• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

مرجان نازقلیچی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



یکم اردیبهشت ۱۳۵۳، در یکی از محل ههای قدیمی شهرستان بندرترکمن به دنیا آمد. پدرش الیاس، کارمند منابع طبیعی بود و مادرش ب یب یجمال، خان هداری م یکرد. از دوران کودکی در خانواد های متدین پروش یافت. پدر، مادر و مادربزرگ تأکید زیادی بر تحصیل فرزندان داشتند. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه پروین اعتصامی سپری کرد. مادرش علاوه بر تحصیل فرزندان بر یادگیری هنرهای دستی اصرار داشت. در اوقات فراغت به قالیبافی، سوز ندوزی، گلی مبافی و بافتنی م یپرداخت. دوران متوسطه را در دبیرستان سیزده آبان گذراند و موفق به کسب دیپلم فرهنگ و ادب شد. پس از اخذ مدرک دیپلم، در رشته تربیت کودکان استثنایی تهران پذیرفته شد. در همان زمان پدر فوت کرد. مادرش راضی نبود که دخترش برای تحصیل به تهران برود. مرجان به تهران نرفت و در عوض به تحصیل در رشته علوم تربیتی پرداخت و ه مزمان در کلاس قرآن و کامپیوتر نیز شرکت کرد. تا پایان مقطع کارشناسی در رشت ههای علوم تربیتی )گرایش مدیریت و برنام هریزی( و حقوق قضایی تحصیل کرد. هم تحصیل م یکرد و هم فعالی تهای حرف ها یاش را با پشتکار ادامه م یداد. در سال ۱۳۸۱ به عنوان کارشناس امور بانوان فرمانداری شهرستان ترکمن وارد وزارت کشور شد و از سال ۱۳۸۳ تا ۱۳۸۵ بخشدار مرکزی این شهرستان بود. از سال ۱۳۹۳ فرماندار بندرترکمن و سومین فرماندار زن جمهوری اسلامی ایران شد. در رشت ههای علوم تربیتی و حقوق قضایی دانش آموخته بود، در محیط سنتی گلستان برای یک زن که مادر خانه است، انجام کارهای اجتماعی آسان نبود، مخصوصاً که جامعه هم مخالف حضور یک زن باشد. همیشه برای وقتش برنام هریزی داشت. سال ۱۳۸۲ کانونی تشکیل داد؛ به نام زنان ساعی، و در زمینه عفاف و حجاب، برای طرح رحمت در روستاها با آموزش و پرورش همکاری کرد. کلا سهای قرآن و کمک به خانواده معتادان هم بخشی از فعالی تهای او بود. همه ساله به کنگره تقریب مذاهب دعوت م یشد و مقاله م یفرستاد. سه سال امتحان داد تا به عنوان معینه کاروان حج قبول شود. برای رسیدن به هدفش تلاش م یکرد و اصلاً خسته نم یشد تا به هدفی که م یخواست م یرسید. در کلا سهای قرآن و کامپیوتر شرکت م یکرد، چرا که دوست داشت همواره به روز باشد. یک سال بعد از آغاز به کار در وزارت کشور، بخشدار منطق های در شهرش م یشود. بخشداری که خیل یها شمارش معکوس دوره مدیریتی او را روشن کرده بودند و امید داشتند که روزهای بخشدار یاش از عدد روزهای ماه عبور نکند. اما نه تنها که چنین نشد، بلکه از سه سال هم گذشت. در شورای حل اختلاف محل هاش عضویت داشت، چه ش بها که با ناراحتی به خانه بر م یگشت. چرا که م یدید برخی از زو جها به راحتی از هم جدا م یشوند. م یگفت زن و شوهرها نباید به این راحتی از هم جدا شوند و از طلاق گرفتن آ نها دلش م یشکست. وقتی فرماندار شد دیگر نتوانست در شورا کار کند سال ۱۳۹۲ که به ما ههای پایانی نزدیک م یشد زمزم ههایی بلند م یشود که یک خانم م یخواهد فرماندار شود. آن هم در شهری که اهل