• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمد غلامی ابوخیلی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمد غلامی (۱۳۵۰ قائمشهر _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد شهرستان قائمشهر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش گلعلی نام داشت.محمد غلامی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.محمد غلامی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۲/۱۴ هجری شمسی در منطقه شلمچه و در عملیات تکمیلی کربلای پنج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای ابوخیل ارطه به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

ناباورانه ايستاده است بالاى قبر. انگار كسى با بيل، قلبش را خالى مى‌كند. اين هشت سال دورى و انتظار و درد، قلبش را به اندازه يك دشت وسيع بزرگ كرده است. آسمانِ ابوخيل‌ارطه، تيره است و مِه‌آلود. باران، تيز و سنگين و سريع روى شانه‌هاى مردم مى‌ريزد. تن‌هايشان را خيس مى‌كند. كسى نمى‌فهمد آدم بغل‌دستى‌اش دارد اشك مى‌ريزد يا باران صورتش را خيس كرده است. هرچه مى‌بارد، ابرها سبُك نمى‌شوند. گُلعلى مى‌گويد: «معصومه! خداحافظى‌ات را بكن. باران شَديد است. مجبوريم زود دفنش كنيم كه قبر را آب نگيرد.» معصومه سر تكان مى‌دهد. سوى چشم‌هايش رفته است. زمزمه‌اش را باد مى‌شنود. «خداحافظى كنم‌؟ من اصلاً او را نمى‌شناسم. نمى‌توانم او را قبول كنم.» مردى كه برايشان خبر پيدا شدن محمد را آورده بود، جلو مى‌آيد. آن روز معصومه به خمير نان چنگ‌هايش را زده بود. براى مرغ‌هايش دانه پاشيده بود. برگ‌هاى حياط را با جارو به گوشه‌اى ريخته بود، كه در زدند. از صبح، توفانى در سينۀ معصومه مى‌كوبيد. در خانه را كه زدند، قلبش ريخت. انگار مى‌دانست از محمد خبر آورده‌اند. بازگشت محمد بعد از هشت سال برايش باوركردنى نبود. آرام نداشت. بى‌قرار در خانه مى‌چرخيد. عكس محمد را از سر طاقچه برمى‌داشت. به صورت سفيد و بچه‌گانه‌اش نگاه مى‌كرد. نرمىِ گونه‌هاى محمد از داخل قاب هم پيدا بود. به چشم‌هاى درشت محمد، به لب‌هاى جوانش، به پيشانى بلندش بوسه مى‌زد. گلعلى را فرستاده بودند به محل نگهدارى اجساد شهدا. بى‌معطلى شال و كلاهش را پوشيده و رفته بود. در خانه، معصومه مثل مرغ پر كنده، بالا و پايين مى‌زد. گلعلى برگشت. پريشان و شكسته. معصومه پرسيده بود: «چه خبر بود؟ ديدى‌؟» گلعلى سرش را پايين انداخته بود. تابوت سبُك، روى دست‌ها مى‌چرخد. صداى تكبير و لااِلَهَ‌اِلَّااللّه بلند است. همه‌چيز به‌سرعت پيش مى‌رود. روزگار براى برگرداندن محمد سال‌ها اين پا و آن پاكرده است و حالا براى دوباره گرفتنش عجله دارد. معصومه گفته بود: «اين محمدِ من نيست. اين فقط چند پاره استخوان است. من بچه‌ام را اين‌طور نفرستاده بودم كه برود.» و از هر طرف پاسخ شنيده بود: «چرا قبول نمى‌كنى‌؟ تا كى مى‌خواهى چشم‌انتظارى بكشى‌؟» پاهاى معصومه مى‌لرزد. حساب مى‌كند كه اگر محمد نرفته بود، حالا بايد ۲۳ سالش مى‌شد. با قد بلند و شانه‌هاى پهن. با لباسِ روحانيتى كه به خاطرش تا سارى رفته بود. به حوزۀ علميۀ سعادتيه. تا آن موقع لابد روحانى جا افتاده‌اى مى‌شد و بس‌كه زيبا بود و خوب مى‌خنديد. حيف كه آخرين تصوير او از محمد همان نوجوان پانزده ساله‌اى‌ست كه به التماس از پدرش امضاى رضايت‌نامه را گرفته بود. آفتاب بعد از ظهر در حياط پهن بود كه آمد خانه. نشست روبه‌روى پدرش و گردنش را كج كرد. گفت: «آقا جان! چيزى مى‌خواهم بگويم، جواب رد به من نده.» آقاجانش گفته بود: «خوب، تا چه باشد؟» با هزار عرق شرم و خجالت، سر بلند كرده و گفته بود: «من چند بارى هست كه مى‌روم بسيج و سپاه ثبت‌نام كنم ولى قبول نمى‌كنند.» «چرا قبول نمى‌كنند؟» «مى‌گويند چون سن تو كم است بايد پدرت را بياورى و اگر پدرت نمى‌تواند بيايد، بايد بنويسد و امضا كند كه من قبول دارم كه تو بروى. آن موقع آنها قبول مى‌كنند وگرنه قبول نمى‌كنند.» هر چه عاطفه داشت، ريخت در چشمانش و به چشم‌هاى پدرش نگاه كرد. آرام ادامه داد: «آقاجان! حالا قبول مى‌كنى‌؟» آقاجانش به آن چشم‌ها چه مى‌توانست بگويد جز «بله!» تا به خودشان آمدند محمد رضايت‌نامه را برده بود و در دوره‌هاى آموزشى سلاح به دستش مى‌گرفت. اعزامش كردند به كردستان. سه ماه و هجده روز. به مرخصى كه آمد، مادر جا خورد. محمد سال‌ها بزرگ‌تر شده بود. معصومه نگاه مى‌كند به كفن كوچكى كه در قبر قرار مى‌گيرد. فكر مى‌كند كه على‌اكبرش را فرستاده و حالا على‌اصغرش را پس گرفته است. بغضش، مثل انار رسيده‌اى، تَرَك برمى‌دارد. مى‌تركد. محمدش را تصور مى‌كند. زمان اصرارش به فرمانده، تا او را هم با خودشان به جلو ببرند. فرمانده مى‌گويد: «تو داخل چادر بمان. با گروهان بعدى جلو بيا.» مى‌خواهد محمد را از سر خودش باز كند. نمى‌تواند. محمد سمج‌تر است از آنكه كوتاه بيايد. فرمانده عصبانى مى‌شود. تهديدش مى‌كند: «اگر بخواهى با ما بيايى، روى شانه‌ات يك بارِ پنجاه كيلويى مى‌گذارم.» مرغ‌هاى باغ محمد فقط يك پا دارند. مى‌گويد: «از مازندران تا شلمچه نيامده‌ام كه اينجا توى چادر بمانم. روى شانه‌هايم صد كيلو بار بگذار. من مى‌خواهم جلو بيايم.» فرمانده، بعدها كه روبه‌روى معصومه قرار گرفت، گفته بود: «تيرها پيشانى و كمرش را هدف گرفته بودند. مستقيم.» محمد رفته و ديگر بازنگشته بود. باران با تمام توانش، روى شانه‌هاى مردم مى‌ريزد. پاچۀ شلوارها گِلى و خيس است. چترها، بى‌رمق از شدت بارِش. اولين بيل، پر از خاك مى‌شود. مى‌ريزد در قبر. روى چند تكه استخوان، يك دفترچه و پلاك. معصومه انگار از دور صداى زنى را مى‌شنود كه برايش مورى مى‌خواند. «مِه قشنگه جوون... ننَه بَميره...» معصومه، هشت سال پيش را مى‌بيند. محمد دارد پوتين‌هايش را به پا مى‌كند. تمام قد مى‌ايستد. مادرش را مى‌بوسد. معصومه شانه‌هايش را مى‌گيرد. نگهش مى‌دارد. مى‌گويد: «مثل روحانيون بوسه مى‌زنى.» محمد مى‌خندد و گونه‌هاى مادرش را محكم‌تر مى‌بوسد. معصومه گرمىِ بوسۀ محمد را روى گونه‌هايش حس مى‌كند. به قبر كوچكى كه پر مى‌شود، لبخند مى‌زند. با جوانش خداحافظى مى‌كند. آسمانِ تيره و مِه‌آلود، كم‌كم باز مى‌شود. انگار سنگينى بار هشت ساله‌اى را زمين گذاشته باشد. شانه‌هايش سبُك مى‌شوند و آرام. باران، نرم و مهربان، روى شانه‌هاى مردم مى‌ريزد.






جعبه ابزار