مرتضی جانی پور کوچکسرایی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید مرتضی جانی پور كوچكسرایی (۱۳۴۸ قائمشهر _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد
شهرستان قائمشهر در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش قربانعلی نام داشت.مرتضی جانی پور كوچكسرایی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. مرتضی جانی پور كوچكسرایی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۰/۲۵ هجری شمسی در منطقه
شلمچه و در
عملیات کربلای پنج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
کوچکسرا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
نگاه کردم به آزمایشها و عکسهای داخل پرونده عباسی و گفتم: «هیچ امیدی نیست.» میدانستم طرفم قدرت و شهامتش را دارد و از بچه های جنگ است. آخرین بار در کربلای ۵ دیده بودمش؛ در وضعیتی که خیلی برایم تلخ بود بنابراین نخواستم بیخود امیدوارش کنم. بیماری تمام چشم را گرفته بود و بینایی در حد چند درصد هم داشت از بین میرفت لبخند زد و گفت امید همیشه هست. توسل میکنم مرتضی هم هوایمان را همیشه دارد.» زمین و زمان را طوری میکوبید که انگار زلزله آمده؛ انگار قرار است امشب این زمین را از مدارش خارج کنند. ما عقب تر از گردان سیدالشهدا در بیمارستانی صحرایی مستقر بودیم که رفته بود به سمت چپ دریاچه خدا میداند آن جلو چه خبر بود. شب پیش گروهان حرکت کرده و زده بود به دل دشمن و دشمن از دیشب داشت گروهان يك را با آتش سنگینی میکوبید خبر آمد که در این جناح عملیات فعلاً متوقف شده است مجروحان زیادی را آوردند زخمهایشان را معاینه و گاه تزریق و بخیه میکردم و به عقب میفرستادم. آن روزها پزشک عمومی بودم سه نفر بودند میرهاشم خدادادی و مرتضی جانی پور از همان ابتدایی کنار هم مینشستند؛ روی یک نیمکت همسایه هم بودند. مسجد و پایگاه و همه جا باهم متولدین ۴۸ جبهه هم باهم آمده بودند آن روزها هم باهم به کردستان آمده بودند آن روز من در بیمارستانی در بانه طبابت میکردم همیشه اولین اعزام ها به غرب بود ناگهان دیدم مرتضی را به بخش ما آورده اند. پشت و کف دستها بین انگشتها، مچ، آرنج، زیر بغل هایش و سینهاش سرخ بود و می.خارید شبها که دیگر خارش امانش را میبرید پرسیدم آن دو تا رفیقت هم مثل تو شده اند؟» آنها مانده بودند در منطقه خوب بدنش را وارسی کردم گفتم از بس که بهداشت ضعیف ،است میدانی چند نفر رزمنده مثل تو گال گرفته؟ لبخند زد و سینه اش را خاراند .گفتم شما که به درس حوزه خیلی علاقه ،داشتی چطور شد که ول کردی و سر از اینجا درآوردی؟» با حال شوخ طبعی که با وجود وضع پوستیاش عجیب بود گفت «جان؟ راستش رفتم حوزه تا از دین بیشتر بفهمم و آمادگی کسب کنم برای جبهه :گفتم: «نه شما سه نفر همیشه باهم هستید؛ حالا هم مثل همیشه خندید با بی حوصلگی دکتری که از صبح بیشتر از پنجاه نفر را معاینه کرده بود گفتم اینجا نمیشود کاری کرد بیماری انگلی .است انگل توی منافذ پوست نفوذ کرده. شانس آوردی که اینجا بودم و این بیماری راست کارم است گفت میدانی که من عقب برو نیستم خیلی به نیرو احتیاج دارند.» گفتم: «چی میگی مرد حسابی؟ باید بروی من میگویم حداقل پانزده روز سر تکان داد و گفت با همین وضعیت هم من میتوانم كمك جزئی به بچه ها بکنم من برمیگردم مریوان سرا قله » وقتی مقاومت کرد و نرفت متوجه شدم که این سه نفر جدایی ناپذیرند. البته من هم سعی خودم را کردم که در همان بانه مداوایش کنم. از آن وقت خیلی میگذرد میرهاشم رضاپور و خدادادی شهید شده بودند مرتضی با گردان سیدالشهدا رفته بود کانال ماهی. در شلوغی و ازدحام مجروحان کربلای ۵ دیدم عباسی و یک رزمنده دیگر دو سر يك پتو را گرفته اند و دارند به سمت من میدوند. شستم خبردار شد که لای پتوی مرتضاست عباسی فامیل مرتضی بود نگاه کردم به داخل پتو و صورت غرق به خون مرتضی را دیدم زیر لب به مرتضی گفتم حتماً باید سه تایی باهم باشید؟ بگذار آن دو تا بروند داد کشیدم بگذاریدش روی برانکارد بعد همان طور که پتو را کنار می زدم، عباسی تعریف کرد آن جلو، هر نیم متر به نیم متر، يك سنگر است که سه نفر سه نفر، داخلش هستند. چپ و راست همه آب است. دشمن سه طرف را محاصره کرده مرتضی از همین آب کنار سنگر شروع کرد به وضو گرفتن نمیدانم آن تک تیرانداز لعنتی چطور توانست مرتضی را در این نقطه کور بزند تیر به پهلوش خورد و نصف بدنش افتاد توی آب و نصفش توی سنگر و گفت یا حسین» عباسی گریه کرد و گفت: «الآن چشمهایش را باز کرد و گفت من دارم شهید میشم زخمش را وارسی کردم و به عباسی :گفتم هرچه میتوانید او را ببرید .عقب اینجا کاری از پیش نمی رود. زخمش حساس است هر لحظه فکر میکردم چشمش را باز میکند و میگوید: «من عقب برو نیستم.» بعد از کربلای ۵ يكبار توانستم مزار مرتضی را در امامزاده صالح کوچکسرا زیارت کنم عباسی را هم ندیده بودم تا آن روز در بیمارستان چشم به او گفتم پسر هر باری که ما همدیگر را میبینیم مصیبتی قرار است اتفاق بیفتد چشمهایش داشت کور میشد. دیروز در خیابان عباسی را دیدم اول فکر کردم که اشتباه گرفته ام؛ چون داشت مثل يك آدم سالم و بینا راه میرفت. برایش بوق زدم. دست تکان داد وقتی داخل ماشینم ،نشست پرسیدم چشمت خوب شده؟ گفت نگفتم مرتضی هوامون رو داره؟» بعد از من قول گرفت که این را برای هیچ کس تعریف نکنم و گفت که حتی برای خانواده اش هم تعریف نکرده جان به لبم .کرد .گفتم: «مرد حسابی بگو چشمت چه جوری خوب شده. توسل کرده بود و در عالم خواب مرتضی را دیده .بود مرتضی به او گفته بود: «خاطرت جمع باشه. مشکلاتت به زودی حل خواهد شد چندبار مردمک چشمهایش را در مطب معاینه کردم و پرسیدم مرتضی تنهایی توی خوابت آمده بود یا با آن دو تا رفیقش؟ عباسی بدون اینکه جوابی بدهد گفت دکتر برای کسی تعریف نکن.