• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمدزمان ولی پور افروزی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمدزمان ولی پور افروزی (۱۳۴۱ بابل _ ۱۳۶۷ شلمچه) متولد شهرستان بابل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش علی نام داشت.محمدزمان ولی پور افروزی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.محمدزمان ولی پور افروزی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۳/۲۳ هجری شمسی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع و در گلزار شهدای روستا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

تو لبخند خواهى زد؛ تو خواهى مرد، تو با لبخند خواهى مرد! وقتى جسد خودت را جلوى چشمت ببينى، پى خواهى برد كه مرگ برگ آخر هر موجودى روى زمين خاكى است! پى خواهى برد كه تو به‌زودى خواهى مرد! مرگ در پى تو و تو در پى دنيا و مقام دنيا و شهرت دنيا! تو براى همه‌چيز ساعت دارى. ساعت خواب، ساعت بيدارى، ساعت مطالعه، ساعت همۀ چيزهايى كه هيچ‌كس نمى‌داند! حتى ساعت مردنت را هم در خواب ديدى! نيمه‌شب است! آرى مرگت در نيمه‌شب است! كجايش را نمى‌دانى، ولى مردنت را ديدى! محاسن بلند صورتت را پوشانده. خودت را در لباس پزشكى مى‌بينى. باور كردنش راحت نيست؛ ولى قبول شدى. فردى گوسفندى در خانه مى‌آورد ديگرى دو كله قند؛ خلاصه هركس چيزى مى‌آورد. والدينت از ذوق نمى‌دانند چه كنند. از به ثمر رسيدن تلاش فرزند بزرگشان خشنودند؛ قبولى در كنكور، آن هم پزشكى تهران! از آن پس همه در محل تو را آقاى دكتر صدا خواهند كرد، حتى خاله‌ات روپوش سفيدى برايت دوخته. شور و شادى همۀ فاميل باعث شد تا زمزمه‌هاى برپايى جشن از حالت شوخى به جدى تبديل شود. همسايه به سبب زنگ‌زدن‌هاى اقوام دور آرامش ندارد. هنوز به خانه نيامده بايد مى‌رفتيد تا به تماس ديگرى پاسخ دهى. خاله‌زاده‌ها و عمه‌زاده‌ها و دايى‌زاده‌ها و عموها با افتخار مى‌گويند: «مگر در شهر بابل چند نفر پزشكى تهران قبول مى‌شوند؛ اما محمد قبول شده. ماشاءاللّه پسر! روسفيدمان كردى!» چنان سربه‌زير بودى كه از پوشيدن روپوش سفيد خجالت مى‌كشيدى؛ اما خاله آن را به تو پوشاند و تو از خجالت سرخ شدى. با خودت گفتى كه از فردا هركس سردرد داشته باشد، درِ خانۀ ما مى‌آيد. ريسه‌هاى لامپ در حياط و كوچه، گروه نوازندۀ محلى كه دايره و تمبك مى‌زدند و شعر مى‌خواندند، شيرينى و شربت و... جشن را در حد وليمۀ عروسى پر هياهو كرده بود. پس از جشن خانوادگى كتاب‌هايت را جمع كردى و از زيرفرش تكه‌كاغذهاى ريز و درشت نكات تست و كنكور را نگاه و دسته‌بندى مى‌كردى تا اگر كسى خواست، به او هديه دهى. كتاب‌ها را در قفسۀ كتابخانه گذاشتى. ناگاه كتاب نهج‌البلاغه را ديدى؛ جلدى سياه رنگ داشت؛ برگه‌هايش زرد شده بود. كتاب از پدرت به تو رسيده بود. در جلسات قرآن دورۀ ماه رمضان، روحانى مسجد صفحه‌اى از آن را مى‌خواند و نكات اخلاقى و اجتماعى‌اش را بيان مى‌كرد. با خودت انديشيدى تاكنون كسى نكته‌به‌نكتۀ آن را مانند تست كنكور كشف كرده‌؟ اصلاً تاكنون كسى براى مردم حرف‌هاى امام على عليه السلام را گفته‌؟ اگر امام در قيامت از من بپرسد: «محمد! حرف‌هاى من را به گوش مردم رساندى‌؟ به آنها عمل كردى‌؟ چه خواهى گفت‌؟» با اين فكر خوابيدى؛ در خواب ديدى كه مُردى! با لبخند مُردى! چيز قرمز رنگى هم همراهت است. متوجه نشدى چيست؛ ولى مثل لباس قرمز يا يك تكه پارچۀ قرمز بود. وقتى صبح بيدار شدى، ديگر از شور و هيجان جشن خبرى نبود؛ حتى كادوهايت را نگاه نكردى. راه خودت را انتخاب كرده بودى. هيچ‌كس از افراد خانواده خبر ندارد كه تو حتى براى ثبت‌نام دانشگاه هم نرفتى. به حوزۀ علميه رستم‌كلا بهشهر رفتى تا ثبت‌نام كنى؛ جايى كه سخن و عمل امام على عليه السلام در آنجا جارى است؛ حضورش را در سخنان امام خمينى رحمه الله درك كرده بودى! البته امام را نديده بودى؛ اما رسالتش به تو رسيده بود. وقتى داخل حوزه شدى، آرامشى نسبى يافتى. هرچند جامعه به پزشك نيز نياز دارد، و البته درآمد كافى نيز خواهى داشت، آنچه تو را آرام مى‌كرد، حوزۀ علميه بود. بارها مؤاخذه شدى! بارها هم سرزنشت كردند و...؛ اما وقتى با عبا و عمامۀ سفيد به درون خانه پا گذاشتى و شادى را در نگاه والدينت و لبخند رضايت را بر لبانشان ديدى، خستگى درس‌خواندن از تنت بيرون رفت. هيچ‌گاه حرف مردم برايت مهم نبود؛ ولى هنوز منتظر بودى تا خوابت تعبير شود. وقتى يكى از همسايه‌ها كه سرباز بود، تو را در جبهه ديد، گفت: «محمد تو رفته بودى حوزه، براى چه به جبهه آمدى!؟» نگاهش كردى با همان لبخند هميشگى و گفتى: «اگر آن دنيا امام حسين عليه السلام به من بگويد براى ما چه كردى چه جوابى بدهم‌؟» سرباز سرش را پايين انداخت و انديشيد چگونه مى‌تواند باز هم او را سرزنش كند. چهاردهمين بار بود كه اعزام مى‌شدى. باز هم سربند قرمز انتخاب كردى. باز هم سرخ! نشان سرخى كه در خواب ديده بودى. نشان سرخ را دور پيشانى بستى. با رنگ سرخ قرار گذاشته بودى. پيش از اعزام با خانه تماس گرفتى. در اين سال‌ها پدر تلفن خريده بود و ديگر مزاحم همسايه نمى‌شدى. احوال مادرت را پرسيدى! و حلاليت طلبيدى و از او خواستى برايت دعا كند. پدر خانه نبود. براى آبيارى به شاليزار رفته بود. با خود عهد بستى كه اين بار پس از عمليات بى‌تعلل به خانه بروى و به پدرت كمك كنى! در اوج عمليات كربلاى پنج خوابت تعبير شد. وقتى از پشت تير خوردى و روى زمين افتادى. دوباره تفنگ را برداشتى و خواستى به كسى شليك كنى كه تو را نشانه رفته بود؛ اما باز تير خوردى. چشمانت از ميدان جنگ فراتر رفت؛ «جَنّاتٌ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَنْهارْ» را ديدى. آن لحظه كسى را ديدى كه منتظرش بودى: حيدر كرّار، صاحب نهج‌البلاغه را. لبخند زدى و پرده‌هاى حقيقت فروافتاد. با همان لبخند مُردى! در عمليات پدافندى شلمچه در تاريخ ۱۳۶۷/۳/۲۳. وقتى تو را روى برانكارد مى‌گذاشتند، سربند سرخ لبيك يا خمينى از پيشانى‌ات به سمت گردن ليز خورد و افتاد دور گردنت. روياى صادقت تعبير شد. خودت را روى تخت سردخانه ديدى. وقتى سرباز همسايه تو را ديد شناخت، همان لبخند هميشگى را بر لب داشتى؛ همان لبخند كه گويى به او گفتى من در ۲۶ سالگى به مقامى بالاتر از پزشكى رسيدم؛ مقام شهادت در راه حق! سرباز همسايه با چشمى گريان روزها در انديشه خواهد بود؛ همان‌طور كه تو براى يافتن راه صحيح ساعت‌ها در آن شب پس از جشن فكر كردى و تصميم نهايى را گرفتى.






جعبه ابزار