست مسلم را تحویل دهد، اما هانی نپذیرفت و گفت: «هرگز مهمانم را به دست تو نمیدهم.» ابن زیاد خشمگین شد و با عصا به صورت او زد و او را زندانی کرد. خبر دستگیری هانی میان قبیلهاش پیچید و گروهی از آنان قصر را محاصره کردند. اما ابن زیاد با حیلهای به مردم خبر داد که هانی زنده است و آنها پراکنده شدند. وقتی این خبر به مسلم رسید، تصمیم گرفت قیام را آغاز کند. حدود چهار هزار نفر از مردم کوفه گرد او جمع شدند و مسجد و بازار پر از جمعیت شد. در همین حال عبیدالله بن زیاد در قصر محاصره شده بود و فقط تعداد کمی از نیروهایش همراه او بودند. او برای پراکنده کردن مردم، بزرگان قبایل را فرستاد تا مردم را بترسانند و با وعده امان، آنان را از اطراف مسلم دور کنند. کثیر بن شهاب به میان مردم رفت و تلاش کرد آنان را از همراهی با مسلم بن عقیل منصرف کند. محمد بن اشعث نیز حرکت کرد و نزدیک خانههای قبیله بنیعماره ایستاد. مسلم بن عقیل از مسجد، عبدالرحمن بن شریح شبامی را نزد محمد بن اشعث فرستاد. وقتی محمد بن اشعث دید افراد زیادی نزد او آمدهاند، کمی عقب نشست. در همین حال محمد بن اشعث، کثیر بن شهاب، قعقاع بن شور و شبث بن ربعی شروع کردند مردم را از پیوستن به مسلم بازدارند و آنان را از قدرت حکومت بترسانند. کمکم گروه زیادی از مردم، چه از قبیله خودشان و چه از دیگران، به آنان پیوستند و از سمت خانههای رومیان به سوی عبیدالله بن زیاد رفتند و وارد قصر شدند. کثیر بن شهاب به ابن زیاد گفت: ای امیر، در قصر همراه تو افراد زیادی از بزرگان، نگهبانان، خانواده و موالی تو هستند. بهتر است با ما بیرون بیایی و با آنان روبهرو شوی. اما عبیدالله بن زیاد نپذیرفت. سپس پرچمی به دست شبث بن ربعی داد و او را فرستاد. در این میان، مردم همچنان گرد مسلم بن عقیل جمع میشدند و تعدادشان تا هنگام عصر بسیار زیاد شد و اوضاع برای حکومت سخت گردید. عبیدالله بن زیاد بزرگان قبایل را فراخواند و آنان را بر بالای قصر فرستاد تا با مردم سخن بگویند. آنها به مردم وعده میدادند که اگر مطیع حکومت باشند، پاداش و احترام خواهند گرفت؛ و اگر سرپیچی کنند، با مجازات و محرومیت روبهرو خواهند شد. همچنین به مردم خبر دادند که سپاه شام در راه است. کثیر بن شهاب خطاب به مردم گفت: ای مردم، به خانههای خود بازگردید و خود را گرفتار فتنه و جنگ نکنید. سپاه یزید در راه است. امیر نیز سوگند خورده اگر تا شب دست از جنگ برندارید، حقوق فرزندان شما را قطع کند، جنگجویانتان را به جبهههای شام بفرستد و بیگناه را به جرم گناهکار بگیرد، تا هیچکس از اهل شورش باقی نماند مگر اینکه کیفر عمل خود را بچشد. دیگر بزرگان نیز سخنانی شبیه همین گفتند. وقتی مردم این سخنان را شنیدند، کمکم پراکنده شدند. زنها میآمدند و دست پسران یا برادرانشان را میگرفتند و میگفتند: به خانه برگرد، دیگران هستند. مردان نیز سراغ فرزندان و خویشان خود میآمدند و میگفتند: فردا سپاه شام میرسد، تو با این جنگ چه میکنی؟ به خانه برگرد. به همین ترتیب مردم کمکم پراکنده شدند، تا جایی که هنگام نماز مغرب، مسلم بن عقیل در مسجد فقط با حدود سی نفر باقی مانده بود. وقتی مسلم دید شب شده و تنها همین چند نفر با او ماندهاند، از مسجد خارج شد و به سمت دروازههای قبیله کنده حرکت کرد. اما هنوز به دروازه نرسیده بود که همراهانش یکییکی پراکنده شدند؛ به طوری که وقتی از دروازه بیرون رفت، دیگر هیچکس همراه او نبود. او برگشت و اطراف را نگاه کرد؛ هیچکس نبود که راه را به او نشان دهد، یا او را به خانهای راهنمایی کند، یا اگر دشمنی به او حمله کرد از او دفاع کند.
مسلم سرگردان در کوچههای کوفه حرکت میکرد و نمیدانست کجا برود، تا اینکه به محله قبیله کنده و خانههای بنیجبله رسید. در آنجا به در خانه زنی رسید به نام طوعه. طوعه کنیز آزاد شده اشعث بن قیس بود که بعداً با مردی به نام اسید حضرمی ازدواج کرده و پسری به نام بلال داشت. آن شب بلال همراه مردم بیرون رفته بود و مادرش کنار در خانه منتظر او ایستاده بود. مسلم به او سلام کرد. زن پاسخ داد. مسلم گفت: ای بنده خدا، کمی آب به من بده. زن برایش آب آورد. مسلم آب نوشید و نشست. زن ظرف را داخل برد و دوباره بیرون آمد و گفت: ای بنده خدا، مگر آب نخوردی؟ گفت: چرا. گفت: پس به خانهات برو. مسلم سکوت کرد. زن دوباره همین سخن را گفت. بار سوم گفت: سبحانالله! ای بنده خدا، برخیز و به خانهات برو. نشستن تو کنار در خانه من درست نیست و من راضی نیستم. مسلم برخاست و گفت: ای بنده خدا، در این شهر نه خانهای دارم و نه خویشاوندی. آیا حاضری کار نیکی در حق من انجام دهی؟ شاید روزی بتوانم جبران کنم. زن گفت: ماجرا چیست؟ مسلم گفت: من مسلم بن عقیل هستم. این مردم به من دروغ گفتند، مرا فریب دادند و تنها گذاشتند. زن با تعجب گفت: تو مسلم بن عقیلی؟ گفت: بله. زن گفت: پس داخل بیا. او مسلم را به اتاقی در خانهاش برد، برایش بستری آماده کرد و غذا تعارف کرد، اما مسلم غذا نخورد. چیزی نگذشت که پسر زن، بلال، به خانه آمد. متوجه شد مادرش مرتب به آن اتاق میرود و برمیگردد. گفت: مادر، رفتوآمد تو به این اتاق مرا مشکوک کرده است. چه خبر است؟ مادر گفت: پسرم، به این کارها کاری نداشته باش. اما پسر اصرار کرد تا سرانجام مادر گفت: قول بده به کسی چیزی نگویی. او سوگند خورد. مادر هم ماجرا را برایش تعریف کرد. در همان زمان، وقتی مردم از اطراف مسلم پراکنده شدند، عبیدالله بن زیاد متوجه شد دیگر صدایی از طرفداران مسلم نمیآید. به نگهبانان گفت: بالا بروید و ببینید آیا کسی از آنان باقی مانده است. آنها نگاه کردند و کسی را ندیدند. گفت: شاید در تاریکی پنهان شده باشند. پس مشعلها را پایین آوردند و اطراف مسجد را جستوجو کردند، اما کسی را نیافتند. وقتی مطمئن شدند مردم پراکنده شدهاند، خبر را به ابن زیاد دادند. ابن زیاد از قصر بیرون آمد، به مسجد رفت و بر منبر نشست. سپس اعلام کرد همه نیروهای نظامی و مسئولان شهر باید برای نماز عشاء در مسجد حاضر شوند. در مدت کوتاهی مسجد پر از جمعیت شد. پس از نماز، ابن زیاد بر منبر رفت و گفت: «مسلم بن عقیل، این مرد نادان، کاری کرد که دیدید؛ میان مردم اختلاف انداخت و فتنه به پا کرد. از این پس هر کس او را در خانهاش پنهان کند، از حمایت حکومت خارج است. اما هر کس او را دستگیر کند و تحویل دهد، پاداش خونبهای او را خواهد گرفت.» سپس به حصین بن نمیر دستور داد تمام کوچههای کوفه را زیر نظر بگیرد و خانهها را جستوجو کند تا مسلم را پیدا کنند. صبح روز بعد، پسر همان زن (طوعه) نزد عبدالرحمن بن محمد بن اشعث رفت و جای مسلم بن عقیل را به او خبر داد. خبر به محمد بن اشعث رسید و او نیز آن را به ابن زیاد اطلاع داد. ابن زیاد فوراً گروهی از نیروها را فرستاد تا مسلم را دستگیر کنند. وقتی سربازان به خانه طوعه رسیدند، مسلم صدای اسبها و مردان را شنید و فهمید که دشمن آمده است. شمشیرش را برداشت و به آنان حمله کرد. چند بار به آنان یورش برد و آنها را از خانه بیرون راند. اما دشمنان از پشت بام خانهها به سوی او سنگ پرتاب کردند و دستههای نی را آتش زدند و بر او انداختند. مسلم وقتی دید چنین شده، با شمشیر از خانه بیرون آمد و در کوچه با آنان جنگید. در همین هنگام محمد بن اشعث فریاد زد: ای مسلم! تسلیم شو، تو در امانی. مسلم در حالی که میجنگید این اشعار را میخواند: «سوگند خوردهام که جز آزادانه کشته نشوم؛ مرگ را چیز تلخی میبینم، هر انسانی روزی با مرگ روبهرو خواهد شد.» محمد بن اشعث گفت: تو فریب داده نمیشوی و آسیبی نمیبینی. اینها خویشان تو هستند و تو را نخواهند کشت. در این هنگام مسلم بر اثر سنگها و زخمها ناتوان شده بود. به دیوار خانهای تکیه داد. دوباره به او گفتند: تو در امانی. مسلم پرسید: واقعاً در امانم؟ گفتند: بله. گفت: اگر به من امان نمیدادید، هرگز تسلیم نمیشدم. پس او را دستگیر کردند، بر استری سوار کردند و شمشیرش را گرفتند. مسلم وقتی این صحنه را دید، اشک در چشمانش جمع شد و گفت: «این نخستین نشانه خیانت است.» گفتند: چرا گریه میکنی؟ گفت: به خدا برای خودم گریه نمیکنم. از مرگ برای خودم نمیترسم؛ اما برای حسین و خاندان حسین گریه میکنم که در راه کوفهاند. سپس از محمد بن اشعث خواست کسی را نزد امام حسین بفرستد و به او بگوید: «به کوفه نیا. مردم کوفه همان کسانی هستند که با پدرت چنین کردند. آنان به من دروغ گفتند و مرا فریب دادند.» پس از آن، مسلم را به قصر ابن زیاد بردند. وقتی وارد شد، به ابن زیاد سلام حکومتی نداد. ابن زیاد گفت: چرا بر امیر سلام نکردی؟ مسلم گفت:اگر میخواهی مرا بکشی، سلام من چه سودی دارد؟ ابن زیاد گفت: به خدا تو را خواهم کشت. مسلم گفت: پس اجازه بده وصیتی کنم. او عمر بن سعد را صدا زد و به او گفت: من در کوفه بدهی دارم، آن را بپرداز. وقتی کشته شدم، بدنم را دفن کن و کسی را نزد حسین بفرست تا او را بازگرداند. اما عمر بن سعد این سخنان را برای ابن زیاد بازگو کرد. در نهایت، ابن زیاد دستور داد مسلم را به بالای قصر ببرند و گردنش را بزنند. مسلم در حالی که تکبیر میگفت و از خدا طلب آمرزش میکرد و میگفت: «خدایا میان ما و قومی که ما را فریب دادند و تنها گذاشتند داوری کن.» او را بر بالای قصر بردند و گردنش را زدند و پیکرش را به پایین انداختند. پس از آن، هانی بن عروه را نیز به بازار بردند و در آنجا گردن زدند. سرهای مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را نزد یزید بن معاویه در شام فرستادند.
