• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمدعلی توسلی کله بست

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمدعلی توسلی کله بست (۱۳۰۰ بابلسر _ ۱۳۷۲ لبنان) متولد شهرستان بابلسر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش ملا ابراهیم نام داشت. محمدعلی توسلی کله بست در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

دود اسپند همه‌جا را مه‌آلود كرده. ريسه‌هاى لامپ بين مه دود چشمك مى‌زنند. شوهرم با تلفن همراهش به اهل خانه مى‌گويد: گوسفند را آماده كنيد كه زائر را آوردم. از آن طرف مى‌شنود كه قصاب هنوز نيامده. دمغ مى‌شود. مى‌گويد: برويم يك دور بزنيم تا همه‌چيز محيا شود. از او مى‌خواهم برويم خانۀ مادرم. مى‌دانم كه چشم‌انتظار است، اما به‌خاطر من حركت مى‌كند. در و ديوار كاهگلى محله قديمى‌مان با لامپ زرد به رنگ خاكسترى روشن هست در اين چهل روزى كه نبودم چقدر دلتنگ مادر بودم. كليد به در خانه مادر انداختم و داخل شدم. چهرۀ مهربان مادر را از پشت شيشۀ ورودى ديدم. در هال را باز كرد. مثل دختركى پنج‌ساله خودم را در آغوشش انداختم. هيچ كجاى عالم خانۀ مادرپدر نمى‌شود. مادر كه باشد همه‌چيز دنيا سر جايش هست، مخصوصاً مادرى كه سال‌ها نقش پدر را داشته. يك ربعى من حرف مى‌زنم. فقط نگاهم مى‌كند. ته نگاهش چيزى هست و نمى‌پرسد. به زور و التماس جوراب پايش مى‌كنم تا ببرمش خانۀ خودم. آنجا كلى فاميل دور و نزديك آمدند. صلۀ رحم همين است ديگر. همه را مى‌بينى و دلت باز مى‌شود. شوهرم هم چادر و مقنعه مى‌آورد. خبر مى‌دهد: «قصاب هم آمده است. زود باشيم.» لحظۀ پوشاندن كفش به پاهاى ورم كرده‌اش باز همان‌طور سؤالى نگاهم مى‌كنم. سؤالى ته چشمانش است كه مى‌دانم، ولى به رويم نمى‌آوردم. وقتى داخل ماشين سوارى مى‌نشيند. شوهرم مى‌رود در خانه را ببندد. آهسته، طورى‌كه دامادش نشنود، صدايم مى‌زند: فاطمه‌جان! مى‌گويم: جانم! مى‌گويد: پدرت را در حج ديدى‌؟ كمى مكث مى‌كنم. خدايا، چه بگويم بعد اين‌همه سال هنوز چشم‌انتظار است! مى‌گويم: از طرف شما و بابا دور كعبه چرخيدم. نماز هم خواندم» نمى‌دانم چرا اين حرف را مى‌زنم. چرا به هم اميدوارى بيهوده مى‌دهيم‌؟ اين چه دل‌بستنى است كه انتها ندارد؟ بابا سال ۶۲ از مكه به ما خبر داد كه بعد از انجام دادن فريضۀ حج تمتع قصد دارد به ايران بيايد. آن سال‌ها درس و بحثش را برده بود لبنان و سوريه. هر هفته نامه داشتيم. هر هفته وجود او احساس مى‌شد؛ درحالى‌كه، فقط سالى دومرتبه به ايران مى‌آمد، اما لحظه به لحظه اخبار اهل و عيالش را داشت. از ذوق آمدن بابا، خانه را با كمك دو خواهر ديگرم حسابى تميز كرديم. شمال مثل الآن خاك و دود نداشت، ولى تا دلت بخواهد تارعنكبوت داشت. مادر هم خوشحال بود. يك‌روز چند تا پيك‌نيك روشن كرديم و با هم شيرينى محلى درست كرديم. بابا خيلى شيرينى دوست داشت. برادر بزرگم دولپى مى‌خورد و مى‌گفت: اين كارها را نكنيد، آقاجان ناراحت مى‌شود. اينها تشريفاته! مادر جوابش را داد: «هرچه نباشد حاجى داريم. زائر پيامبر داريم، خانه پر از مهمان مى‌شود، چيزى بايد باشد پذيرايى كنيم.» سه تا