مصطفی پوشیان جویباری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید مصطفی پوشیان جویباری (۱۳۴۷ جویبار _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد شهرستان شهید پرور
جویبار در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش ذبیح الله نام داشت.مصطفی پوشیان در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.مصطفی پوشیان در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۰/۳۰ هجری شمسی در منطقه
شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
جوان محله به خاک سپرده شد.. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
مصطفى پيراهنش را درآورد و نشست لب حوض. فاطمهصغرى رشتههاى آويزان روسرى را در يقهاش فرو كرد. ليف و صابون زيتون را برداشت. به پهناى شانههاى مصطفى نگاه انداخت و چشم دزديد. در دلش «ماشاءاللّه» گفت. بهاصرار قبول كرده بود كه تن مصطفى را ليف بكشد. گفته بود: بچه كه نيستى. هجده سالت شده. من دست و كمر ندارم. مصطفى پيله كرده بود كه: خواهش مىكنم مادر. باور كن به دردت مىخورد. فاطمهصغرى زير لبش «لاالهالااللّه» گفته بود. تاس و ليف و صابون را برداشته و به حياط برده بود. - سرما نخورى... هواى زمستان نامرد است. مصطفى خنديده بود. خندۀ مصطفى به يادش مىآيد. توى ماشين دستِ مشتكردهاش را روى پا فشار مىدهد. گوشۀ لبش را آنقدر گزيده است كه مىترسد خون در دهانش راه بيفتد. رحمت نشسته است پشت فرمان. هر چند دقيقه از آينه نگاه مىاندازد به فاطمهصغرى. مىپرسد: خوبى مادر؟ سر فاطمهصغرى به علامت مثبت تكان مىخورد. صدايش درنمىآيد. صدايى نامعلوم در دلش ذكر مىگويد. چشمهايش را كه مىبندد، چهرۀ محوى از مصطفى به رويش مىخندد. پوست مصطفى روشن بود؛ سفيد و شمالى. ليفِ در دست مادر كه به شانههاى مصطفى رسيد، متوقف شد. مصطفى گفت: فاطمهصغرى حس كرد افتاده در حوض و كسى بىرحمانه به دلش چنگ مىكشد. - سرم خط شكستگى دارد. روى پايم هم جاى زخم است. اينها را يادت باشد مادر. ماشين ترمز مىزند و قلب فاطمهصغرى از سينهاش مىريزد. چشم كه باز مىكند، روبهروى سردخانه ايستادهاند. خودش اصرار كرده بود كه همراه پسر و شوهرش بيايد به شناسايى. گفت: هيچكس بهتر از من بدن پسرم را نمىشناسد! رحمت چند شب پشت هم خواب ديده بود كه بايد بروند تهران. حس مىكرد شايد آنجا نشانهاى پيدا كنند. از آخرين بارى كه مصطفى را ديده بود، ۴۵ روز مىگذشت. روز سىام دى ماه بود. باهم به شلمچه رفته بودند. مصطفى خوشحال بود كه بالاخره بعد از سه مرتبه اعزام، در اين عمليات - كربلاى ۵ - با همديگرند؛ هرچند كه در ميانۀ راه جا ماند. با سر و سينۀ تركشخورده نمىتوانست همپاى برادرش جلو برود. رحمت گفت: تو بمان و برگرد عقب. خونريزىات زياد است. فكر مىكرد مصطفى با آن يكدندگىاش براى جلو رفتن، لابد عصبانى و ناراحت مىشود؛ اما نشد. گريه و زارىاش را قبل از آمدن ديده بود. وقتى نيمهشب از خواب بيدار شد و مصطفى را در رختخوابش نديد، حدس