• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمدابراهیم باقری (بابامحمد)

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



سوم اردیبهشت ۱۳۲۱، در روستای آجقان تابعه شهرستان اسفراین به دنیا آمد. پدرش بابامحمد، کشاورز بود و مادرش تاز هگل نام داشت. پدر او که مردی مذهبی و بسیار سخ تگیر بود، وضع مالی خوبی داشت. هنگامی که محمدابراهیم هفت ساله بود، پدر و مادر از هم جدا شدند و دوران کودکی وی دور از مادر و به سختی گذشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. بسیار خو شصدا و با ذوق بود. به همین دلیل همیشه در محافل مذهبی و مجالس شادی حضور داشت. پیرایشگر بود و در آن زمان این حرفه شامل کوتاه کردن مو، کشیدن دندان و ختنه کردن پسران م یشد. جزو اولین کسانی بود که از آموزش علمی بهره برد و دندا نساز تجربی شد. سه – چهار سال قبل از انقلاب شروع به کار دندا نسازی کرد و در این کار موفق و مشهور شد. با مردم م یجوشید و حضورش در محافل باعث شادی بود. علاوه بر صدای خوش، در نواختن دوتار نیز، مهارت داشت و صاحب سبک خاصی بود. معتقد بود موسیقی صدای خداست. در مراسم مذهبی ش بهای قدر، مجالس عزاداری امام حسین )ع( و مناسب تهای مذهبی حضور داشت. اطرافیان خاطرات خوبی از شنیدن صدای خواندن دعای مجیر او دارند. علاوه بر آن در جش نهای نوروز، عروسی، تولد و ختن هسوران شرکت م یکرد. مردم بسیار به او علاقه داشتند و اگر جایی حضور داشت مردم م یرفتند تا او را ببینند و آوازش را بشنوند. یکی از خان مهای همشهری او م یگفت: «روزی شوهرم گوسفندی را ذبح کرده و مشغول کندن پوستش بود، خبر آوردند استاد محمدابراهیم آمده است، همسرم کارش را رها کرد تا برود. گفتم: کجا م یروی؟ گفت: به دیدن استاد ابراهیم، برای کار وقت هست، بعد که برگشتم کار را تمام م یکنم. » در سن ۱۸ سالگی ازدواج کرد و صاحب چهار دختر و پنج پسر شد. خصوصیات اخلاقی ارزشمندی داشت و الگوی رفتاری خوبی برای فرزندانش بود. بسیار خو شاخلاق و مودب بود. به طوری که حتی در اواخر عمر، پا درد زیادی داشت ولی در حضور فرزندان پای خود را دراز نم یکرد. خو شزبان، مرد مدار، مهما ننواز و خو شرو بود. در مسائل مذهبی سخ تگیر نبود و با مهربانی به فرزندان گوشزد م یکرد. د لرحم و دلسوز بود. طاقت دیدن رنج کسی را نداشت. بارها با دیدن تصاویر مردم سوریه و فلسطین اشک م یریخت. اگر م یدید به حیوانی آسیب رسیده منقلب م یشد. در قید و بند مال دنیا نبود و به نیازمندان کمک م یکرد. اهل ریاکاری و تظاهر نبود و فقط به رضای خدا امید داشت. اهل خشونت نبود و به فرزندانش تأکید م یکرد به فکر آسایش مردم و همسایگان باشند. عاشق طبیعت بود. کشتی م یگرفت و در میان مردم به اینکه پشت او به زمین نرسیده، معروف بود. گاهی یک ماه به کوه م یرفت و از آرامش طبیعت بهره م یبرد. به زبان فارسی، ترکی و کردی تسلط داشت. دارای ذوق و استعداد برای سرودن شعر بود. اشعار زیادی به این زبا نها و با موضوع خدا، مدح پیامبر و ائمه اطهار، معاد، انقلاب و غیره از او به جای مانده است. بسیار قانع بود. دست جلوی کسی دراز نم یکرد و م یگفت: «پایم را اندازه گلیم خودم دراز م یکنم. » عاشق فرزندان و نو هها بود. خودش که کودکی تلخی داشت، مراقب بود که آ نها در کودکی و نوجوانی به سختی نیفتند. به همت اداره ارشاد استان خراسان یک نوار از آواز و دو تارنوازی وی ضبط شده که به عنوان اثری ارزشمند در خانه موسیقی ثبت گردیده است. اشعار حافظ را حفظ بود و به شاهنام هخوانی علاقه داشت. از دروغ، ریا و تظاهر به دی نداری بیزار بود. برای رفتن به سفر حج تردید داشت و قصد داشت تا از هزینه حج به مردم کمک کند. به دلایلی از این کار منصرف شد و شروع به انجام کارهای سفر کرد. گرچه با فرزندش محمد به سفر رفت ولی طاقت دوری از فرزندان و نو ههایش را نداشت. آ نقدر به نو هها محبت م یکرد که عاشق او بودند و دوستش داشتند. قبل از سفر به چند نفر فامیل پولی داد تا هنگام بازگشت وی گوسفند قربانی کنند. شب آخر همه فرزندان و نزدیکان در منزل وی مهمان بودند. در فرصتی که پیش آمد به آ نها گفت: «با هم دوست باشید و دست هم را بگیرید. بیهوده بحث نکنید، زندگی زودگذراست. » در آخرین شب زندگی با خانواده تماس گرفت، دلتنگ بود و احوال همه را پرسید. سرانجام دوم مهر ۱۳۹۴، در منا هنگام انجام اعمال حج همراه پسرش محمد به شهادت رسید. مضمون آخرین شعری که به زبان کرد کرمانجی از او باقی مانده، شرح کامل و درستی از حس و حال اوست. «من به طرف تو آمدم، گناهانم را ببخش. روز عید قربان دست به دامان توأم. » خبر شهادت او و فرزندش که در میان مردم پایگاه خوبی داشتند، همه را عزادار کرد. دوستان و علاق همندان او از همه جای دنیا تماس م یگرفتند و ابراز همدردی م یکردند. فرزند وی نقل م یکند: « روزی که در حال رانندگی بین سبزوار و جوین بودم، دیدم پیرزنی با وسایل کنار جاده ایستاده است. او را سوار ماشین کردم تا به مقصد برسانم. از ضبط ماشین صدای آواز پدرم پخش م یشد. پیرزن پرسید: او را م یشناسی؟ گفتم: پدر من است. پیرزن به محض شنیدن این جمله شروع به گریه کرد و گفت: چقدر جای او خالیست. » سیزده روز پس از حادثه منا، در میان غم و اندوه مردم، پیکر استاد محمدابراهیم باقری تشییع و در گلزار شهدای شهرستان زادگاهش به خاک سپرده شد.


رده‌های این صفحه : شهدای فاجعه منا (۱۳۹۴)




جعبه ابزار