[ویرایش]
خروج «مسلم بن عقیل» رحمة الله علیهما در کوفه، روز سهشنبه، هشتم ذیحجه سال ۶۰ هجری بود و شهادت او روز چهارشنبه، نهم ذیحجه (روز عرفه) رخ داد. حرکت امام حسین (علیهالسلام) از مکه به سوی عراق نیز در همان روزِ خروجِ مسلم در کوفه — یعنی روز ترویه (هشتم ذیحجه) — انجام شد؛ پس از آنکه امام بقیه ماه شعبان، ماه رمضان، شوال، ذیقعده و هشت روز از ماه ذیحجه سال ۶۰ را در مکه اقامت داشتند. در مدت اقامت ایشان در مکه، گروهی از اهالی حجاز و بصره گرد ایشان جمع شده و به خاندان و موالی آن حضرت پیوسته بودند. هنگامی که امام حسین (علیهالسلام) قصد حرکت به سوی عراق کرد، طواف خانه خدا را به جا آورد و میان صفا و مروه سعی کرد و از احرام خارج شد و آن را به «عمره» تبدیل کرد؛ زیرا بیم آن داشت که اگر در مکه بماند، دستگیر شده و به نزد یزید بن معاویه فرستاده شود. پس امام علیهالسلام شتابان با خانواده، فرزندان و شیعیانی که به او پیوسته بودند، از مکه خارج شد؛ در حالی که خبر شهادت مسلم بن عقیل — طبق آنچه ذکر کردیم — هنوز به ایشان نرسیده بود. از «فرزدق» شاعر روایت شده که گفت: «در سال شصت با مادرم به حج رفتم. هنگامی که وارد حرم شدم، در حالی که افسار شتر مادرم را میکشیدم، امام حسین (علیهالسلام) را دیدم که در حال خروج از مکه بود و شمشیرها و سپرهایش همراهش بود. پرسیدم: این کاروان متعلق به کیست؟ گفتند: حسین بن علی (علیهالسلام). به نزد ایشان رفتم، سلام کردم و گفتم: خداوند خواستهها و آرزوهایت را برآورده سازد. پدر و مادرم به فدایت ای پسر رسول خدا! چه چیزی تو را به این زودی از حج بازداشت؟ فرمودند: اگر شتاب نمیکردم، دستگیر میشدم. سپس پرسیدند: تو کیستی؟ گفتم: مردی از عرب. سوگند به خدا که بیش از این از من نپرسید. سپس فرمودند: از مردم پشت سرت (اهل عراق) به من خبر بده. گفتم: از شخص خبرهای پرسیدی؛ دلهای مردم با توست، اما شمشیرهایشان علیه توست؛ قضا (و قدر) از آسمان نازل میشود و خداوند هر چه بخواهد انجام میدهد. امام فرمودند: راست گفتی؛ امر در دست خداست و پروردگار ما هر روز در شأنی است. اگر تقدیر الهی آن چیزی باشد که ما دوست داریم، خداوند را بر نعمتهایش سپاس میگوییم و اوست که برای ادای شکر یاریرسان است؛ و اگر تقدیر مانع رسیدن به آرزوها شود، کسی که نیتش حق و باطنش تقواست، راه خطا نرفته است. گفتم: چنین است؛ خداوند تو را به آنچه دوست داری برساند و از آنچه میترسی حفظ کند.» سپس از ایشان درباره مسائلی از نذورات و مناسک حج پرسیدم و ایشان پاسخ دادند؛ سپس مرکب خود را به حرکت درآوردند، فرمودند: «سلام بر تو» و از هم جدا شدیم. هنگامی که حسین بن علی (علیهالسلام) از مکه خارج شد، «یحیی بن سعید بن عاص» با گروهی که «عمرو بن سعید» فرستاده بود، راه را بر او بستند و گفتند: «برگرد، کجا میروی؟» امام از پذیرش سخن آنان سرباز زد و به راه خود ادامه داد. میان دو گروه درگیری و کشمکش با تازیانه رخ داد، اما امام حسین (علیهالسلام) و یارانش بهسختی از خود دفاع کردند. امام مسیر را ادامه داد تا به «تنعیم» رسید. در آنجا کاروانی را دید که از یمن میآمد؛ از صاحبان آن، شترانی برای بار و بنه خود و یارانش اجاره کرد و به صاحبان آنها فرمود: «هر که دوست دارد با ما به عراق بیاید، کرایهاش را تمام و کمال میپردازیم و با او به نیکی رفتار میکنیم؛ و هر که دوست دارد در بخشی از راه از ما جدا شود، کرایه مسافتی را که طی کرده به او میپردازیم.» گروهی با او رفتند و دیگران امتناع کردند. «عبدالله بن جعفر» (رضی الله عنه) به همراه دو فرزندش «عون» و «محمد» به ایشان ملحق شد و نامهای به دست فرزندانش برای امام نوشت که در آن آمده بود: «اما بعد، تو را به خدا سوگند میدهم که وقتی نامهام را میخوانی، بازگردی؛ چرا که من از این سفری که در پیش گرفتهای بر تو بیمناکم که مبادا به هلاکت و نابودی خاندانت بینجامد. اگر امروز تو از دست بروی، نور زمین خاموش میشود؛ چرا که تو پرچم هدایتیافتگان و مایه امید مؤمنانی. در رفتن شتاب مکن که من پشت سرِ نامهام به سوی تو میآیم. والسلام.» عبدالله بن جعفر سپس نزد «عمرو بن سعید» (حاکم مکه) رفت و از او خواست که اماننامهای برای حسین بنویسد و وعده نیکی دهد تا از تصمیم خود بازگردد. عمرو بن سعید نامهای نوشت و در آن وعده احسان داد و برای جان امام امان خواست. آن را با برادرش «یحیی بن سعید» فرستاد. یحیی و عبدالله بن جعفر پس از فرزندانش به امام رسیدند و نامه را به او دادند و بسیار اصرار کردند که بازگردد. امام فرمود: «من رسول خدا را در خواب دیدم و ایشان مرا به کاری امر کرد که در حال انجام آن هستم.» پرسیدند: آن رؤیا چیست؟ فرمود: «آن را برای کسی نگفتهام و تا پروردگار بزرگ و متعالم را ملاقات نکنم، به کسی نخواهم گفت.» چون عبدالله بن جعفر از بازگرداندن امام مأیوس شد، به فرزندانش عون و محمد دستور داد که در رکاب امام باشند و همراهش بروند و در راه او جهاد کنند؛ سپس خود با یحیی بن سعید به مکه بازگشت. امام حسین (علیهالسلام) شتابان و بیآنکه به چیزی اعتنا کند، به سوی عراق رفت تا اینکه در «ذات عرق» فرود آمد.
