• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمدمهدی گدازگر

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمدمهدی گدازگر (۱۳۴۲/۰۶/۳۱ بابل _ ۱۳۶۴/۱۲/۰۱ خرمشهر) متولد شهرستان بابل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش محمدعلی نام داشت.محمدمهدی گدازگر در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.محمدمهدی گدازگر در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۴/۱۲/۰۱ هجری شمسی در منطقه خرمشهر شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای گله محله به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

بعضى وقت‌ها معنى بعضى چيزها را نمى‌فهمم. جبهه سراسرش تبليغ است. اينكه يك طلبه با عمامه مى‌آيد و مى‌شود نيروى تبليغى! مهدى اما تنها كسى بود كه توانست اين معما را برايم بگشايد. بى‌آنكه چيزى از او پرسيده باشم. شيخ‌مهدى را بچه‌هاى جبهه جور ديگرى دوست دارند. در مدت كمى كه در منطقۀ فاو با او آشنا شده‌ام چيزهايى از او ياد گرفته‌ام كه به‌راستى، تا به حال آن‌ها را كسى به من ياد نداده است. يك‌بار از او دربارۀ اثر ذكر پرسيدم و او با حوصله برايم توضيح داد كه ذكر، چگونه اتصال ميان بنده و خالق را محكم مى‌كند. ناباورانه نگاهش كردم و در دلم گفتم، چه ربطى دارد. ذكر روى لب است و روح جاى ديگر. پشت سرش نمازهايم را كه مى‌خواندم حال و هواى خوبى داشتم. چندبار نيمه‌شب در سنگر خواب بودم كه زمزمۀ مناجاتش بيدارم كرد. نه كه صدايش بلند باشد، بلكه انگار حضور فرشتگانى كه در عبادت او ظاهر مى‌شدند، حجم كوچك سنگر را بر من تنگ مى‌كرد و حس مى‌كردم چيزى بر سينه‌ام سنگينى مى‌كند. چشم كه باز مى‌كردم، در اوج تاريكى، پژواك نورى بى‌انتها مى‌نشست در چشمانم. عمليات دارد شروع مى‌شود و من به آرپى‌جى‌اى كه در دست شيخ‌مهدى است خيره شده‌ام. كار ندارم كه عمليات تبليغى‌اش را چگونه بر ناباورانى مثل من انجام داد، اما در رزم، دلاورى بود كه كمتر نظيرش را مى‌شد ديد. آرپى‌جى به دست، دارد مى‌رود طرف جايگاه. فرمانده بچه‌ها را هدايت مى‌كند و من دارم تفنگم را روى شانه‌ام تنظيم مى‌كنم. لب‌هاى شيخ‌مهدى دارد تكان مى‌خورد. اين را از همين فاصله مى‌بينم. چيزى نمى‌گذرد كه آتش از هرسو زبانه مى‌كشد. عمليات در ميان گدازه‌هايى از باروت و انفجار اوج مى‌گيرد. چشمم به شيخ جوان مى‌افتد. هنوز عمامه به سر دارد. فرمانده را مى‌بينم كه به او نزديك مى‌شود. گويا دارد با او حرف مى‌زند. دربارۀ اينكه بايد عمامه‌اش را بردارد تا سفيدى آن، نقطۀ روشنى به چشم دشمن نشان ندهد. شيخ پاسخى مى‌دهد كه من از اين فاصله آن را نمى‌شنوم، اما مى‌بينم كه عمامه را از سر برداشته و دارد آن را مى‌پيچد دور كمرش. خمپاره‌اى نزديكى من بر زمين مى‌خورد و من سرم را مى‌دزدم. از پشت خاكريز كه برمى‌خيزم، شيخ‌مهدى هم‌چنان دارد آرپى‌جى مى‌زند. بلند شده و روى نوك انگشتان پايش ايستاده. ناگاه تيرى مى‌خورد به پايش. خون كه از شلوارش بيرون مى‌پاشد، مطمئن مى‌شوم كه الآن بر زمين خواهد افتاد، اما با تمام توانش هم‌چنان پابرجا مى‌ايستد و به شليك ادامه مى‌دهد. نمى‌توانم در آن شرايط براى او كارى كنم. بايد قدرى آتش فرو بنشيند تا بروم طرفش و زخم پايش را ببندم. سال ۴۲ به دنيا آمده. مى‌گفتند: اهل بابل است و در