محمود کاکا
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید محمود کاکا (۱۳۴۸ بابل _ ۱۳۶۶ بانه) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش عسگری نام داشت.محمود کاکا در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.محمود کاکا در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۶/۲/۷ هجری شمسی در منطقه
بانه و در
عملیات کربلای ده شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها
مفقودالاثر بودن در ۱۳۷۴/۶/۱۸ تشییع در گلزار شهدای
گله محله به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
آن روز كه مردى با لباس سپاهى آمد درِ خانه و خواست مرا به سارى ببرد، دلشوره گرفتم. خواهرت گفت: «نگران نباش، مىخواهيم برويم تشييعجنازۀ شهداى سارى.» ولى حرفش را باور نكردم، با ترديد پرسيدم: «داداش محمودت رو آوردن؟» در جوابم سر تكان داد كه: «خودت مىياى و مىبينى چه خبره...» صبح فردايش هنوز سپيده سر نزده بود كه چادر سر كردم. آنقدر بىقرار بودم كه نفهميدم كفشهايم را لنگه لنگه پوشيدم. پدرت عسكر آقا هم همراهم آمد. به خيالم عسكر آقا هم مثل من نفهميد مسير چند كيلومترى بابل تا سارى را چطور طى كرديم! توى راه مدام ذكر مىگفتم تا دلم آرام بگيرد. وقتى به معراج رسيديم در بسته بود. خودم را به ميلههاى پشت در چسباندم و بو كشيدم. بوى تو در مشامم پيچيد. بوى پيراهنت، بوى عطرِ خوشِ جانمازت، بوىِ گلاب.... عسكر آقا شانههاى لرزانم را گرفت و توى گوشم گفت: «خديجه! اجازه بده در رو باز كنن.» لحظۀ باز شدن در رسيده بود؛ درى كه رو به تو باز مىشد، رو به اميد دلم. همان مردى كه روز قبل با لباس سپاهى در خانه آمده بود، كليد را در قفل چرخاند. با صداى باز شدن در دلم فروريخت. فقط توانستم بگويم: «أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ .» قدم توى اتاق گذاشتم. چند تابوتِ پيچيده در پرچمهايى سه رنگ، كنار هم بودند. جلو رفتم. اسم روى تابوتها را نخواندم؛ فقط بوى تو مشامم را پر كرد. بوى پيراهنت، بوى عطر خوش جانمازت، بوى گلاب... از همان بو تو را پيدا كردم. خودم را انداختم روى تابوتت. عسكر آقا شانهام را گرفت تا يك نفر در تابوت را باز كند. دستهاى لرزانم، از روى قفسۀ سينهات تا جاى تركش روى استخوان پايت رسيد! ناليدم: «اينكه محمود من هست!» و ديگر نفهميدم چطور پيكرت را در آغوش گرفتم. سر تكان دادم و مويهكنان نجوا كردم: «كجا بودى نور چشم مادر؟ كجا بودى ميوۀ دل مادر؟ كجا بودى شبِ تنها به سر شد، دلآشفتهام بىتاج و سر شد...» عسكر آقا شانهام را تكان داد. دو حفرۀ سياه و توخالى جمجمهات در برابرِ نگاهِ خيسم موج مىخورد. انگار تو با چشمهاى مشكىات زل زده بودى توى چشمهايم. كاش يك نفر برايم روضۀ حضرت علىاكبر عليه السلام را مىخواند؛ آخر مثل او جوان بودى، جوان و رشيد. چقدر التماس كرده بودم نروى.... چند لحظه مات و مبهوت به دو حفرۀ سياه و توخالى