[ویرایش]
وقتی خبر حرکت امام حسین (علیهالسلام) از مکه به سوی کوفه به «عبیدالله بن زیاد» رسید، «حصین بن نمیر» رئیس پلیس خود را فرستاد تا در «قادسیه» مستقر شود. او سواران را بین قادسیه تا «خفان» و نیز میان قادسیه و «قطقطانه» صفآرایی کرد. مردم میگفتند: «این حسین است که قصد عراق دارد.» چون امام حسین (علیهالسلام) به «حاجر» در «بطن الرمه» رسید، «قیس بن مسهر صیداوی» — و گفته شده برادر رضاعیاش «عبدالله بن یقطر» — را به سوی مردم کوفه فرستاد؛ در حالی که امام هنوز از شهادت مسلم بن عقیل خبر نداشت. در آن نامه نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم؛ از حسین بن علی به برادران مؤمن و مسلمانش، سلام بر شما. پس از حمد خدایی که خدایی جز او نیست؛ اما بعد، نامه مسلم بن عقیل به دستم رسید که در آن از حسن نظر شما و گرد آمدنتان بر یاری ما و طلب حق ما خبر داده بود. از خدا خواستم که سرانجام ما را نیکو گرداند و به شما پاداش بزرگ عطا کند. من روز سهشنبه، هشتم ذیحجه (روز ترویه) از مکه به سوی شما حرکت کردم. چون فرستاده من به شما رسید، در کار خود جدیت و سرعت به خرج دهید که من در همین روزها نزد شما خواهم آمد. والسلام علیکم و رحمة الله.» مسلم بیست و هفت شب پیش از کشته شدنش به امام نامه نوشته بود و مردم کوفه به او نوشته بودند: «صد هزار شمشیر اینجا برای تو آماده است، تأخیر مکن.» قیس بن مسهر نامه امام را به سمت کوفه برد تا اینکه به قادسیه رسید. حصین بن نمیر او را دستگیر کرد و نزد عبیدالله بن زیاد فرستاد. عبیدالله به او گفت: «بالا برو و حسین بن علی، آن دروغگو را دشنام بده.» قیس بالا رفت، خدا را حمد و ثنا گفت و سپس گفت: «ای مردم! این حسین بن علی، بهترین خلق خدا و فرزند فاطمه دختر رسول خداست و من فرستاده او به سوی شمایم؛ پس او را اجابت کنید.» سپس عبیدالله بن زیاد و پدرش را لعنت کرد و برای علی بن ابیطالب (علیهالسلام) طلب مغفرت کرده و بر او درود فرستاد. عبیدالله دستور داد او را از بالای قصر به پایین بیندازند؛ آنان نیز او را پرتاب کردند و بدنش قطعهقطعه شد. روایت شده است که او در حالی که دستهایش بسته بود به زمین افتاد و استخوانهایش شکست اما هنوز رمقی در بدن داشت. مردی به نام «عبدالملک بن عمیر لخمی» آمد و سر او را برید. وقتی به این کار او اعتراض کردند و آن را نکوهش کردند، گفت: «خواستم او را راحت کنم!» سپس امام حسین (علیهالسلام) از حاجر به سمت کوفه حرکت کرد تا به یکی از چاههای آب اعراب رسید. «عبدالله بن مطیع عدوی» در آنجا منزل کرده بود. وقتی امام را دید، به سوی ایشان شتافت و گفت: «پدر و مادرم فدایت ای پسر رسول خدا! چه چیز تو را به اینجا کشانده است؟» امام را گرامی داشت و پیاده کرد. امام فرمود: «آنچه از مرگ معاویه شنیدهای رخ داده و مردم عراق به من نامه نوشته و مرا به سوی خود خواندهاند.» عبدالله بن مطیع گفت: «ای پسر رسول خدا! تو را به خدا سوگند میدهم که حرمت اسلام شکسته نشود؛ تو را به خدا حرمت قریش و حرمت عرب را نگه دار. به خدا سوگند اگر آنچه در دست بنیامیه است طلب کنی، تو را خواهند کشت و اگر تو را بکشند، پس از تو از هیچکس ابایی نخواهند داشت. به خدا سوگند این حرمت اسلام، حرمت قریش و حرمت عرب است که شکسته میشود. چنین مکن، به کوفه مرو و خود را در معرض بنیامیه قرار مده.» اما امام حسین (علیهالسلام) جز بر رفتن اصرار نکرد. عبیدالله بن زیاد دستور داده بود که راههای میان «واقصة» تا مسیر شام و بصره را بگیرند و نگذارند کسی وارد یا خارج شود. امام حسین (علیهالسلام) از چیزی آگاه نبود تا اینکه به اعرابی برخورد کرد. از آنها پرسید، گفتند: «به خدا نه، ما خبر نداریم؛ جز اینکه میدانیم نمیتوانیم از آنجا عبور کنیم.» پس امام به راه خود ادامه داد. گروهی از قبیله «فزاره» و «بجلیه» نقل کردهاند که گفتند: «ما با "زهیر بن قین بجلی" از مکه میآمدیم و هممسیر امام حسین (علیهالسلام) بودیم. برای ما هیچ چیز ناگوارتر از آن نبود که در یک منزل با امام حسین (علیهالسلام) توقف کنیم. هرگاه امام حرکت میکرد، ما راه دیگری میرفتیم. امام در یک سمت و ما در سمتی دیگر فرود میآمدیم. روزی در حالی که نشسته بودیم و غذا میخوردیم، فرستاده امام حسین (علیهالسلام) آمد، سلام کرد و وارد شد و گفت: ای زهیر بن قین! اباعبدالله حسین (ع) مرا فرستاده تا نزد او بیایی. همه ما از دست دادن غذا، دست از خوردن کشیدیم، چنانکه گویی پرنده بر سرمان نشسته است (سکوت محض). همسرش به او گفت: سبحانالله! پسر رسول خدا تو را میخواند و تو نمیروی؟ کاش نزد او میرفتی و سخنش را میشنیدی، سپس بازمیگشتی. زهیر بن قین به نزد امام رفت و طولی نکشید که با چهرهای درخشان و شادمان بازگشت. دستور داد خیمه و اثاثیه و بارهایش را جمع کنند و به سوی خیمه امام حسین (علیهالسلام) ببرند. سپس به همسرش گفت: تو طلاق هستی، به نزد خانوادهات بازگرد؛ من دوست ندارم از جانب من به تو چیزی جز خیر برسد. سپس به یارانش گفت: هر کس از شما دوست دارد با من بیاید، در غیر این صورت این آخرین دیدار ماست. من حدیثی برای شما نقل میکنم: ما با هم در جنگ دریا شرکت کردیم، خداوند پیروزی نصیب ما کرد و غنایمی به دست آوردیم. سلمان فارسی (رضی الله عنه) به ما گفت: آیا از پیروزی که خدا نصیبتان کرد و غنایمی که گرفتید شادمانید؟ گفتیم: آری. گفت: هرگاه جوانان آل محمد را درک کردید، شادیتان از جنگیدن در کنار آنان بسیار بیشتر از شادی امروزتان از غنایم باشد. حال، من شما را به خدا میسپارم. یارانش گفتند: سوگند به خدا، او در میان قوم تا لحظه شهادتش همراه امام حسین (علیهالسلام) باقی ماند.»
[ویرایش]
عبدالله بن سلیمان و منذر بن مشمعل اسدی روایت کردهاند: «هنگامی که حج خود را به پایان بردیم، هیچ همتی جز رسیدن به امام حسین در راه نداشتیم تا ببینیم کار ایشان به کجا میانجامد. پس شتابان بر مرکبهای خود نشستیم و به سوی او تاختیم تا اینکه به "زرود" رسیدیم. وقتی به ایشان نزدیک شدیم، مردی از اهل کوفه را دیدیم که چون امام حسین را دید، از راه کناره گرفت. امام حسین ایستاد، گویی قصدِ صحبت با او را داشت، اما سپس او را رها کرد و رفت. ما نیز به سوی او رفتیم. یکی از ما به دیگری گفت: بیا به سراغ این مرد برویم و از او بپرسیم، چرا که اخبار کوفه نزد اوست. پس نزد او رفتیم و سلام کردیم. او پاسخ سلام داد. پرسیدیم: اهل کجایی؟ گفت: از قبیله اسد هستم. گفتیم: ما نیز اسدی هستیم. تو کیستی؟ گفت: من بَکْر بن فلان هستم. ما نیز خود را معرفی کردیم و سپس پرسیدیم: از مردمی که پشت سر گذاشتهای چه خبر داری؟ گفت: آری، من از کوفه خارج نشدم مگر آنکه مسلم بن عقیل و هانی بن عروه کشته شده بودند و دیدم که آنان را در بازار بر زمین میکشند.» سپس حرکت کردیم تا به امام حسین رسیدیم و در مسیر همراهش شدیم تا اینکه در وقت عصر به "ثعلبیه" رسیدند. چون فرود آمدند، نزدشان رفتیم و سلام کردیم. ایشان پاسخ دادند. گفتیم: خدا شما را رحمت کند، ما خبری داریم که اگر بخواهید آشکارا و اگر بخواهید پنهانی به شما بگوییم. امام به ما و یارانش نگریست و فرمود: «جز اینان کسی نیست (و پردهای میان ما و آنان نیست).» گفتیم: آیا آن سواری را که عصر دیروز دیدید، به خاطر دارید؟ فرمود: «آری، قصد داشتم از او پرسوجو کنم.» گفتیم: به خدا سوگند که ما خبر او را برای شما پرسیدیم و کارتان را کفایت کردیم. او مردی از قبیله ماست که صاحب رأی، صداقت و عقل است. او به ما خبر داد که از کوفه خارج نشده مگر اینکه مسلم و هانی کشته شده بودند و دید که آنان را در بازار بر زمین میکشیدند. امام فرمود: «إِنّا لِلّهِ وَإِنّا إِلَیهِ راجِعونَ، خدا رحمتشان کند.» و این جمله را چندین بار تکرار کرد. گفتیم: شما را به خدا سوگند میدهیم که به فکر جان خود و اهلبیتتان باشید و از این مکان بازگردید، چرا که در کوفه نه یار و یاوری دارید و نه شیعهای، بلکه بیم آن داریم که علیه شما باشند. امام به فرزندان عقیل نگریست و فرمود: «نظر شما چیست؟ مسلم کشته شده است.» آنان گفتند: به خدا سوگند بازنمیگردیم تا انتقام خونمان را بگیریم یا آنچه او چشید، بچشیم. امام حسین (ع) به ما نگریست و فرمود: «پس از آنان، خیری در زندگی نیست.» دانستیم که ایشان بر حرکت خود تصمیم گرفته است. گفتیم: خیر پیش آید. فرمود: «خدا شما را رحمت کند.» یارانش به ایشان گفتند: به خدا سوگند تو مثل مسلم بن عقیل نیستی، اگر به کوفه وارد شوی مردم به سویت شتابانتر خواهند آمد. امام سکوت کرد و منتظر ماند تا وقت سحر، آنگاه به جوانان و غلامانش فرمود: «آب بسیار بردارید.» پس آب بسیار برداشتند و سپس کوچ کردند. امام حرکت کرد تا به "زباله" رسید. در آنجا خبر شهادت عبدالله بن یقطر به ایشان رسید. پس نامهای برای مردم بیرون آورد و بر آنان خواند: «بسم الله الرحمن الرحیم. اما بعد، خبر جانکاه کشته شدن مسلم بن عقیل، هانی بن عروه و عبدالله بن یقطر به ما رسید. شیعیان ما را تنها گذاشتند، پس هر که از شما دوست دارد بازگردد، بیهیچ حرجی بازگردد؛ عهد و پیمانی بر گردن او نیست.» مردم از اطراف او پراکنده شدند و به چپ و راست رفتند تا اینکه تنها یارانش که از مدینه با او آمده بودند و گروه اندکی که به او پیوسته بودند، باقی ماندند. امام (ع) این کار را کرد چون میدانست اعرابی که او را دنبال کردهاند، به این گمان آمدهاند که او به شهری میرود که اطاعت اهلش برای او ثابت شده است؛ پس خوش نداشت همراهش بیایند مگر آنکه بدانند به سوی چه چیزی میروند. چون وقت سحر شد، دستور داد آب فراوان بردارند. سپس حرکت کرد تا از "بطن عقبه" گذشت. پیری از بنیعکرمه به نام عمرو بن لوذان با او ملاقات کرد و پرسید: کجا میروی؟ امام حسین (ع) فرمود: «کوفه.» آن پیر گفت: تو را به خدا سوگند میدهم که بازگردی؛ به خدا سوگند تو جز به سوی سرنیزهها و دم شمشیرها پیش نمیروی. اینان که به تو نامه نوشتهاند، اگر هزینه جنگ را میپرداختند و اوضاع را برایت هموار میکردند و آنگاه به سوی آنان میرفتی، رأی درستی بود؛ اما با این حال که میگویی، صلاح نمیدانم چنین کنی. امام فرمود: «ای بنده خدا، رأی بر من پوشیده نیست، اما خداوند در امر خود مغلوب نمیشود.» سپس افزود: «به خدا سوگند، مرا رها نمیکنند تا این علقه (خون بسته) را از درون من بیرون بکشند؛ و چون چنین کنند، خداوند کسانی را بر آنان مسلط میکند که ذلیلشان کنند تا آنجا که از ذلیلترین فرقههای امتها شوند.»