مىزد كه كجا باشد. لباس پوشيد و بهدنبالش تا حسينيۀ جوانمحلۀ جويبار رفته بود. ديد شخصى نشسته است بالاى سر قبر شهيد طبرى. صداى گريهاش را كه شنيد، مطمئن شد مصطفى است. فكر كرد مصطفى دلتنگ دوست قديمىاش شده. جلو كه رفت، زمزمههاى برادرش برايش مفهوم شد: - نبايد تنها مىرفتى، من را جا بگذارى. آمدنم پيش تو دير نيست. خيلى زود كنار تو دفنم مىكنند. رحمت از قبر خالى كنار مزار شهيد طبرى ترسيده بود. دست انداخت زير بازوى مصطفى و برگرداندش به خانه. آن روز هم دلش خوش بود كه مصطفى برمىگردد به خانهشان در جويبار. مهم نبود كه حتى مجروح. رحمت فكرش را هم نمىكرد كه خمپارۀ ۱۲۰ بخواهد روى ماشينى كه مجروحين را به عقب مىبَرد، منفجر شود. دست و دلش مىلرزد. از گوشۀ چشم مادر را مىپايد. مىترسد قلب مادرش طاقت اين ديدار را نداشته باشد. مصطفى خيلى سفارش پدر و مادرش را كرده بود. از اينكه مادرش را همراه خودشان آوردهاند به شناسايى، پشيمان است. پر چادر مادرش را مىگيرد. آرام مىگويد: مصطفى توى وصيتنامهاش چى نوشته بود مادر؟ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ... فاطمهصغرى بهجاى رحمت، به جنازۀ سوختهاى نگاه مىكند كه وسط سردخانه روى زمين پهن است. در يك لحظه انگار تمام روزهاى گذشته، در سرش مرور مىشود. گيج است. نمىداند كه بايد چكار كند. دلش مىافتد در فشار. براى روزهايى كه مصطفى قم بود و درس طلبگى مىخواند، دلتنگ مىشود؛ براى وقتهايى كه با لباسهاى گِلى و كثيف از بيجار برمىگشت؛ براى سبز شدن پشت لبش؛ شبزندهدارىهايش؛ حرفهاى پر از آيه و روايتش؛ بىتابى و پافشارىهايش براى رفتن به جبهه. مصطفى گفته بود: وظيفۀ شرعى است مادرجان. اگر نگذارى بروم جبهه، شكايت شما را به حضرت زهرا عليهاالسلام مىكنم. فاطمهصغرى آه كشيده بود. چشمبسته بود. - برو! تو را به علىاكبرِ امام حسين عليه السلام بخشيدم. رحمت دستهاى لرزان مادرش را مىگيرد و باهم جلو مىروند. پارچه را كه كنار مىزنند، پيكر سوختهاى را مىبينند كه خمپاره نصف سرش را برده و بازوهايش را از تن جدا كرده است. از آن هيكل سفيدِ شمالى خبرى نيست. فاطمهصغرى به خال روى شانۀ جنازه نگاه مىكند. از رحمت مىپرسد: - اين همان اشرف مرگهاست كه مصطفى توى وصيتنامهاش نوشته بود؟ با قلبى روشن و آگاه... عاشقانه... در راه خدا... همان كه از خدا مىخواست برايش دست رد به سينهاش نخورد؟ همان فيضى كه مىخواست با آن خودش را از آلودگىها شستوشو دهد؟ كلمهها در دهانش گير مىكنند. به رحمت نگاه مىكند. كسى جوابش را نمىدهد. سرما وجودش را پر كرده است. حس مىكند نشسته كنار حوض و مصطفى را بغل زده است. باد مىوزد و زمستان تكههاى بدن مصطفى را با خودش به گلزار جوانمحله مىبرد. تا از دستش نداده، خال روى شانهاش را مىبوسد. چشمهايش را مىبندد. رحمت و مسئول سردخانه، مبهوت به لبخند فاطمهصغرى نگاه مىكنند. - اگر همان است، كه پس خدايا شكرت... اين پسر من است؛ مصطفى. يقين دارم. كسى بهتر از من بدن پسرم را نمىشناسد!