• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمدصادق شکری حیدرکلایی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمدصادق شکری حیدركلایی (۱۳۴۵ بابل _ ۱۳۶۵) متولد شهرستان بابل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش علی نام داشت.محمدصادق شکری حیدركلایی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.محمدصادق شکری حیدركلایی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۲/۱۴ هجری شمسی در منطقه ؟ و در عملیات تکمیلی کربلای پنج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای حیدرکلا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

ميان حجره پشت ميز طلبگى، سرش را برده بود توى دفتر و داشت فرازهاى نهج البلاغه را تجزيه و تركيب مى‌كرد. پدر كه در چارچوب در ايستاد، محمدصادق حضورش را نفهميد. تا اين‌كه صدايش را براى بار دوم شنيد: مهمان نمى‌خواهى محمدصادق! سرش را بالا آورد و چشمش افتاد به گونى برنج روى شانه پدر. از جا جست و با چهره هميشه شادابش به استقبال پدر رفت. استكان چاى را كه به پدر تعارف كرد، چشمش افتاد به پينه‌هاى دست او. با آن‌كه زمستان بود، خستگى راه، عرق را از پيشانى پيرمرد جارى كرده بود. محمدصادق سرش را زير انداخت و با خود فكر كرد: خدا مرا ببخشد اگر در درس خواندن كوتاهى كنم. بيچاره بابا كه با دست پينه بسته بايد در زمين بيل بزند و من اين‌جا پشت ميز بنشينم و قلم روى كاغذ بكشم. صداى سرفه پدر، او را از عالم خود بيرون كشيد. حال مادر و خواهرانش را پرسيد و سراغ دايى را گرفت. دايى براى او يادآور روزهاى پر از معنويت كودكى بود؛ ريشه دلبستگى‌هاى او به حوزه و معارف دين برمى‌گشت به روضه‌ها و مجالسى كه دايى از كودكى او را به همراه خود برده بود. هرچند اين را هم خبر داشت كه مادر براى سلامتى او نذر كرده و هرگز او را بدون وضو شير نداده است. پدر جرعه‌اى چاى سر كشيد و شروع كرد به حرف زدن: در روستاى حيدركلا، غروب كه مى‌شود، دل همۀ ما بهانه تو را مى‌گيرد، جان بابا! بابل است و يك محمدصادق. اين سال‌هايى كه ما را رها كردى و آمدى حوزه علميه اصفهان، بيشتر از شانزده سالى كه در خانه بودى، كُند و طولانى مى‌گذرد... پيرمردها مى‌گويند دلشان براى آواز خوش دعاى كميل تو در مسجد تنگ شده. جوان‌ها هم منتظرند تا ماه رمضان برسد و تو براى تبليغ بيايى و برنامه‌هاى فرهنگى را در روستا برگزار كنى. محمدصادق لبخندى زد و از كار و بار پرسيد. كار طاقت فرساى مزرعه را خبر داشت و مى‌دانست رطوبت شاليزار با استخوان‌هاى مردى به سن و سال پدر چه مى‌كند. تابستان‌ها و تعطيلات را مى‌رفت به مزرعه و با همه جانش به پدر كمك مى‌كرد. با اين وجود ديدن پينه‌هاى دست پدر، آزارش مى‌داد. برخاست تا برود چيزى براى خوردن بياورد. پدر صداى خود را بلندتر كرده بود: چرا هنوز گونى برنج را تمام نكردى‌؟ خيلى وقت است كه آن را دارى. ماه‌ها قبل كه آمدم برايت آوردم... پسر برگشت و روبه‌روى پدر سفره نان و پنيرش را باز كرد: بابا! آخر الآن جنگ است. اين‌جا خيلى‌ها نمى‌توانند برنج بخورند. من خجالت مى‌كشم. دلم نمى‌آيد برنج بخورم، وقتى ديگران دستشان به آن نمى‌رسد. اين را كه مى‌گفت، قلبش فشرده شده بود. پدر آهى كشيد و سر به زير انداخت. صبح بود و بايد براى رفتن به كلاس آماده مى‌شد. بالش را زير سر پدر گذاشت و كتاب‌هايش را برداشت: من دو ساعت ديگر برمى‌گردم بابا. شما قدرى استراحت كنيد! هنوز از در خارج نشده بود كه پيرمرد پرسيد: اگر كسى از من اسم مدرسه ات را بپرسد، نمى‌دانم چه جوابى بدهم. كفشش را برداشت و جواب داد: مقدمات را در مدرسه ذوالفقار خواندم و دروس سيوطى و مغنى را در مدارس صدر و نيم‌آور.... مهم نيست حالا. تعطيلات كه آمدم، خودم برايت توضيح مى‌دهم. سوال پدر تمام نشده بود: مى‌گويم محمدصادق! بعدش به كدام مدرسه بايد بروى‌؟! كى برمى‌گردى پيش ما؟ سكوت كرد. مى‌خواست بگويد كه تصميم گرفته به‌عنوان روحانى رزمى - تبليغى به جبهه برود. اما دلش نيامد خواب را از چشمان مسافرى كه به‌سختى به ديدارش آمده، بگيرد. كفشش را پوشيد و گفت: دارد ديرم مى‌شود بابا! وقتى برگشتم با هم حرف مى‌زنيم. دى ماه بود و تمام هوش و حواس محمدصادق به درخواستش براى مأموريت بيست روزه تبليغى به جبهه بود. وقتى پدر را در برگشت به بابل بدرقه مى‌كرد، چيزى از برنامه ۱۷ دى نگفت. از اين‌كه زمستان ۶۵ را مى‌خواهد در عالمى بالاتر از شور حوزه، بگذارند. در جمع دوستانش به اهواز كه رسيد، هنوز ميان سرما و برف نشسته بر روى زمين، باورش نمى‌شد كه دارد مى‌رسد به خط؛ دارد مى‌رسد به سرزمين مردان خدا. بيست روز برايش چنان به سرعت گذشت كه وقتى به خود آمد، ديد بايد برود تسويه كند. تا دم سنگر رفت و برگشت. دوبار رفت و ديد نمى‌تواند با دل خود كنار بيايد. ديد پاى رفتن و دل كندن از خاك جنوب را ندارد. كبوتر دل محمدصادق ماندنى شده بود. سالروز پيروزى انقلاب ميان جشن شادى رزمندگان، گوشه‌اى نشست و زندگى بيست ساله خود را ورق زد. دلش ديگر نه هواى روستا را داشت و نه رؤياى حجره‌اش را. سرش را بلند كرد طرف آسمان و زير لب گفت: بايد بنويسم. كاغذى برداشت و در خاموشى، براى پدر و مادرش نوشت: مى‌دانم انتظار داشته‌ايد تا مرا در لباس پر افتخار و با عظمت روحانيت ببينيد و در عين حال مبلّغ واقعى قرآن و آيين اسلامى بوده و راه سعادت و خوشبختى را براى مردم بازگو نمايم، اما چه تبليغى از اين بالاتر كه در جبهه قدم گذارم و پيشاپيش ديگر رزمندگان در صف جهاد باشم و اگر خدا صلاح دانست مرا به‌سوى خود بخواند. روزها و شب‌هاى ديگر نيز در جبهه‌هاى جنوب، در گرماگرم نبرد و مقاومت گذشت و موسم كربلاى پنج شد. شلمچه بود و خيل دليرمردانى كه محمدصادق را در تبليغ و برنامه‌هاى دينى ديده بودند و به پاى صداى آسمانى او اشك ريخته بودند. صوت قرآنش را بارها شنيده بودند: إِنَّ اَللّٰهَ اِشْتَرىٰ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ اَلْجَنَّةَ يُقٰاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ‌ ... او همدوش بسيارى از ياران رزم، در كربلاى پنج، صوت سفيران عرش را شنيد و مسير لاهوت را برگزيد؛ رفت و از كرانه‌هاى آسمان، شانه‌هاى پدر را ديد كه در ميان مردم روستا، تابوت او را به سوى گلزار معتمدى بابل مى‌بَرد، درحالى‌كه با او زمزمه مى‌كند: محمدصادق! راست گفتى پسرم! تو بالاترين تبليغ را به انجام رساندى.






جعبه ابزار