[ویرایش]
سپس امام (ع) از بطن عقبه حرکت کرد تا در "شراف" فرود آمد. چون وقت سحر شد، به جوانانش دستور داد آب بسیار بردارند. از آنجا حرکت کردند تا نیمروز شد. در حالی که در حرکت بود، مردی از یارانش تکبیر گفت. امام فرمود: «الله اکبر، چرا تکبیر گفتی؟» گفت: درختان نخل میبینم. گروهی از یارانش گفتند: به خدا سوگند ما در این مکان هرگز درختی ندیدهایم. امام پرسید: «پس چه میبینید؟» گفتند: به خدا سوگند، گوشهای اسبها را میبینیم. فرمود: «به خدا سوگند من هم همان را میبینم.» سپس فرمود: «آیا پناهگاهی داریم که به آن پناه ببریم و آن را پشت سر خود قرار دهیم و با یک رویارویی با دشمن مواجه شویم؟» گفتیم: آری، این "ذو حُسُم" در کنار شماست، اگر به سمت چپ متمایل شوید و پیشی بگیرید، همانطور که میخواهید خواهد شد. پس به سمت چپ متمایل شد و ما نیز همراهش رفتیم. چیزی نگذشت که سرهای اسبها نمایان شد. آنها را تشخیص دادیم و از راه کناره گرفتیم. وقتی دیدند از راه کناره گرفتیم، آنان نیز به سوی ما تغییر مسیر دادند؛ گویی سرنیزههایشان مانند نیش زنبور و پرچمهایشان مانند بال پرندگان بود. به سوی "ذو حسم" پیشی گرفتیم و زودتر از آنان رسیدیم. امام حسین (ع) دستور داد خیمهها را برپا کردند. لشکر دشمن به تعداد حدود هزار سوار با حر بن یزید تمیمی رسیدند و در گرمای نیمروز در برابر امام حسین ایستادند. امام و یارانش عمامه بر سر و شمشیر بر کمر داشتند. امام حسین به جوانانش فرمود: «این قوم را سیراب کنید و به اسبهایشان نیز آب دهید.» آنان چنین کردند؛ کاسهها و طاسها را از آب پر میکردند و به اسب نزدیک میکردند، و اسب چون سه، چهار یا پنج بار مینوشید، آن را کنار میبردند و دیگری را سیراب میکردند تا همه را سیراب کردند. علی بن طعان محاربی گفت: آن روز با حر بودم. چون عطش من و اسبم را دید، امام حسین (ع) فرمود: "راویه" را بخوابان. راویه نزد من همان مشک آب بود. سپس فرمود: ای پسر برادر، شتر را بخوابان. خواباندم. گفت: بنوش. هرچه مینوشیدم آب از مشک میریخت. امام فرمود: مشک را خم کن (تا آب نریزد). نفهمیدم چه کنم. امام خود برخاست و آن را خم کرد و من و اسبم سیراب شدیم. آمدن حر بن یزید از قادسیه بود. عبیدالله بن زیاد، حصین بن نمیر را فرستاده و دستور داده بود در قادسیه مستقر شود و حر را با هزار سوار پیشاپیش او فرستاده بود تا به استقبال امام حسین (ع) برود. حر همچنان در برابر امام بود تا وقت نماز ظهر فرا رسید. امام به حجاج بن مسرور دستور داد اذان بگوید. چون زمان اقامه رسید، امام با لنگی (إزار) و بالاپوشی (رداء) و نعلین بیرون آمد. خدا را حمد و ثنا گفت و فرمود: «ای مردم، من نزد شما نیامدم مگر آنکه نامههای شما به دستم رسید و فرستادگانتان نزد من آمدند که: نزد ما بیا که امامی نداریم، شاید خداوند ما را به واسطه تو بر هدایت و حق جمع کند. اگر بر آن عهد هستید، نزدتان آمدهام؛ پس پیمانها و سوگندهایتان را به من بدهید تا مطمئن شوم. و اگر چنین نیستید و از آمدن من کراهت دارید، به همانجایی که از آنجا نزد شما آمدم بازمیگردم.» همه ساکت شدند و کسی کلمهای سخن نگفت. امام به مؤذن گفت: "اقامه بگو." نماز را اقامه کرد و به حر فرمود: «آیا میخواهی با یارانت نماز بخوانی؟» گفت: نه، بلکه تو نماز میخوانی و ما به نماز تو اقتدا میکنیم. امام حسین (ع) با آنان نماز خواند، سپس به خیمه رفت و یارانش نزد او گرد آمدند و حر به جایگاه خود بازگشت و در خیمهای که برایش برپا شده بود، نشست و یارانش نزد او جمع شدند و بقیه به صفهای خود بازگشتند و هر یک افسار مرکبش را گرفت و در سایه آن نشست. چون وقت عصر شد، امام دستور داد برای کوچ آماده شوند. سپس منادیاش ندا داد و نماز عصر را اقامه کرد. امام (ع) نماز را با مردم خواند و پس از سلام، رو به آنان کرد، خدا را حمد و ثنا گفت و فرمود: «اما بعد، ای مردم! اگر تقوای الهی پیشه کنید و حق را برای اهلش بشناسید، خداوند از شما راضیتر خواهد بود. ما اهلبیت محمد (ص) هستیم و به ولایت این امر بر شما، سزاوارتریم از اینان که آنچه حقشان نیست ادعا میکنند و در میان شما با جور و ستم رفتار میکنند. و اگر جز این است و ما را نمیخواهید و حق ما را نمیشناسید و نظرتان اکنون با آنچه نامهها و فرستادگانتان آورده بودند متفاوت است، بازمیگردم.» حر به او گفت: به خدا سوگند، من از این نامهها و فرستادگانی که میگویی خبر ندارم. امام حسین (ع) به برخی یارانش فرمود: "عقبة بن سمعان، آن دو خورجینی که نامههایشان در آن است بیاور." دو خورجین پر از نامه را آوردند و در برابرش ریختند. حر به او گفت: ما از کسانی نیستیم که به تو نامه نوشتهاند. ما مأموریم که چون تو را دیدیم، رهایت نکنیم تا تو را نزد عبیدالله در کوفه ببریم. امام حسین (ع) فرمود: «مرگ به تو نزدیکتر از این کار است.» سپس به یارانش گفت: "برخیزید و سوار شوید." آنان سوار شدند و منتظر ماندند تا زنانشان نیز سوار شدند. امام به یارانش گفت: "بازگردید." چون خواستند بازگردند، سپاهیان مانع شدند. امام به حر فرمود: «مادرت به عزایت بنشیند، چه میخواهی؟» حر گفت: اگر کسی جز تو از عرب چنین حرفی میزد، هر که بود، بیشک نام مادرش را به سوگ میآوردم؛ اما به خدا سوگند راهی برای یاد کردن مادرت جز به نیکوترین وجه ندارم. امام فرمود: «پس چه میخواهی؟» گفت: میخواهم تو را نزد امیر عبیدالله بن زیاد ببرم. فرمود: «در این صورت، به خدا سوگند از تو پیروی نمیکنم.» گفت: در این صورت، به خدا سوگند تو را رها نمیکنم. سه بار این گفتوگو تکرار شد. چون سخن بسیار شد، حر به او گفت: من مأمور به جنگ با تو نیستم، بلکه مأمورم از تو جدا نشوم تا تو را به کوفه ببرم. حال که سرباز میزنی، راهی را در پیش بگیر که نه تو را وارد کوفه کند و نه به مدینه بازگرداند، راهی میان من و تو باشد، تا من به امیر بنویسم و تو به یزید یا عبیدالله بنویسی؛ شاید خداوند امری پیش آورد که مرا از بلا و مشکلِ کار تو نجات دهد. پس از اینجا برو و از راه عذیب و قادسیه منحرف شو. امام حرکت کرد و حر نیز با یارانش او را همراهی میکرد و میگفت: ای حسین، تو را به خدا به فکر جانت باش، شهادت میدهم که اگر بجنگی کشته میشوی. امام حسین (ع) به او فرمود: «آیا مرا از مرگ میترسانی؟ آیا با کشتن من، مصیبت شما به پایان میرسد؟ من همان را میگویم که برادر اوس به پسرعمویش گفت، آنگاه که میخواست رسول خدا (ص) را یاری کند و پسرعمویش او را ترساند و گفت: کجا میروی که کشته میشوی؟ او گفت: سخن میگویم و مرگ برای جوانمرد عار نیست، آنگاه که حق را قصد کند و در راه اسلام جهاد نماید. و با جان خویش از مردان صالح پشتیبانی کند و از هلاکشدگان دوری گزیند و از مجرمان فاصله بگیرد. اگر زنده ماندم پشیمان نمیشوم و اگر مردم سرزنش نمیشوم؛ برای ذلت کافی است که زنده بمانی و حقیر باشی.» چون حر این سخن را شنید، از او فاصله گرفت و با یارانش در سویی و امام حسین (ع) در سوی دیگر حرکت کردند تا به "عذیب الهجانات" رسیدند. سپس امام حرکت کرد تا به قصر بنیمقاتل رسید و در آنجا فرود آمد. خیمهای برافراشته دید، پرسید: این برای کیست؟ گفتند: برای عبیدالله بن حر جعفی است. فرمود: "او را نزد من دعوت کنید." وقتی فرستاده نزد او رفت و گفت: حسین بن علی تو را میخواند، عبیدالله گفت: "إِنّا لِلّهِ وَإِنّا إِلَیهِ راجِعونَ". به خدا سوگند از کوفه خارج نشدم مگر به این دلیل که نمیخواستم حسین وارد کوفه شود و من در آنجا باشم؛ به خدا سوگند نمیخواهم او مرا ببیند و نه من او را. فرستاده بازگشت و خبر داد. امام حسین (ع) برخاست و نزد او رفت، سلام کرد و نشست و او را به همراهی با خود دعوت کرد. عبیدالله همان سخن را تکرار کرد و پوزش خواست. امام فرمود: «اگر ما را یاری نمیکنی، از خدا بترس که از کسانی نباشی که با ما میجنگند؛ به خدا سوگند هر کس صدای مظلومیت ما را بشنود و یاریمان نکند، هلاک میشود.» او گفت: چنین چیزی هرگز پیش نخواهد آمد، انشاءالله. سپس امام حسین (ع) از نزد او برخاست و به خیمه خود بازگشت. در اواخر شب، به جوانانش دستور داد آب بردارند و سپس فرمان کوچ داد. از قصر بنیمقاتل حرکت کردند. عقبة بن سمعان گفت: ساعتی با او حرکت کردیم، امام بر پشت اسبش چرت کوتاهی زد، سپس بیدار شد و گفت: «إِنّا لِلّهِ وَإِنّا إِلَیهِ راجِعونَ، و الحمدلله رب العالمین.» این را دو یا سه بار تکرار کرد. پسرش علی بن حسین (علیاکبر) بر اسبی نزد او آمد و پرسید: چرا خدا را حمد میگویی و استرجاع میکنی؟ فرمود: «پسرم، چرت کوتاهی زدم و در خواب سواری دیدم که میگفت: این گروه حرکت میکنند و مرگها به سوی آنان در حرکت است. دانستم که جانهای ماست که به ما خبر مرگش داده شده.» پسر گفت: پدرجان، خدا به تو بدی نرساند، آیا ما بر حق نیستیم؟ فرمود: «آری، قسم به آنکه بازگشت بندگان به سوی اوست.» گفت: پس ما باکی نداریم که بر حق بمیریم. امام فرمود: «خداوند به تو بهترین پاداشی که به فرزندی از پدرش میدهد، عطا کند.» چون صبح شد، فرود آمد و نماز صبح را خواند، سپس در حرکت شتاب کرد و یارانش را به سمت چپ منحرف کرد تا آنان را پراکنده کند، اما حر بن یزید میآمد و او و یارانش را بازمیگرداند. هرگاه به سمت کوفه بازگردانده میشدند، مقاومت میکردند و به راه خود ادامه میدادند تا به "نینوا" رسیدند؛ همانجایی که امام حسین (ع) فرود آمد. ناگاه سواری مسلح بر مرکبی تیزرو با کمانی بر دوش از سوی کوفه پیدا شد. همه ایستادند و منتظرش ماندند. چون به آنان رسید، به حر و یارانش سلام کرد اما به حسین (ع) و یارانش سلام نکرد. نامهای از عبیدالله بن زیاد به حر داد که در آن آمده بود: «اما بعد، چون نامه من به تو رسید و فرستادهام نزد تو آمد، بر حسین سخت بگیر و او را در بیابان بیپناه و بدون آب فرود آور. به فرستادهام دستور دادهام همراه تو باشد و از تو جدا نشود تا اینکه خبر اجرای دستورم را برایم بیاورد. والسلام.» چون حر نامه را خواند، به آنان گفت: این نامه امیر عبیدالله است که دستور داده در هر جا نامه به دستم رسید، بر شما سخت بگیرم؛ و این فرستاده اوست که مأمور است از من جدا نشود تا دستور را اجرا کنم. یزید بن مهاجر کنانی که همراه امام بود، به فرستاده ابن زیاد نگریست و او را شناخت و گفت: مادرت به عزایت بنشیند، برای چه آمدهای؟ گفت: از امام خود اطاعت کردم و به بیعتم وفا نمودم. ابن مهاجر گفت: بلکه پروردگارت را نافرمانی کردی و در راه هلاک کردن خود از امامت اطاعت کردی و ننگ و آتش را برای خود خریدی؛ چه بد امامی است امام تو. خداوند عزیز میفرماید: (و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به سوی آتش میخوانند و روز قیامت یاری نمیشوند) و امام تو از آنان است. حر آنان را وادار کرد در آن مکان که نه آبی بود و نه روستایی، فرود آیند. امام به حر فرمود: "وای بر تو، بگذار در این روستا یا این یکی (نینوا و غاضریه) یا این دیگری (شفنه) فرود آییم." گفت: نه به خدا سوگند، نمیتوانم. این مرد جاسوسی است که بر من گماشته شده. زهیر بن قین به امام گفت: به خدا سوگند پس از این، اوضاع سختتر از چیزی است که میبینید. ای پسر رسول خدا، جنگ با اینان در این لحظه برای ما آسانتر از جنگ با کسانی است که پس از این میآیند؛ به جانم سوگند که پس از آنان کسانی خواهند آمد که یارای مقابله با آنان را نداریم. امام حسین (ع) فرمود: «من آغازگر جنگ نخواهم بود.» سپس فرود آمد؛ و آن روز پنجشنبه، دوم محرم سال شصت و یکم بود.