خانواده‌اى مذهبى بزرگ شده. پدرى كشاورز، با عرق جبين نان حلال سر سفره‌اش آورده. براى همين بود كه شيخ از همان ابتدا شيفتگى عجيبى به اسلام و اهل بيت عليهم السلام داشت. تا اينكه در نوجوانى راهى مدرسۀ علميۀ بهشت شد و بعد از مدتى هم رفت به حوزۀ علميۀ قم. از يكى از دوستان حجره‌اش شنيدم كه در مدرسه هم‌چنان مورد قبول همه بود كه هربار طلبۀ جديدى مى‌آمد، آيت‌الله ايازى رحمه الله كسى را مى‌فرستاد دنبال شيخ‌مهدى و از او مى‌خواست به تازه وارد جايى بدهد. يك‌بار كه چند طلبه جديد مى‌آيند، كار اسكان دادن آن‌ها بر مهدى سخت مى‌شود. باوجوداين، همه را در حجره‌ها سامان مى‌دهد. فردا صبح همه ناباورانه مى‌بينند كه خودِ شيخ، به خاطر كمبود جا، تمام شب را در تاقچه حجره به صورت نشسته، خوابيده است. من كه سر از درس‌هاى حوزه درنمى‌آورم، اما چندروز پيش شنيدم كه لمعه را تمام كرده و بار پنجم است كه آمده به جبهه. آتش شدت گرفته. سرم را برمى‌گردانم طرف شيخ‌مهدى. دارد لنگان‌لنگان مى‌دود. به سيم خاردار نزديك شده كه ناگاه دود همه نگاهم را پر مى‌كند. گلوله‌اى سينه‌اش را شكافته و او را نقش زمين كرده. بى‌اختيار جنگ را فراموش مى‌كنم. تمام وجودم شده همين دو پا و با دو پايم مى‌دوم طرفش. سرش را از زمين بالا مى‌گيرم. دست‌هايم غرق خون شده. خون گرم شيخ دارد از ميان سينه‌اش فوران مى‌كند. زير لب ذكرى مى‌خواند. زمزمه‌اى كه به‌سختى آن را مى‌شنوم. سرم را نزديك دهانش مى‌برم و مى‌شنوم: يا صاحب الزمان... يا على بن موسى‌الرضا... يا زهرا.... سوز سرماى اسفند ۱۳۶۴ استخوانم را مى‌لرزاند. اين عمليات والفجر هشت، نه شيخ را كه مرا از پاى درآورده. تازه چندروز است كه او را شناخته‌ام زود بود. براى من كه هنوز معنى نيروى تبليغى را نمى‌فهميدم خيلى زود بود كه از دستش بدهم. بچه‌ها مى‌دوند طرف ما. دور تا دور ما در آن هنگامۀ آتش و خون، بسيجى‌ها و طلبه‌ها ايستاده‌اند. همه هروله‌كنان مى‌كوشند تا شيخ را به زندگى برگردانند غافل از آنكه او سال‌ها پيش از اين رفته بود. باورم نمى‌شود كه قرار است به زودى وصيت‌نامه‌اش را در دست بگيرم و آن را زير سقف كوتاه سنگر، در خلوت شب‌هاى بى او، بخوانم. اول؛ وحدت را از ياد نبريد كه علت تمام پيروزى‌هاست. به قول خداوند: اِنَّمَا الْمُؤمِنُونَ اِخْوَه به نظر من دو چيز عامل پيروزى شما ملت است: جدا نشدن از رهنمودهاى قرآن و جدا نشدن از روحانيت اصيلِ حسين‌دوست. آتش كه فرومى‌نشيند، تازه در دل خود، ميان سوز سرما، شعله‌هاى سركشى از شوق را مى‌يابم. انگار كه قطرات خون شيخ‌مهدى، كه روى لباسم باقى‌مانده، رسالت تبليغ شهادت را در جان من به نهايت رسانده. دوست دارم از فرمانده بپرسم كه چه گفت تا توانست شيخ را راضى كند كه عمامه از سر بردارد. بى‌آنكه چيزى بپرسم صدايش را مى‌شنوم كه دارد با صدايى بغض‌آلود و پر از حسرت به بچه‌ها مى‌گويد: قبول نمى‌كرد عمامه از سر بردارد. مى‌گفت: آن را زمين نمى‌گذارم. مى‌خواهم با لباس جدم به شهادت برسم، ولى دست آخر، وقتى حرف از سياست‌هاى امنيتى زدم، آن را از سر برداشت. آهى مى‌كشم و سفيدى عمامه‌اش مى‌نشيند در نگاهم. همان پارچۀ سفيدى كه دور كمرش بسته بود. وقتى او را مى‌بردند، ديدم كه عمامۀ سفيد غرق خون سينه‌اش شده است. گويا لباس جدش هم مى‌خواست از سفيدى به سرخى برسد.






جعبه ابزار