محمدطاهر شیرافکن
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید محمدطاهر شیرافکن "جمشید" (۱۳۴۰/۱۱/۱۸ بابل _ ۱۳۶/۰۱/۰۹ رقابیه) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش مصطفی نام داشت.محمدطاهر شیرافکن در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود. محمدطاهر شیرافکن عضو رسمی
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۱/۰۱/۰۹ هجری شمسی در منطقه
رقابیه و در
عملیات فتح المبین شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
؟ به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
همۀ كارهاى آدم كه نبايد روى حساب و كتاب باشد. همين نوارِ گرهخورده را كه از وسايل محمدطاهر توى سنگر مانده، مىشود بىهيچ حساب و كتابى برداشت و به خاطرش رفت تا گُلزار شهداى آرامگاه معتمدىِ بابل. تا خانهاى كه از بهار ۶۱ شده سراى ابدى شيخِ جوانِ سنگر. رفيق اگر مرد باشد، دست به هركارى مىزند تا دل رفيقش را شاد كند. نسيم بهار پيچيده توى گُلزار شهدا و من با ساك جبهه، نشستهام روبهروى حجلهاش. انگشتهايم را مىكشم روى شكافهاى سنگ قبر. صِفر عدد ۱۳۴۰، زير انگشت سبابهام گود شده. شستم روى تاريخ تولد حركت مىكند. سايۀ شيخى مىافتد روى دستم. سرم را كه بالا مىگيرم، نور خورشيد مىخورد توى چشمم. قبل از آنكه بلند شوم، شيخ جوان دست مىگذارد روى شانهام و مىنشيند كنارم. فاتحه را با هم زمزمه مىكنيم و بعد پرسشگرانه در سكوتِ هم فرو مىرويم. شيخ بليت اتوبوس قم را مىگذارد روى سنگ قبر و شروع مىكند به حرف زدن با خود محمدطاهر: ببين رفيق! دوباره اين راه را آمدم تا بگويم درسها را بعد از تو نمىفهمم. كسى نمىتواند به جاى تو هم بحثِ من باشد.... من هم بىاختيار زيپ ساك را مىكشم و نوارِ گره خورده را مىگذارم كنار بليت و درست مثل همين طلبه، به عكس توى حجله خيره مىشوم و شروع مىكنم به حرف زدن: ببين رفيق! اين نوار توى هم گره خورده. اگر پاره شد، خيال نكنى من كوتاهى كردهام. اين يادگارىِ تو تُوى وسايل من مانده. خنده را كه روى لب طلبه مىبينم، بىاختيار سفرۀ دلم را باز مىكنم: دِين است ديگر، برادر! اين نوار فقط مىتواند مال محمدطاهر باشد. اما مىخواهم پيش خودم نگهش دارم. آمدهام ازش اجازه بگيرم... آخِر من رفيق جبههاش بودهام.... طلبه روى پاهايش جابهجا مىشود و متحيرانه خيره مىماند به نوار. آن را برمىدارد و مىگيرد روبهروى نور خورشيد. بعد انگشتش را مىبرد توى قسمت دايرهاى آن و شروع مىكند به چرخاندن: اين را من برايش ضبط كردهام. اصول است. بحثِ «استعمال لفظ در بيش از يك معنا....» پرسشگرانه زمزمه مىكنم: يك لفظ و چند معنا؟! سر تكان مىدهد و مىخندد: همهاش همين است. همه چيز «واحد» است و ما در «تكثّر» حيران شدهايم. اين را كه مىگويد، تازه مىفهمم چقدر شبيه شيخ محمدطاهر حرف مىزند. بعد هم مىرود سراغ خاطرههاى حجرهاش: لُمعَتَين را توى حجرۀ قم با هم خوانديم. كتاب را مىبست و خيره مىشد به تَرَكهاى ديوار و مىگفت: كه بايد برود به جبهه. حق با طلبه است. محمدطاهر لباس سبز سپاه به تن داشت و دوبار آمد به جبهه. هشت ماه كنار هم بوديم. بوى بهار از لابهلاىِ شكوفههاى درختان گُلزار، مىپيچد توى مشامم. پيرمردى كه شيشۀ گلاب در دست دارد، مىنشيند بالاى سرِ مزار و آن را مىپاشد روى لالههاى سرخِ سنگ. به طلبه كه مىرسد، خيره مىشود به عبايش و اشك مىجوشد از عمق نگاهش. «آه» مىكشد و مىگويد: منتظر بودم روزى اين لباس را تنِ محمدطاهر ببينم. بعد هم به ساك من زل مىزند و مىپرسد كه آيا از همرزمهاى محمدطاهر هستم؟ پيرمرد مىنشيند پاى حرفهايم. برايش از آخرين شبهاى پسرش حرف مىزنم. از شب هفدهم اسفند، كه گره خورده بود با عزادارى حضرت زهرا عليهاالسلام. از نماز وحدتى كه با برادران نيروى هوايى در پايگاه پنجم شكارى خوانديم. از نوحه و سخنرانى و گوش دادن محمدطاهر به سخنان روحانىاى كه از قم آمده بود. از اشكهايى كه تمام صورت او را شسته بود. همۀ اين حالتها براى طلبهاى كه نمازهاى شب او را در خلوت حجره ديده و با صوت قرآن و سوز مناجاتش اُنس دارد، آشناست. حرف را مىكشانم تا آخرين ساعتهايى كه كنار محمدطاهر بودم، از آن لحظههايى كه در بحبوحۀ حوادث، گوشهاى قلم بر كاغذ برده و مانند نقشۀ گنجى، چيزى روى آن ثبت مىكرد. شب عيد امسال، شوش بود و عمليات فتحالمبين. جبهۀ رقابيه رنگ و بويى ديگر داشت. بار اوّلم نبود كه آنجا را مىديدم. همانطور كه بار اوّلم نبود كه محمدطاهر را مىديدم. هر دو حالتى غريب داشتند، هم رقابيه و هم محمدطاهر. طلبه مىگويد: حالت غريب او را از مدتها قبل ميان حجره ديده. از همان روزى كه براى اعزام رفته پايگاه سپاه و مدارك لازم را تحويل داده. محمدطاهر همۀ حرفهاى رفتنش را به همحجرهاش زده است. دست آخِر از او قول گرفته كه درسها را برايش ضبط كند تا بتواند خودش را برساند به درس. پيرمرد از توى حجله، كاغذ خونينى را بيرون مىآورد و نشانم مىدهد. كاغذ را خوب مىشناسم. اصلاً خودم گذاشتم توى وسايلى كه همراه پيكرش آوردند به بابل. آخرين لحظهاى كه محمدطاهر را ديدم، داشت روى كاغذ چيزى مىنوشت. يادداشتى كه وقتى تير دشمن به او اصابت كرد، قطرههاى خونش ريخت روى آن.... من همين كاغذ را برداشتم و ديدم نوشته: الآن كه اين را مىنويسم، در ميان آتش توپ و خمپارههاى دشمن درحالىكه فاصلۀ كمى با ما داشته و به خوبى تانكها و خودروهايشان را مىبينيم، قرار دارم. ما به حالت درازكش مىباشيم. نشسته بودن مشكل است؛ هر لحظهمان ذكر است و به ياد خدا بودن؛ زيرا مدام رگبار گلولهها به سويمان است؛ معلوم نيست كه عاقبت چه مىشود، غير از اينكه خدا داند: «رَبَّنٰا أَفْرِغْ عَلَيْنٰا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدٰامَنٰا وَ اُنْصُرْنٰا عَلَى اَلْقَوْمِ اَلْكٰافِرِينَ» (بقره: ۲۵۰). زل مىزنم به چشمهاى خيس پيرمرد و مىگويم: حوالى ساعت پنج صبح زير گلولهباران دشمن داخل سنگر اين كاغذ را نوشته. پيرمرد كاغذ را وارونه گرفته و دارد به خطوط آن نگاه مىكند. قطرۀ اشكش كه مىچكد روى كاغذ، تلفيق آن را با خون پسرش روى كلمات مىبينم. دُرُست مثل روح دو رفيق جانى كه هيچ چيزى نتواند از هم جدايشان كند. درست مثلِ من و محمدطاهر؛ مثلِ محمدطاهر و همحجرهاش.