سنت اکثریت آنرا تشکیل م یدهند. مخالفان دسته دسته صف م یکشند و مقاومت م یکنند. آ نها از حجاب و اخلاق نازقلیچی هیچ ایرادی نم یگرفتند. فقط م یگفتند او زن است و یک زن نباید فرماندار شود. حتی گفته بودند چطور با یک خانم فرماندار در یک خودرو بنشینیم و جایی برویم. استاندار هم پاسخ داده بود در خودرو دیگری بنشینید. سرانجام سی و یکم فروردین ماه ۱۳۹۳ ، با حمای تهای دولت و استاندار به سمت فرماندار منصوب شد. وقتی فرماندار شد بر این اعتقاد بود که دان شآموزانی که م یخواهند با لباس سنتی به مدرسه بیایند را آزاد بگذارند. خودش نیز همیشه یک روسری سفید سرش م یکرد و یک چارقد ترکمنی هم رویش م یانداخت. سال ۱۳۷۸ ازدواج کرد و صاحب دو پسر شد. کار و فعالیت یک زن با توانمندی مرجان نازقلیچی نه تنها در محیط آن شهرستان، بلکه در جامعه ما راحت و خالی از حاشی هسازی نبود. او به خوبی شرایط و فضای جامعه را م یشناخت و هرگز به آن دامن نم یزد. تلاشی برای خودنمایی و یا استفاده از موقعیت خودش نم یکرد. کار و مسئولی تهای اجتماعی وی هرگز مانع رسیدگی و انجام وظایف زندگی مشترکش نشد. مانند یک زن ساده به امور خانه، همسر و فرزندانش رسیدگی م یکرد. گاهی در روزهای تعطیل مشغول کار خانه بود و از فرمانداری با او تماس م یگرفتند، م یگفت: «امروز من فرماندار نیستم و خان هدار هستم » گرچه در خیلی از روزهای تعطیل در کنار همسرش، که بزر گترین پشتیبانش بود، برای رسیدگی به کارها و سرکشی به مردم م یرفت. اخلاق خوش او و ادب او باعث شده بود پایگاه خوبی در خانواده و فامیل داشته باشد. خانواده خود و همسرش از او حمایت م یکردند تا آرامش بیشتری برای انجام وظایف خود داشته باشد. از مه مترین خصوصیات اخلاقی وی م یتوان به خو شرویی، خو شاخلاقی، دلسوزی برای همه، ساد هزیستی، روابط عمومی قوی، مدیریت زمان و قانو نمند بودن وی اشاره کرد. هرگز از موقعیت خود سوء استفاده نکرد. با اینکه خواهر و برادرش بیکار بودند، برای اشتغال آ نها تلاش نکرد. حتی در خان های که از سوی فرمانداری به او دادند نرفت و آن را تبدیل به مهما نخان های کرد تا افرادی که برای کار از شهرهای مختلف به آ نجا م یرفتند، استفاده کنند. از هر فرصتی و از هر چیزی استفاده م یکرد که به اوضاع مردم و شهر سر و سامان دهد. خودش را به کار صرفا اداری مشغول نکرد و پیوسته وظایف مختلفی میان یک زن ساده بودن تا یک زن در پست فرماندار شهر بودن را انجام م یداد. برای انجام تمام کارها برنام هریزی دقیق داشت. بیهوده نیست که همسرش با یک جمله درباره او همه چیز را م یگوید: «قدر همه چیز را م یدانست » از زمانی که بخشدار بود تا دوران فرمانداری، در خانه از مادربزرگ پیرش که به فرزندان او قرآن آموخته بود، پرستاری م یکرد. بسیار دلسوز بود و به مادیات توجه نداشت. پس تهای مهم دولتی، او را از توجه به مشکلات مردم باز نم یداشت. در امور مختلف به آ نها کمک م یکرد. نقش پررنگ وی در خانواد ههای زیادی مانع از بروز طلاق شد. چه ش بها که خسته و غمگین به خانه م یآمد و از اینکه خانواد های از هم پاشیده گله م یکرد. به همین دلیل تصمیم گرفت تحصیلات کارشناسی ارشد خود را در