جمجمه خيره ماندم؛ بعد نگاهم تا جاى دندانهايت پايين سُريد. انگار صدايت را مىشنيدم! هنوز خيلى كوچك بودى كه برادرت ابوالقاسم را براى رفتن به جبهه تشويق مىكردى. جهاد سازندگى اعلام كرده بود به چند نفر مكانيزه در جبهه احتياج دارند و بااينكه شغل ابوالقاسم مربوط به همان كار بود، دودل بود و نمىرفت! گفتى: «داداش! اگه نمىروى نرو؛ ولى بدون جاى تو رو منافقى توى جبهه پر مىكنه. اگه اتفاقى بيفته، اين منافق نيست كه اون حادثه رو به وجود آورده، بلكه تو هستى كه مىتونستى بروى و نرفتى.» و با همان چند جملهات، ابوالقاسم راهى شد. مىخواستم نوازشت كنم؛ دست كشيدم روى استخوانهاى بازو، ساعد و دانهدانه انگشتهايت. به اين فكر كردم با همين دستهايى كه درسهايت را توى حوزۀ علميۀ رستمكلاى بهشهر مىنوشتى، چند مين را از زير پاى رزمندهها خنثى كردى؟ دستهايم به استخوانهاى پا و جاى تركش رسيد! دوباره و آهسته ناليدم: «اين خودِ محمود است!» از عطر تنت شناختمت و با ديدن استخوانى كه هنوز جاى تركش روى آن مشخص بود، مطمئن شدم خودت هستى. بعد از مجروحيت براى سومين مرتبه عازم جبهه بودى كه راضى به رفتنت نشدم. راستش همهاش به خاطر مجروحيتت نبود، غم شهادتِ برادر بزرگت احمد و اسارت ابوالقاسم درد كمى نبود. تا شنيدم عازم كردستان هستى با دلخورى گفتم: «احمد شهيد شده و ابوالقاسم هم اسيره... پدرت هم كه سپاهى هست و هميشه توى مأموريت. اگر برى من و خواهرهاى كوچكت تنها مىمونيم...» براى رفتن كلى دليل آوردى، با اصرار گفتى: «تا حالا فكر كردى چه كسى به بچهات گوشت، خون و روح داده؟ مرگ و زندگى ما دست خداست مادر... نمىدونيد صدام چه بلاهايى سرِ برادر اسيرم مىآورد؟ نمىدونيد اونجا چه خبره...» و آخرين حرفت قلبم را تهى كرد. - مادر جان! خدا مىگويد: بيا، تو مىگويى: نرو! دل كندن از تو برايم سخت بود؛ اما با اين حرف زبانم بسته شد. اواخر رمضان ۱۳۶۶ وقتى از طرف سپاه آمدند تا شناسنامهات را بگيرند، به خيال اينكه شناسنامه قديمى است و بايد عوض شود، آن را دادم تا ببرند؛ اما چند روز بعد كه عسكر آقا گفت بايد بروم جبهه تا محمود را پيدا كنم؛ ماجرا را فهميدم. همرزمهايت گفتند هفتمين شبِ رمضان، توى عمليات كربلاى ۱۰ گلوله به سينهات خورده! گفتند پيكرت روى قلههاى ماووت در تيررس دشمن مانده و نمىشود تو را پيدا كرد! سينهام از درد چنگ شد. آن روز بعد از هشت سال چشمانتظارى در برابرم بودى. دوباره ناليدم: «خوشآمدى مادر؛ تو آمدى و مادر غمهايش را فراموش كرد. بيا رويت ببوسم سَرورِ من... بيا دستت ببويم اَطهرِ من...» نالهام در صداى رستگارى تو گم شد: «اين لحظه كه آغاز جهاد و شهادت است، چنين حس مىكنم كه تازه متولد مىشوم و به درجۀ اعلاى ملكوت مىرسم. خداوند مىداند كه چگونه سياهى دل ما را بايد پاك كرد. بلى، با خون؛ با رنگ سرخ خون، ظلمت به رنگ سپيد درخواهد آمد. انسان براى اينكه واقعاً به خليفةاللّهى برسد، بايد درراه خدا جهاد كند (جهاد اصغر) و جهاد اكبر، مبارزه با نفْس است و ما بايد دومين جهاد (مبارزه با نفْس) را پيشۀ خود كنيم تا رستگار شويم.» هواى معراج پر بود از بوىِ تو، پر بود از بوى گلاب... سلاموصلوات توى فضا پيچيد. تابوت تو، روى دست مردم، بهسوى آرامگاه گل محله پيش رفت تا كنار برادرت احمد آرام بگيرى.