[ویرایش]
روز بعد، عمر بن سعد بن ابیوقاص با چهار هزار سوار از کوفه رسید و در نینوا فرود آمد. عروة بن قیس احمسی را نزد امام فرستاد و گفت: نزد او برو و بپرس چه چیزی تو را به اینجا کشانده و چه میخواهی؟ عروه از کسانی بود که به امام نامه نوشته بود، پس شرم کرد نزد او برود. این کار را به رؤسایی که به امام نامه نوشته بودند عرضه کرد، همه ابا کردند و کراهت داشتند. کثیر بن عبدالله شعبی که سوارکاری شجاع و بیپروا بود برخاست و گفت: من میروم و به خدا سوگند اگر بخواهی او را غافلگیر میکنم. عمر گفت: نمیخواهم غافلگیرش کنی، فقط نزدش برو و بپرس برای چه آمده است. کثیر به سوی امام آمد. چون ابوثمامه صائدی او را دید، به امام گفت: خدا تو را اصلاح کند، شرورترین مردم زمین و جسورترین آنان بر خونریزی نزد تو آمده است. ابوثمامه برخاست و به او گفت: شمشیرت را زمین بگذار. گفت: نه، به هیچ وجه. من فرستادهام، اگر شنیدید پیامم را میگویم و اگر نخواستید بازمیگردم. گفت: من دست بر قبضه شمشیرت میگذارم، سپس حاجتت را بگو. گفت: نه به خدا سوگند، به آن دست نزن. گفت: آنچه آوردهای به من بگو تا به او برسانم و نمیگذارم به او نزدیک شوی، چون تو فاجری. پس با هم مشاجره کردند و کثیر بازگشت و خبر را به عمر بن سعد داد. عمر، قرة بن قیس حنظلی را طلبید و گفت: وای بر تو قرة، نزد حسین برو و بپرس چه آورده و چه میخواهد؟ قره نزد او آمد. چون امام او را دید که میآید، فرمود: «آیا این را میشناسید؟» حبیب بن مظاهر گفت: آری، او مردی از حنظله تمیم و پسرخواهر ماست، او را به حسنرأی میشناختم و گمان نمیکردم در این میدان حاضر شود. قره آمد، سلام کرد و پیام عمر بن سعد را رساند. امام فرمود: «اهل شهر شما به من نوشتند که نزد ما بیا، حال که مرا نمیخواهید، بازمیگردم.» حبیب بن مظاهر به او گفت: وای بر تو قره! کجا بازمیگردی؟ نزد قوم ظالم؟! این مرد را یاری کن که خداوند تو را به واسطه پدرانش به کرامت رساند. قره گفت: نزد صاحبم با جواب پیامش بازمیگردم و سپس تصمیم میگیرم. بازگشت و به عمر بن سعد خبر داد. عمر گفت: امیدوارم خداوند مرا از جنگ و کشتار او معاف کند؛ و به عبیدالله بن زیاد نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم، اما بعد، من چون نزد حسین رسیدم، فرستادگانم را نزد او فرستادم و پرسیدم چه چیزی او را به اینجا کشانده و چه میخواهد؟ گفت: اهل این شهر به من نوشتند و فرستادگانشان نزد من آمدند و خواستند بیایم، پس آمدم. حال که مرا نمیخواهند و نظرشان غیر از آن است که فرستادگانشان آورده بودند، بازمیگردم.» حسان بن قائد عبسی گفت: نزد عبیدالله بودم که این نامه به دستش رسید. چون خواند، گفت: "اکنون که چنگالهایمان در او فرو رفته، امید نجات دارد؟! دیگر هنگام گریز نیست." و به عمر بن سعد نوشت: «اما بعد، نامهات رسید و فهمیدم چه نوشتی. به حسین پیشنهاد کن که او و همه یارانش با یزید بیعت کنند؛ اگر چنین کرد، آنگاه تصمیم میگیریم. والسلام.» چون جواب به عمر بن سعد رسید، گفت: ترسیدم که ابن زیاد راه مسالمت را نپذیرد. سپس نامه ابن زیاد در پی آن به عمر بن سعد رسید که: میان حسین و یارانش و آب حائل شو تا قطرهای از آن نچشند، همانطور که با عثمان بن عفان رفتار شد. عمر بن سعد فوراً عمرو بن حجاج را با پانصد سوار فرستاد تا در کنار شریعه مستقر شوند و مانع دسترسی حسین و یارانش به آب شوند؛ این سه روز قبل از شهادت حسین بود. عبدالله بن حصین ازدی به بلندترین صدایش فریاد زد: ای حسین! آیا به آب نمینگری که گویی رنگ آسمان است؟ به خدا سوگند قطرهای از آن را نمیچشید تا از تشنگی بمیرید. امام حسین (ع) فرمود: «خدایا او را از تشنگی بکش و هرگز او را نیامرز.» حمید بن مسلم گفت: به خدا سوگند پس از آن در بیماریاش به عیادتش رفتم. به آن خدایی که جز او خدایی نیست، دیدم که آنقدر آب مینوشید تا شکمش پر میشد و سپس بالا میآورد و فریاد میزد: تشنگی، تشنگی! دوباره آب مینوشید تا شکمش پر میشد و بالا میآورد و از تشنگی میسوخت؛ و این حال او بود تا جان داد. چون امام حسین (ع) استقرار سپاه عمر بن سعد در نینوا و نیروهای کمکی آنان برای جنگ را دید، کسی را نزد عمر بن سعد فرستاد: "میخواهم تو را ملاقات کنم." شبانه دیدار کردند و مدت زیادی گفتگو کردند. سپس عمر بن سعد به جایگاه خود بازگشت و به عبیدالله بن زیاد نوشت: «اما بعد، خداوند آتش فتنه را خاموش کرد و وحدت کلمه را بازگرداند و کار امت را اصلاح کرد. این حسین است که پذیرفته به همان جایی که آمده بازگردد یا به یکی از مرزها برود و مانند یکی از مسلمانان باشد، حقوق و تکالیفش مانند آنان باشد، یا نزد امیرالمؤمنین یزید برود و دست در دست او بگذارد تا او خود بیندیشد؛ در این کار رضایت شما و صلاح امت است.» عبیدالله چون نامه را خواند، گفت: این نامه کسی است که خیرخواه قوم خویش است. شمر بن ذیالجوشن برخاست و گفت: این را از او میپذیری در حالی که در سرزمین تو و در کنارت فرود آمده است؟ به خدا سوگند اگر از سرزمینت برود و دست در دست تو نگذارد، قدرتمندتر خواهد شد و تو ناتوانتر. این منزلت را به او نده که نشانه ضعف است؛ بلکه باید به حکم تو تن دهد، او و یارانش؛ اگر مجازات کردی، تو سزاوارتری و اگر بخشیدی، این حق توست. ابن زیاد به او گفت: نیکو نظر دادی، رأی همان است که تو گفتی. با این نامه نزد عمر بن سعد برو و بگو حسین و یارانش باید به حکم من تن دهند، اگر پذیرفتند آنان را نزد من بفرست و اگر ابا کردند با آنان بجنگ؛ اگر چنین کردی بشنو و اطاعت کن و اگر از جنگیدن با آنان ابا کرد، تو از فرماندهی سپاه برکنار هستی، گردنش را بزن و سرش را نزد من بفرست. و به عمر بن سعد نوشت: «من تو را نزد حسین نفرستادم که با او مدارا کنی، نه برای اینکه او را طولانی کنی، نه برای اینکه به او وعده سلامت و بقا بدهی، نه برای اینکه از او نزد من عذرخواهی کنی و نه برای اینکه شفیع او باشی. بنگر اگر حسین و یارانش به حکم من تن دادند و تسلیم شدند، آنان را به صورت مسالمتآمیز نزد من بفرست و اگر ابا کردند، به سوی آنان یورش ببر تا آنان را بکشی و مثله کنی، که آنان سزاوار آنند. و اگر حسین کشته شد، اسبها را بر سینه و پشت او بتاز، که او سرکش و ظالم است؛ و من گمان نمیکنم این کار پس از مرگ ضرری داشته باشد، اما این حرفی است که زدهام: اگر او را بکشم چنین خواهم کرد. اگر فرمان ما را اجرا کردی، پاداش شنونده مطیع را به تو میدهیم و اگر ابا کردی، از کار و سپاه ما کنارهگیری کن و شمر بن ذیالجوشن را بین خود و لشکر رها کن که ما او را مأمور کردهایم. والسلام.» شمر بن ذیالجوشن نامه عبیدالله بن زیاد را برای عمر بن سعد آورد. وقتی شمر نزد او آمد و نامه را خواند، عمر به او گفت: «وای بر تو! خدا خانهات را آباد نکند. خداوند آنچه را که با آن پیش من آمدی زشت گرداند. به خدا سوگند گمان میکنم تو بودی که او را از پذیرش آنچه نوشتم بازداشتی و کار را بر ما تباه کردی. ما امید داشتیم که کار اصلاح شود، اما به خدا سوگند حسین تسلیم نمیشود، چرا که روح پدرش در کالبد اوست.» شمر گفت: «به من بگو چه میکنی؟ آیا فرمان امیرت را اجرا میکنی و با دشمنش میجنگی؟ و اگر نه، مرا با سپاه و لشکر رها کن.» عمر گفت: «نه، به خدا سوگند کرامت
[۲] برای تو نخواهد بود، بلکه من خود عهدهدار آن میشوم؛ تو فرمانده پیادهنظام باش.» پس عمر بن سعد در عصر پنجشنبه، نهم محرم، به سوی حسین (ع) حرکت کرد. شمر نزد یاران حسین (ع) آمد و ایستاد و گفت: «پسران خواهر ما کجایند؟» عباس و جعفر و عثمان، فرزندان علی بن ابیطالب (ع) نزد او آمدند و گفتند: «چه میخواهی؟» شمر گفت: «ای پسران خواهر من، شما در امانید.» آن جوانان به او گفتند: «خدا تو را و امان تو را لعنت کند. آیا به ما امان میدهی در حالی که پسر رسول خدا (ص) امانی ندارد؟» سپس عمر بن سعد ندا داد: «ای لشکر خدا، سوار شوید و مژده باد بر شما!» مردم سوار شدند و پس از عصر به سوی آنان حرکت کردند. حسین (ع) در برابر خیمهاش نشسته و دست بر قبضه شمشیر داشت که چرت کوتاهی او را فرا گرفت. خواهرش زینب (س) صدای هیاهو را شنید و به برادر نزدیک شد و گفت: «ای برادر، آیا صداها را نمیشنوی که نزدیک شدهاند؟» حسین (ع) سر برداشت و گفت: «هماینک رسول خدا (ص) را در خواب دیدم که به من فرمود: تو بهسوی ما خواهی آمد.» خواهرش بر صورت خود سیلی زد و نالید. حسین (ع) گفت: «ای خواهرم، ویل و زاری بر تو نیست، خاموش باش، خدا تو را رحمت کند.» عباس بن علی (ع) نزد امام آمد و گفت: «ای برادر، دشمن به سراغت آمده.» امام برخاست و فرمود: «ای عباس، جانم به فدایت، سوار شو تا آنان را دیدار کنی و بپرسی چه شده و برای چه آمدهاند.» عباس با حدود بیست سوار، از جمله زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر، نزد آنان رفت و پرسید: «چه شده و چه میخواهید؟» گفتند: «فرمان امیر آمده که به شما پیشنهاد دهیم یا تسلیم حکم او شوید یا با شما بجنگیم.» عباس گفت: «شتاب نکنید تا نزد اباعبدالله بازگردم و سخن شما را به او برسانم.» آنان گفتند: «او را ملاقات کن و آنچه به تو میگوید به ما اطلاع ده.» عباس نزد حسین (ع) بازگشت و خبر آورد. امام فرمود: «نزد آنان بازگرد و اگر توانستی آنان را تا صبح بازداری و امروز از ما دور کنی، چنین کن؛ شاید امشب برای پروردگارمان نماز بگزاریم و دعا کنیم و استغفار نماییم، چرا که او میداند من نماز برای او، تلاوت کتابش، دعا و استغفار را دوست دارم.» عباس نزد دشمن بازگشت و فردی از سوی عمر بن سعد همراهش آمد که گفت: «ما به شما تا فردا مهلت دادیم؛ اگر تسلیم شدید شما را نزد عبیدالله بن زیاد میفرستیم، و اگر نپذیرفتید ما شما را رها نمیکنیم.»