رشته حقوق ادامه دهد. در سفر حج سال ۱۳۹۲، یک شب با همسرش تماس م یگیرد و م یگوید: «اسم پدر مقام معظم رهبری را پیدا کن و بگو » هر چه همسرش دلیل آن را م یپرسد، چیزی نم یگوید. بعد از بازگشت م یگوید که به نیابت از رهبر حج انجام داده است. م یخواست گواهی آن را شخصاً تقدیم کند که فرصت نیافت. هرچه بیشتر کار م یکرد و موفقیت به دست م یآورد، زمزمه مخالفین او نیز بیشتر م یشد. از نظر آ نها یک زن نم یبایست ای نقدر حضورش پررنگ باشد. عاشق سفر حج بود. سال ۱۳۹۴، از سوی استانداری به دلیل حساسیت کارها با سفر وی مخالفت شد. سرانجام دکتر حسن صاد قلو، استاندار گلستان که طافت دیدن چهره غمگین او را نداشت، با سفرش موافقت کرد و او که نم یخواست در طول سفر دیگران بدانند او فرماندار است، با کاروان دیگری رفت. گویی م یدانست از این سفر بازنم یگردد و به خواهرش م یگوید: «شاید از این سفر بازنگردم. اگر آ نجا ماندنی شدم، به مادر بگو بگذارد همان جا بمانم و برای برگرداندن من اصرار نکند. » خواهرش م یگوید: «این چه حرف ی است که م یزنی؟ بچ هها را چه م یکنی؟ » و مرجان م یگوید: «بچ هها به پدرشان عادت دارند. تو هم گاهی سر بزن. حنیف پیتزا دوست دارد و برایش بپز! » هنگام سفر از هیچ خدمتی به زائران کوتاهی نم یکرد و کارهای شخصی زنان پیر و ناتوان را انجام م یداد. یک شب در تماس با همسرش م یگوید: «خواب دیدم من، تو و پسرمان رئوف با هم به مکه م یآییم. » در آخرین شب قبل از حادثه منا به همسرش م یگوید: «زنگ زدی خواب بودم. خوب شد، بیدار شدم. خواب م یدیدم سیل آمده و همه ما را با خود برده است. » وقتی سانحه سقوط جرثقیل رخ داد که منجر به شهادت تعدادی از زائران ایرانی شد، با حسرت به یکی از همراهان گفت: «کاش ما هم شهید م یشدیم. » در همان روزهای آخر سفر مطلع شد که در آزمون کارشناسی ارشد پذیرفته شده است و از همسرش م یخواهد که ثبت نام او را انجام دهد. خیلی زود خبر فاجعه منا به گوش مردم و خانواد هاش رسید. روزهای اول اسم او در فهرست مفقودین بود. ک مکم انتظار به طول کشید و خبرهای تلخ از راه رسید. به گفته یکی از همسفران، هنگام شلوغی تا آخرین لحظه به زائرین، مخصوصاً کسانی که روی ویلچر نشسته بودند کمک م یکرد. ناگهان زیر پای زائران آفریقایی م یافتد. چند نفر دیده بودند که او را سوار آمبولانس کردند ولی بعد از آن خبری از وی نشد. سرانجام رئیس سازمان حج با حضور در منزل وی خبر شهادتش را تأیید کرد. خانم مرجان نازقلیچی جزء اولین شهدایی بود که در مقبر هالشهدای مکه به خاک سپرده شد. وی در همه عمر، برای وحدت مردم تلاش کرد. نصب دو یادبود در گلزار شهدای اهل تسنن و اهل تشیع، بزر گترین نشانه به ثمر نشستن این تلاش است. امروزه کسی نم یگوید مرجان نازقلیچی چه مذهبی داشت، همه او را به عنوان زنی قدرتمند م یشناسند. که برای پیشرفت شهر و کشورش از هیچ تلاشی کوتاهی نکرد. شخصی تهای زیادی با شنیدن خبر شهادت وی پیام دادند و درباره وی سخن گفتند. ولی سخنانی که رهبر انقلاب در بزرگداشت وی فرمود، هرگز از خاطر خانواده، دوستان و مردم پاک نخواهد شد.


رده‌های این صفحه : شهدای فاجعه منا (۱۳۹۴)




جعبه ابزار