برادرم ريسه‌هاى لامپ بالا سردر خانه زدند. ماه محرم شروع شد. لامپ‌ها را جمع كرديم. آخرين كاروان حاجيان از مكه برگشتند، اما او برنگشت. تمام مراسم‌هاى ماه محرم و صفر تمام شد. ربيع‌الاول شروع شد. هيچ نامه‌اى از بابا نرسيد. برادر بزرگم، به اذن مادر، عازم لبنان شد. شايد، از گم شدۀ ما خبرى، نشانه‌اى به دست بياورد. بابا اهل نشانه نبود. هميشه يك دست لباس و يك كترى كوچك داخل ساكى مى‌گذاشت. نه چمدان چرخ‌دارى داشت نه صندوقى. بار كتاب هم همراهش نمى‌برد. نه دوربين عكاسى نه فلاكسى نه دفتر و دستكى. هيچ! سبك سفر مى‌كرد. سبك زندگى مى‌كرد، بدون وابستگى زياد به دنيا و تشريفات آن. برادرم، محمدابراهيم، بعد از ده‌روز برگشت. با بدترين خبر: «پدر توسط فالانژهاى لبنان كه به آنها كتائب (اهل كتاب) هم مى‌گفتند، اسير شده و در دارالحرب حزب كتائب زندانى شده است.» سفارت ايران در لبنان پيگير قضيه بود. مادر آن روزها خيلى ساكت بود. همۀ ما دلواپس بوديم. منتظر نامه‌اى كه نامه‌رسان بياورد. بعد از قطع شدن نامه‌ها ديگر به چه كسى دلخوش بوديم‌؟ پشت و پناه ما كه بود؟ هروقت شيطنت مى‌كرديم مادر مى‌گفت: صبر كن بابات بيايد. آن‌وقت مى‌گويم: به حرف من گوش ندادى و نافرمانى كردى! چنان با اميدوارى وعدۀ آمدن بابا را مى‌داد كه فكر مى‌كردى، مثل بقيۀ شوهرها، الآن وقت ناهار يا وعدۀ نماز مغرب و عشا پيدايش مى‌شود، به درد دل‌هاى او گوش مى‌كند. بچه‌ها را تنبيه و توبيخ مى‌كند. اين يكى را عروس و آن يكى را داماد مى‌كند. وقتى دلمان مى‌خواست مسافرت برويم، وعده به آمدن بابا مى‌داد. او مى‌آيد و دسته‌جمعى براى تفريح بيرون مى‌رويم؛ درحالى‌كه، هروقت او به ايران مى‌آمد آن‌قدر كوتاه بود كه بايد زود برمى‌گشت. ساعت‌ها با مردم بود. بابا سال ۱۳۷۷ قمرى به درجۀ اجتهاد از محضر آيت‌الله العظمى‌حاج‌سيدعبدالله شيرازى رسيده بود، علاوه بر آن اجازۀ نقل حديث و روايات هم، از آيت‌الله حجت و كسب اجازۀ كتبى وجوهات، از آيات عظام گلپايگانى، محدثى، نجفى، شيرازى و آملى داشت. براى همين مدت كوتاهى كه ايران بود، بيشتر صرف كارهاى مردم مى‌شد تا خودمان. برادرم با خودش تنها ساك را آورد. همان ساك سرمه‌اى رنگ كه يك جيب در جلويش دارد و مادر مثل يك گنج آن را توى بساط صندوق خانه‌اش قايم كرده است. با وجود ساك يقين كرديم او از حج برگشته و وارد لبنان شده است. بعد از آن او را دستگير كردند. زنده يا شهيد شدن او معلوم نبود. از مادر بارها پرسيديم چرا او در نجف نماند؟ او هر دفعه همان جواب اولى را داد. با كودتاى افسران عراقى، ورود اتباع ايرانى به اين كشور ممنوع اعلام شد. به‌همين‌دليل، تصميم گرفت تبليغ و تدريس دروس حوزوى را در كشورهاى اسلامى‌مثل افغانستان، پاكستان، سوريه، لبنان و عربستان ادامه دهد. اين را همۀ شش فرزند و حتى نوه‌ها و خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌ها هم مى‌دانند و همه پذيرفتند كه برگشتى در كار نيست، اما مادر هميشه اميدوار است. مخصوصاً وقتى‌كه زمان حج مى‌شود. حج او را هوايى مى‌كند. بين موج آدم‌هاى سپيدپوش دور كعبه، سايه‌اى از همسرش را مى‌بيند.






جعبه ابزار