[ویرایش]
نزدیک غروب، حسین (ع) یارانش را جمع کرد. علی بن الحسین (ع)
سجاد میگوید: «نزدیک شدم تا سخن پدرم را بشنوم – در حالی که بیمار بودم – شنیدم که پدرم به یارانش میگوید: خدا را به بهترین نحو حمد و ثنا میگویم... اما بعد، من اصحابی باوفاتر و بهتر از یاران خود و خاندانی نیکوکارتر و پیوندجویتر از اهلبیت خود نمیشناسم؛ خداوند به شما پاداش خیر دهد. بدانید که گمان دارم این آخرین روز ما با این قوم است. بدانید که به شما اجازه رفتن دادم؛ همگی بروید و در امان هستید، پیمانی بر گردن شما نیست. این شب فرا رسیده، آن را چون مرکبی
فرار برگیرید.» خاندان و یاران امام با سخنانی وفادارانه اعلام کردند که هرگز او را تنها نمیگذارند. امام به بنیعقیل فرمود: «شهادت مسلم برای شما کافی است، بروید که اجازه دادم.» گفتند: «سبحانالله! مردم چه خواهند گفت؟ بگویند ما بزرگ و سرور و عموزادگانمان را رها کردیم... نه به خدا، ما چنین نمیکنیم، بلکه جان و مال و اهل خود را فدای تو میکنیم و با تو میجنگیم تا به آنچه تو میرسی برسیم. خدا زندگی پس از تو را زشت گرداند.» مسلم بن عوسجه برخاست و گفت: «آیا تو را تنها بگذاریم؟» و سوگند یاد کرد که تا آخرین قطره خون و با پرتاب سنگ و تا آخرین سلاح از امام دفاع کند و گفت اگر هفتاد بار هم کشته شود و زنده شود، باز هم امام را رها نمیکند. زهیر بن قین نیز گفت: «به خدا سوگند دوست داشتم هزار بار کشته شوم تا خدا با آن، این قتل را از جان تو و جان این جوانان اهلبیت تو دفع کند.» امام سجاد (ع) میگوید: «آن شب در خیمه بودم و عمهام زینب از من پرستاری میکرد. پدرم در خیمهای مشغول اصلاح شمشیرش بود و اشعاری در بیپایانیِ روزگار و مرگ میخواند. چون آن اشعار را شنیدم بغض کردم اما سکوت کردم. عمهام زینب (س) بیتاب شد و فریاد زد: "امروز مادرم فاطمه، پدرم علی و برادرم حسن مردهاند..." امام او را دلداری داد و فرمود: "خواهر، شیطان بردباریات را نبرد." و او را آرام کرد.» امام (ع) دستور داد خیمهها را نزدیک هم کنند و طنابها را در هم گره بزنند و میان آنها مستقر شوند تا دشمن تنها از یک سو به آنها دسترسی داشته باشد. شب را تا صبح به نماز و دعا گذراندند. دشمنان نیز مراقب بودند و امام این آیه را میخواند: «کسانی که کافر شدند گمان نکنند که مهلت دادن ما به آنان برای خودشان خوب است...»
[ویرایش]
صبح روز جمعه (یا شنبه)، امام یارانش را آراست. ۳۲ سوار و ۴۰ پیاده داشت. زهیر را در میمنه، حبیب را در میسره و پرچم را به عباس سپرد. عمر بن سعد نیز سپاه خود را آماده کرد. امام (ع) دست به دعا برداشت: «خدایا تو تکیهگاه من در هر غم و امید من در هر سختی هستی...» دشمن به سوی خیمهها آمد و خندق پر از آتش را دید. شمر گستاخانه به امام توهین کرد و امام او را پاسخ داد. سپس امام (ع) سوار شد و خطبهای رسا خواند و خود را معرفی کرد و پرسید: «آیا من فرزند دختر پیامبرتان نیستم؟» و از آنان خواست که از ریختن خونش دست بردارند. شمر باز هم گستاخی کرد و حبیب بن مظاهر پاسخ او را داد. حر بن یزید چون دید دشمن بر جنگ مصمم است، نزد عمر بن سعد رفت و پرسید آیا میخواهد با امام بجنگد؟ عمر گفت: «آری، جنگی که آسانترین بخشش افتادن سرهاست.» حر از او دور شد و با حالتی لرزان به سوی امام آمد. او با توبه و پشیمانی به سپاه امام پیوست و گفت: «خدایا توبه کردم، مرا بپذیر.» و تا شهادت جنگید. مبارزات تنبهتن شروع شد. عبدالله بن عمیر یسار و سالم (دو غلام دشمن) را کشت. سپس حمله عمومی آغاز شد. در نبردها، مسلم بن عوسجه به شهادت رسید. حبیب بن مظاهر بر بالینش آمد و او را بشارت به بهشت داد. یکی پس از دیگری، یاران امام با شجاعت به میدان رفتند و شهید شدند. سپس نوبت به خاندان امام رسید. علیاکبر (ع) به میدان رفت و شهید شد. پس از او عبدالله بن مسلم، عون بن عبدالله، محمد بن جعفر، عبدالرحمن بن عقیل به شهادت رسیدند. نوجوانی چون پاره ماه
بن حسن به میدان آمد، دشمن سرش را شکافت و امام (ع) همچون شاهین به سوی او پر کشید و او را در آغوش گرفت و بدن او را کنار شهدای دیگر گذاشت. امام (ع) کودک خردسالش عبدالله بن حسین را در آغوش داشت که تیری به گلوی او خورد و سرش را ذبح کرد. امام خونش را به آسمان پاشید. ابوبکر بن حسن نیز شهید شد. عباس (ع) برای برادرانش (عبدالله، جعفر، عثمان) گفت که به میدان بروند. آنها شهید شدند. امام (ع) برای آوردن آب به فرات رفت و عباس همراهش بود. دشمن راه را بست. عباس تنها ماند و جنگید تا دستانش قطع شد و به شهادت رسید. امام (ع) تنها ماند. دشمن از هر سو به او حمله کرد. مالک بن نسر بر سر امام ضربه زد و خون بر لباسش جاری شد. سپس عبدالله بن حسن (کودک) برای دفاع از عمویش بیرون آمد و دستش قطع شد. امام او را در آغوش گرفت. سرانجام دشمن از هر سو به امام حمله کرد. زرعة بن شریک دست چپ امام را قطع کرد. سنان بن انس نیزهای به امام زد و امام بر زمین افتاد. خولی بن یزید خواست سر امام را جدا کند اما ترسید. شمر لعین سر مطهر را جدا کرد. دشمن لباسهای امام را غارت کرد. خیمهها را آتش زدند و زنان را آزار دادند. سپس عمر بن سعد دستور داد تا اسبسواران بر پیکر مطهر امام حسین (ع) بتازند و پشت و سینه او را درهم بشکنند. عمر بن سعد در همان روز – روز عاشورا – سرِ حسین (ع) را با خولی بن یزید اصبحی و حمید بن مسلم ازدی نزد عبیدالله بن زیاد فرستاد. و دستور داد سرهای بقیه یاران و اهلبیتش را پاکسازی کنند – که ۷۲ سر بود – و آنها را با شمر بن ذیالجوشن و قیس بن اشعث و عمرو بن حجاج فرستاد. آنان حرکت کردند تا بر ابن زیاد وارد شدند.
