• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمدحسن نوروزی بهشتی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمدحسن نوروزی بهشتی (۱۳۴۲ قائمشهر _ ۱۳۶۱ رقابیه) متولد شهرستان قائمشهر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش حسینقلی نام داشت.محمدحسن نوروزی بهشتی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.محمدحسن نوروزی بهشتی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۱/۱/۷ هجری شمسی در منطقه رقابیه و در عملیات فتح المبین شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای مسجد قائم قائمشهر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

جمعيت تشييع‌كننده كيپ‌تاكيپ ايستاده بودند. سال نو و عيد باعث نشده بود جمعيت مردم كمتر شود. معصومه يك‌گوشه براى خودش راه باز كرد تا كمى نفس بگيرد. ازپاافتاده بود. مادر كمى جلوتر بود. پدر را هم توى مردها مى‌ديد. پدر خستگى نداشت. منوچهر دوست محمدحسن بود ولى براى پدر مثل پسر خودش بود. جمعيت لااله‌الاالله گويان دوباره به حركت در آمد و معصومه خودش را بين مردم جا داد تا مادر را گم نكند. محمدحسين هم بين جمعيت بود. بقيۀ برادرها را هنوز نديده بود. معصومه سرعتش را زياد كرد تا به سَرِ جمعيت برسد. خانوادۀ شهيد جلوتر از همه مى‌رفتند. خودش را رساند به خواهر شهيد و دستش را گرفت زير بازوى او. چند قدمى را با او برداشت. همهمۀ جمعيت زياد بود ولى معصومه صدايش را به گوش خواهر رساند. مادر از خانه سفارشش كرده بود حتماً يك‌طورى امروز خبرى از محمدحسن بگيرد. محمدحسن و منوچهر هم‌رزم بودند و هر خبرى از منوچهر مى‌رسيد، پشت‌بندش خبرى از محمدحسن هم بود. بعد از خبر شهادت منوچهر دل توى دلشان نبود. چند روزى مى‌شد كه سال كهنه را تحويل داده بودند و سال نو را تحويل گرفته بودند. همين روزهايى كه راديو و تلويزيون پر بود از خبر عمليات فتح‌المبين. خواهر شهيد گريه مى‌كرد ولى اشك‌ها مانع راه رفتنش نشده بود. محكم قدم برمى‌داشت. معصومه ياد سفارش‌هاى محمدحسن افتاده بود. سفارش‌هايى كه فكر مى‌كرد هيچ‌وقت زورش به انجام آنها نمى‌رسد. محمدحسن گفته بود من گريه نمى‌خواهم، براى من گريه نكنيد. اگر مادر مى‌خواهد گريه كند يك‌طورى گريه كند كه سيل شود و دشمن را با خودش ببرد. آدم چطور بايد گريه نكردن را تمرين مى‌كرد؟! معصومه چند بار جلو عقب افتاده بود تا بالاخره از محمدحسن پرسيده بود. خبرى از همرزمان شهيد نداشتند؟ خواهر شهيد صورتش را كنار گوش معصومه گرفت تا او صدايش را بشنود. فقط شنيده بودند يكى از طلبه‌هاى هم‌رزم منوچهر هم. توى راه برگشتِ خانه، معصومه جرئت نكرده بود از حرف خواهر شهيد چيزى به حسينقلى‌خان و بانو بگويد. آرام‌آرام سمت خانه شناور بودند و بافكر و خاطرۀ محمدحسن دل‌باز مى‌كردند. معصومه فكر كرده بود اول به محمدحسين بگويد. خبر مطمئنى بگيرد و بى‌خود دلواپسى را توى دل مادر و پدر نيندازد. مادر الهۀ دلواپسى بود. محمدحسن كه از خانه‌پا بيرون مى‌گذاشت دلواپسى‌هاى مادر شروع مى‌شد. بيراه هم نبود. تا وقتى انقلاب پيروز نشده بود سرش يك‌جور گرم مبارزه بود و وقتى هم كه انقلاب پيروز شده بود منافقين دست از سرش برنمى‌داشتند. هر بار تك‌وتنها محمدحسن را گوشه‌اى گير مى‌آوردند به باد كتكش مى‌گرفتند و هردفعه با سروصورت كبود خانه مى‌آمد. محمدحسن هم كسى نبود كه عقب بايستد. با همان لباس‌هاى پاره و خونين مى‌آمد خانه و لباس عوض مى‌كرد و دوباره مى‌رفت! يك‌بار پدر دست محمدحسن كتاب‌هاى كمونيستى ديده بود. رنگش پريده بود و ترسيده بود بالاخره اين جمعيت خدانشناس كار خودشان را كرده باشند و پسر او را هم از راه به‌در كرده باشند. زير لب صلوات فرستاده بود و گفته بود محمدحسن! اينها چيست كه مى‌خوانى‌؟ محمدحسن جواب داده بود اين‌ها ضعفشان توى همين كتاب‌هاى خودشان است. دارم كتاب‌هايشان را مى‌خوانم تا ضعف ايدئولوژى‌شان را بفهمم و با همان‌ها بزنم توى دهانشان! تا به‌خانه برسند حسينقلى‌خان و بانو يك‌دور از تولد محمدحسن در قالى‌بافِ گرمسار و آمدنشان به قائم‌شهر تا جبهه رفتنش را مرور كردند و سينه سبك كردند. پدر ريسمان كنار در را كشيد و بازش كرد و بقيه پشت سرش داخل رفتند. معصومه مى‌خواست برگردد ولى اين‌طورى بانو بو مى‌برد. مطمئن بود الآن سراغ حرف‌هايى كه با خواهر شهيد ردوبدل كردند را از او مى‌گيرند. مادر تمام مدت نگاهش مى‌كرد. زينب توى حياط مى‌چرخيد و بازى مى‌كرد. معصومه سرش را با زينب گرم كرد تا مادر سؤال‌پيچش نكند. بغض خودش را نمى‌دانست چكار كند. زينب را كه ديد بغض از نو برايش تازه شد. نامه‌اى نبود كه محمدحسن از جبهه برايشان بفرستد و سفارش نكند خواهرزاده‌ام را از طرف من محكم ببوسيد. معصومه زينب را وسط بازى توى بغلش گرفت و پيشانى‌اش را از طرف دايى در جبهه‌اش بوسيد. همه رفتند داخل ولى پدر توى حياط مانده بود. محمدحسن از راهنمايى حرف حوزه را مى‌زد ولى پدر موافق نبود. نمى‌دانست آنجا اوضاع از چه قرار است و به نظرش محمدحسن كوچك‌تر از آن بود كه خودش تنها بتواند از پس خود بربيايد. گفته بود ديپلمت را بگير آن‌وقت هرجا خواستى براى درس برو. محمدحسن بعد ديپلم راهى قم شد. امتحان ورودى مدرسۀ امام صادق را داد و قبول هم شد و مدتى هم كنار مرقد حضرت معصومه عليه السلام درس خواند و هر هفته با دوچرخه مى‌رفت جمكران ولى بعد به طلبه‌ها گفته بودند بهتر است هركس برگردد و توى حوزۀ شهر و محل خودشان درسش را ادامه بدهد. محمدحسن هم برگشته بود و حوزۀ كوتنا ثبت‌نام كرده بود. شهادت يارعلى همه‌چيز را عوض كرد. محمدحسن ديگر محمدحسن نبود. مدام حرف رفتن و شهادت مى‌زد. بانو امانش بريده شد. مى‌گفت جلوى من اين حرف‌ها را نزن پسر! محمدحسن ولى گوشش بدهكار نبود. مى‌گفت پسر بزرگت محمدعلى است مادر! چشم اميدت را بگذار روى محمدعلى! از من انتظار نداشته باش. به من اميد نداشته باش! من برنمى‌گردم! معلوم نشد نامه را كى انداخت داخل خانه. پدر پاكت نامه را كه از لاى درانداخته بودند داخل برداشت ولى هرچه بعدش كوچه را جوريد كسى را پيدا نكرد. پاكت را داده بودند دست معصومه. دستش زيادى مى‌لرزيد براى پاره كردن پاكت. پدر خودش كاغذ را بيرون كشيده بود و داده بود دست او. معصومه اول‌ازهمه تاريخ نوشته را نگاه كرد. بيست و ششم اسفند ساعت نه شب. يعنى محمدحسن بيست‌ويك روز بعد از رفتنش آن را نوشته بود. به قول شهيد بهشتى: ما مثل حسين وارد جنگ شديم و مثل حسين عليه السلام نيز بايد كشته شويم. كى مى‌توانست وصيت‌نامۀ محمدحسن را توى خانه‌شان بيندازد و بى‌اينكه نشانى از خودش به‌جا بگذارد فرار كند؟ بغض معصومه سنگين‌تر شده بود. كلمه‌هاى نامه انگار دست‌وپا پيداكرده بودند و طرفش هجوم مى‌آوردند. پدر ديگر توى خانه نماند. همان لحظه شال و كلاه كرد برود سپاه خبرى از محمدحسن بگيرد. دم در بود كه معصومه بالاخره زبان‌باز كرد. خواهر شهيد گفته بود يكى از هم‌رزمان طلبۀ برادرش شهيد شده. پدر رفت و با دستى پر از خبر فتح‌المبين برگشت. به معصومه گفت محمدحسن از رقابيه پر كشيده است. آدم چطور بايد گريه نكردن را تمرين مى‌كرد؟!






جعبه ابزار