• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمدشهاب نخعی مقدم

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمدشهاب نخعی مقدم "محمدعلی" (۱۳۴۸ قائمشهر _ ۱۳۶۴ سنندج) متولد شهرستان قائمشهر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش عبدالله نام داشت.محمدشهاب نخعی مقدم در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.محمدشهاب نخعی مقدم در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۴/۴/۱۹ هجری شمسی در منطقه سنندج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای سیدملال به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

زن چادرش را کشیده توی صورت و با قدمهای زنانی که زیر بازوهایش را گرفته اند پیش میرود نگاهش به سنگریزه های کف گلزار که میافتد خیال میکند هنوز محمد علی،اش همان پسر یازده ساله ای است که این سنگها را جمع میکرد و میداد به دست مادر و خواهر و یادشان میداد که زیر چادر نگه دارند و وقتی رسیدند به منافقان آنها را پرتاب کنند توی سر و صورتشان مادر اگر بچه خودش را نشناسد و سرنوشتش را حدس نزند که مادر نیست همان روزهای نوجوانی و اوج درگیریهای ،انقلابی مادر توی برق نگاه پسر، روزی مثل الآن را دیده بود. بچه آخرش بود و هنوز نمیتوانست روی پای خودش بایستد که پدرش عبدالله از دنیا رفت آن روزها توی مشهد زندگی میکردند. محمدعلی را هم خرداد ۱۳۴۸ توی مشهد به دنیا آورده بود یتیمی پنج بچه قد و نیم قد آن هم در غربت برای مادر آسان نبود. دست طفل هایش را گرفت و اسباب و اثاثیه ناچیزش را ریخت عقب وانت و برگشت به زادگاهش قائمشهر محمد علی از همان دوسالگی به طبیعت شمال انس گرفته بود؛ از همان روزهای مدرسه و درس و به دنبالش شبهای فعالیت در برنامه های پایگاه مقاومت محله راهنمایی را که تمام کرد دلش از حب اهل بیت علیهم السلام چنان پر شد که روی آورد به حوزه علمیه امام جعفر صادق عليه السلام قائمشهر. دو سال تمام همه لحظه هایش شده بود درس و مباحثه پای بحث علمای شهر مینشست و به سلوك و خودسازی میاندیشید. قیل و قالهای علمی او را مشتاق فضایی تازه تر کرد تا دانش خود را در سایه معنویت ادامه دهد و برای زاده مشهد کجا بهتر از مدرسه نواب و شاگردی اساتید مشهدی. زن صدای مسئول مدرسه را که میشنود بغض گلویش تازه می.شود چند وقت پیش بود که محمد علی از مشهد تلفنی به مادر زنگ زد و گوشی را داد دست حاج آقا میخواست برود به جبهه و حاج آقا را واسطه کرده بود تا رضایت مادر را بگیرد. مادر همه چیز را موکول کرد به جواب استخاره گفت هرچه قرآن بگوید همان را عمل میکنم و از حاج آقا خواست که خودش استخاره بگیرد. گوشی تلفن دست مادر بود و نفسش توی سینه حبس خدا خدا میکرد که راه درست را بگذارد پیش پای .پسرش از همین پشت تلفن میتوانست محمدعلی را ببیند که لبهایش را روی هم فشرده و دلشورگی تمام دنیا نشسته توی قلبش که خدا جواب استخاره اش را چه خواهد داد. حاج آقا قرآن را که باز کرد صدایش از پشت تلفن لرزید گفت حاج خانم همان آیه که خدا دستور ذبح اسماعیل را به ابراهیم میدهد آمده. معنی اش این است که اگر محمد علی برود، شهید میشود هم کوهی که فرو بریزد صدای ریختنش را همه عالم می.شنوند اما صدای فروریختن دل زن را حتی از پشت تلفن کسی نشنید نفسش را آزاد کرد و گفت خدا را شکر میکنم اگر بتوانم امانتش را به خودش برگردانم حالا که خواست خدا این است من که باشم که جلوی پسرم را بگیرم. محمدعلی همه دنیا را میان دستهای خود میدید پیروزمندانه از دفتر مدرسه بیرون آمد و یکراست رفت به حرم. همه شوقش را از اجازه ای که از مادر گرفته میان آهنگ نقاره خانه گریست. دارند اسم محمدعلی را میخوانند روضه خوان وسط گلزار شهدا بلندگو را دست گرفته و میخواهد وصیت شهید را مقابل جمعیت عزاداران بخواند. زن زانوهایش سست شده زنها او را مینشانند روی سنگریزه های گلزار شهدا زن از زیر چادر خیره شده به تابوت یتیم شانزده ساله اش. زیر لب زمزمه میکند محمدعلی اسمت را عوض کردیم اما تو شهاب باقی ماندی مثل شهاب چه زود رفتی یادش می آید که وقتی به دنیا آمد اسمش را گذاشته بودند محمد شهاب. تا این که سخت مریض شد و چند روز بعد پدرش با اعتقاد زلال ،خود اسم بچه را به محمد علی تغییر داد. درست از همان روز حال پسرك رو به بهبود رفت و تمام این شانزده سال را در سلامتی بزرگ شد و زندگی کرد. مردم سکوت کرده اند تا صدای وصیت شهید را واضح تر بشنوند انگار که خودش بلندگو را دست گرفته و مثل وقتهایی که توی جبهه میان سنگرها دعای کمیل و عاشورا میخواند دارد برای مردم روستایش دست نوشته خود را میخواند هم اینک که این انقلاب نوپا پیروز شد یکی از جیره خواران قصد بلعیدن و نابودی انقلاب را دارد و من بر اساس وظیفه دینی خود این راه را انتخاب کردم و امید است پیروزی را به دست آورم.... مویه های زن سکوت جمعیت را میشکند. مسئول بسیج می ایستد پشت بلندگو و درباره اعزام محمد علی حرف میزند. درباره اشتیاق این جوان طلبه برای اعزام طلبه های مشهد به چه سرعتی خود را رساندهاند به شمال زن یادش میآید که بعضی از آنها را سفر آخری که با محمدعلی به مشهد رفته دیده است همین چند وقت پیش بود که محمد علی از جبهه برگشت و خانواده اش را دعوت کرد به سفر چهار روزه مشهد مادر یادش میآید که چقدر آن سفر به او خوش گذشته. افسوس که نوزدهم تیرماه ۶۴ همه خوشیهای مادرانه را از او گرفته است. تیری که به قلب و پای محمدعلی نشسته، هرچند در میان ترکش های بیشمار تنش چندان جلوه ای ندارد اما مردانی که در کردستان و سنندج، او را در آن هنگامه رزم دیده اند، آمده اند تا دلاوریهای بینظیر او را برای مردم شهر شهادت بدهند. دود اسپند در فاصله کمی بلند است. دود همانی است که مادر در یازده سالگی محمد علی دیده وقتی لاستیکهای ماشین را آتش میزد تا کاری برای مقابله با مأموران شاه کرده باشد. از زیر چادر به دود نگاه میکند و با خودش فکر میکند که باید همان روز خودش را برای این لحظه های سخت آماده می کرد. با گوشه روسری اشک چشم هایش را پاک میکند آه میکشد و با خود میگوید راستی خوشا به حال ابراهیم که هم در امتحان سربلند شد و هم اسماعیلش برایش ماند.






جعبه ابزار