[ویرایش]
عمر بن سعد بقیه آن روز و روز دوم را تا ظهر ماند. سپس در میان مردم ندا داد که حرکت کنند و به سوی کوفه راه افتاد؛ در حالی که دختران و خواهران حسین (ع) و زنان و کودکانی که همراه او بودند نیز همراهش بودند. علی بن الحسین (ع) نیز در میان آنها بود، در حالی که بر اثر بیماری (اسهال شدید) در آستانه مرگ قرار داشت. وقتی ابن سعد حرکت کرد، گروهی از بنیاسد که در غاضریه ساکن بودند، به سوی حسین (ع) و یارانش (رحمةالله علیهم) بیرون آمدند، بر آنان نماز خواندند و حسین (ع) را در جایی که قبرش اکنون هست، دفن کردند. پسرش علی بن الحسینِ اصغر را نزد پاهایش دفن کردند. برای شهدای اهلبیت و یارانش که گرد او افتاده بودند، گودالی کندند و همه را با هم دفن کردند. عباس بن علی (ع) را نیز در همان محلی که شهید شد، بر سر راه غاضریه، دفن کردند؛ جایی که قبرش اکنون همانجاست. وقتی سر حسین (ع) و ابن سعد (لعنةالله) روز بعد رسیدند و دختران و خانواده حسین (ع) همراهش بودند، ابن زیاد برای مردم در کاخ حکومتی نشست و اجازه ورود عمومی داد. دستور داد سر را بیاورند و مقابلش گذاشتند. او به سر نگاه میکرد و لبخند میزد و چوبدستی در دست داشت که با آن به دندانهای پیشین امام میزد. زید بن ارقم، از اصحاب رسولالله (ص) که پیرمردی بود، در کنارش بود. وقتی دید ابن زیاد با چوب به دندانهای امام میزند، گفت: «چوبدستیات را از این لبها بردار! قسم به خدایی که جز او خدایی نیست، بارها دیدم پیامبر (ص) این لبها را میبوسید.» سپس به هقهق گریه افتاد. ابن زیاد گفت: «خدا چشمانت را بگریاند، آیا برای پیروزی خدا گریه میکنی؟ قسم به خدا اگر پیرمردی خرفت نبودی که عقلت را از دست دادهای، گردنت را میزدم.» زید بن ارقم از نزد او برخاست و به خانهاش رفت. خانواده حسین (ع) را نزد ابن زیاد بردند. زینب، خواهر حسین (ع)، در حالی که لباسهای کهنه پوشیده بود و شناخته نمیشد، وارد شد و در گوشهای از قصر نشست و کنیزانش گرد او را گرفتند. ابن زیاد گفت: «این زنی که گوشهای نشست و زنانش با او هستند کیست؟» زینب پاسخ نداد. ابن زیاد دوباره و سهباره پرسید. یکی از کنیزانش گفت: «این زینب دختر فاطمه، دختر رسول خدا (ص) است.» ابن زیاد رو به او کرد و گفت: «سپاس خدایی را که شما را رسوا کرد، کشت و سخنتان را دروغ انگاشت.» زینب فرمود: «سپاس خدایی را که ما را با پیامبرش محمد (ص) گرامی داشت و از پلیدی پاک گردانید. تنها فاسق رسوا میشود و فاجر دروغ میگوید، که آن فرد ما نیستیم؛ خدا را سپاس.» ابن زیاد گفت: «کار خدا با اهلبیتت را چگونه دیدی؟» فرمود: «خدا مرگ (شهادت) را بر آنان نوشت و آنان به سوی آرامگاههایشان شتافتند. بهزودی خدا میان تو و آنان جمع میکند تا نزد او محاکمه شوید و خصومت کنید.» ابن زیاد خشمگین شد. عمرو بن حریث گفت: «ای امیر، او یک زن است و زن به خاطر سخنش مؤاخذه نمیشود و سرزنش نمیگردد.» ابن زیاد به زینب گفت: «خدا دلم را از دست طاغوت تو و نافرمانان اهلبیتت شفا داد.» زینب (س) گریست و گفت: «به جانم سوگند، بزرگ مرا کشتی، خانوادهام را نابود کردی، شاخههایم را بریدی و ریشهام را از جا کندی؛ اگر این تو را شفا میدهد، پس شفا یافتهای.» ابن زیاد گفت: «او سجعپرداز است؛ به جانم سوگند پدرش هم سجعپرداز و شاعر بود.» فرمود: «زن را با سجعپردازی چه کار؟ من دغدغهای بزرگتر از سجعپردازی دارم، اما دلم آنچه گفتم را بیرون ریخت.» علی بن الحسین (ع) را نزد او آوردند. پرسید: «کیستی؟» فرمود: «علی بن الحسین هستم.» گفت: «مگر خدا علی بن الحسین را نکشت؟» علی (ع) فرمود: «برادری داشتم به نام علی که مردم او را کشتند.» ابن زیاد گفت: «بلکه خدا او را کشت.» امام سجاد (ع) فرمود: «خداوند جانها را هنگام مرگشان میگیرد.» ابن زیاد خشمگین شد و گفت: «تو را جرأتی است که جوابم را بدهی و هنوز توانی برای پاسخ دادن داری؟ ببریدش و گردنش را بزنید.» زینب (س) عمهاش به او آویخت و گفت: «ای پسر زیاد، آیا از خونهای ما سیر نشدی؟» و او را در آغوش گرفت و گفت: «به خدا رهایش نمیکنم؛ اگر میخواهی بکشی، مرا هم با او بکش.» ابن زیاد نگاهی به آن دو کرد و گفت: «عجب از این پیوند خویشاوندی! به خدا گمان میکنم دوست دارد او را با او بکشم. رهایش کنید که میبینم حالش بسیار وخیم است.» سپس ابن زیاد از مجلسش برخاست و به مسجد رفت و بالای منبر رفت و گفت: «سپاس خدایی که حق و اهلش را آشکار کرد و امیرالمؤمنین یزید و حزبش را یاری کرد و دروغگو، پسر دروغگو (حسین) و شیعیانش را کشت.» عبدالله بن عفیف ازدی -که از شیعیان امیرالمؤمنین (ع) بود- برخاست و گفت: «ای دشمن خدا، دروغگو تویی و پدرت، و کسی که تو را به کار گماشته و پدرش! ای پسر مرجانه، فرزندان پیامبران را میکشی و بالای منبر صدیقان میروی؟» ابن زیاد گفت: «او را بگیرید.» جلادان او را گرفتند. او با شعار قبیله ازد فریاد کشید و هفتصد نفر از قبیلهاش جمع شدند و او را از چنگ جلادان درآوردند. اما چون شب شد، ابن زیاد کسی را فرستاد که او را از خانهاش بیرون کشید، گردنش را زد و در شوره زار به دار آویخت. صبح روز بعد، ابن زیاد دستور داد سر حسین (ع) را در تمام کوچهها و قبایل کوفه بگردانند. زید بن ارقم روایت کرده که سر وقتی از بالای نیزه عبور میکرد، شنیدم آیه «آیا گمان کردی اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند؟» را میخواند. موهای بدنم سیخ شد و فریاد زدم: «سر تو – ای پسر رسول خدا – از این هم عجیبتر است!» بعد از طواف در کوفه، آن را به قصر بازگرداندند. ابن زیاد آن را به زحر بن قیس داد و سرهای یارانش را هم به او داد و او را نزد یزید بن معاویه فرستاد. زحر بن قیس به دمشق نزد یزید رفت. یزید پرسید: «چه خبر؟» زحر ماجرای نبرد را تعریف کرد که چگونه حسین و یارانش را کشتند و اجسادشان را زیر آفتاب رها کردند. یزید لحظهای سر به زیر انداخت، سپس سر بلند کرد و گفت: «من به اطاعت شما راضی بودم بدون کشتن حسین. اگر من صاحب اختیار او بودم، از او در میگذشتم.» سپس ابن زیاد دستور داد زنان و کودکان را آماده کنند و علی بن الحسین (ع) را با غل و زنجیر به گردن بستند و در پیِ سرها فرستادند. وقتی به دربار یزید رسیدند، مجفر بن ثعلبه فریاد زد: «این مجفر بن ثعلبه است که نزد امیرالمؤمنین آمده با پستترین فاجران.» علی بن الحسین (ع) پاسخ داد: «مادر مجفر فرزندی پستتر و بدتر از خودش نزاده است.» وقتی سرها مقابل یزید گذاشته شد، یزید اشعاری خواند در این مضمون که: «سرهای مردانی عزیز را شکافتیم که به ما ستم کردند...» یحیی بن حکم (برادر مروان) در آنجا بود و اعتراض کرد و شعری در نکوهش یزید و یادآوری نزدیکی نسب حسین (ع) به پیامبر خواند. یزید به سینه او زد و گفت: «ساکت باش!» سپس به علی بن الحسین (ع) گفت: «ای پسر حسین، پدرت پیوند مرا قطع کرد، حقم را نشناخت و در سلطنت با من نزاع کرد، خدا با او چنین کرد که دیدی.» امام سجاد (ع) فرمود: «هیچ مصیبتی در زمین و جان شما رخ نمیدهد مگر اینکه پیش از آن در کتابی ثبت شده است...» یزید به پسرش خالد گفت جواب بده، اما نتوانست. یزید گفت: «بگو هر مصیبتی به شما رسد نتیجه دسترنج خودتان است...» سپس زنان و کودکان را مقابل یزید نشاندند. یزید گفت: «خدا پسر مرجانه را لعنت کند، اگر بین شما و او خویشاوندی بود، این کار را نمیکرد.» فاطمه دختر حسین (ع) گفت: «وقتی نشستیم، یزید دلسوزی کرد.» اما مردی شامی برخاست و گفت: «ای امیرالمؤمنین، این کنیز (فاطمه) را به من ببخش.» دختر حسین (ع) لرزید و فکر کرد آنها حق دارند، پس به عمهاش زینب آویخت. زینب (س) گفت: «دروغ گفتی و پست شدی؛ نه این حق توست و نه حق او.» یزید خشمگین شد و گفت: «دروغ گفتی، این حق من است و اگر بخواهم انجام میدهم.» زینب فرمود: «هرگز! خدا این حق را به تو نداده مگر اینکه از دین ما خارج شوی.» یزید دوباره خشمگین شد. زینب (س) او را با سخنانش محکوم کرد و یزید ساکت شد. سپس یزید دستور داد زنان در خانهای جداگانه با امام سجاد (ع) اقامت کنند. پس از چند روز، یزید نعمان بن بشیر را مامور کرد آنان را به مدینه بازگرداند. یزید در خلوت به امام سجاد (ع) گفت: «خدا پسر مرجانه را لعنت کند، اگر من صاحب اختیار پدرت بودم، هر چه میخواست به او میدادم و تا میتوانستم مرگ را از او دفع میکردم... از مدینه برایم نامه بنویس و هر حاجتی داری بگو.» وقتی سر به مدینه رسید، عمرو بن سعید بن عاص (حاکم مدینه) خبر قتل را اعلام کرد. صدای ضجه و گریه بنیهاشم بلند شد. عمرو بن سعید با تمسخر اشعاری خواند. عبدالله بن جعفر وقتی خبر شهادت دو پسرش را شنید، استرجاع کرد (انا لله...) و وقتی غلامش به او تسلیت گفت، او را با لنگه کفش زد و گفت: «به حسین میگویی این را؟ کاش با او بودم و شهید میشدم.» وقتی املقمان دختر عقیل خبر شهادت را شنید، با خواهرانش بیرون آمد و مرثیهخوانی کرد: «چه میگویید وقتی پیامبر از شما بپرسد با اهلبیت من چه کردید؟...» در آن شب، اهل مدینه ندایی شنیدند که قاتلان حسین (ع) را به عذاب الهی بشارت میداد.