محمد درویش امیری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید محمد درویش امیری (۱۳۴۴ عباس آباد _ ۱۳۶۷ اسلام آباد غرب) متولد شهرستان شهید پرور
عباس آباد در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش محمد صادق نام داشت.محمد درویش امیری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود.محمد درویش امیری در عضویت
بسیجی و در یگان؟ به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۵/۶ هجری شمسی در منطقه
اسلام آباد غرب و در
عملیات مرصاد بر اثر اصابت ترکش
نارنجک شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک شهید درویش پس از تشییع در گلزار شهدای
زیارت ور به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
محمد از صبح رفته است بيرون و هنوز نيامده است. زكيه دختر يكسال و نيمهاش، بهانهاش را مىگيرد. بعد از يكى دوساعتى برمىگردد. دو تا كپسول گاز را پركرده است. يكى را مىآورد وصل مىكند به اجاقگاز و يكى ديگر را مىگذارد گوشة حياط. دوباره از اتاق بيرون مىرود. زكيه به دنبالش گريه مىكند. بغلش مىكند و كمى قربان صدقهاش مىرود و بازى مىكند و دوباره مىدهدش به من. همينكه مىخواهد از اتاق خارج شود، مىپرسم باز كه رفتى؟ همانطور كه بهطرف در حياط مىرود، مىگويد: برم كمى خرتوپرت بخرم، برمىگردم. امروز نمىدانم چرا محمد يكجا بند نيست. گاهى مىگويد بروم به فلان استاد سر بزنم. مىرود و برمىگردد. مىگويد بروم از چند نفر حلاليت بگيرم، مىرود و برمىگردد. مىگويد بروم مخابرات با فلانجا تماس بگيرم، مىرود و برمىگردد. الآن هم كه مىرود براى خريد. انگارى روز خدا تمامشده، انگارى به او گفته شده فقط امروز وقت دارى كار خودت را انجام بدهى. بعد از نيم ساعت برمىگردد؛ با مقدار زيادى نان لواش، حبوبات و گوشت و ساير مايحتاج خانه. درست است كه هيچگاه نمىگذاشت من براى خريد از خانه بروم بيرون، اما امروز به نظرم كمى غيرعادى خريد كرده. عبايش را آويزان مىكند روى رختآويز، عمامهاش را مىگذارد روى طاقچه كنار آينه، مىرود سراغ قفسه كتابخانهاش. زكيه چهاردستوپا به طرفش مىرود، همانطور كه نگاهش را به كتابخانه دوخته است، برمىگردد به زكيه لبخند مىزند، تسبيح سبزرنگش را مىدهد تا بازى كند. چند كتاب از كتابخانه بيرون مىكشد و با مداد روى صفحه اولش چيزى يادداشت مىكند. توى آشپزخانه در تدارك ناهار هستم. و گاهى نگاهم به محمد و زكيه است. خورش را كه بار مىگذارم مىروم كنارش مىنشينم. مىگويم امروز حسابى به تكاپو افتادهاى، چه خبره؟ لبخند مىزند. عادتش را مىدانم، هميشه قبل از دادن خبرهاى نگرانكننده لبخند مىزند. مىگويد: چند روز ميروم مأموريت. دلم مىلرزد. نمىدانم چرا. بار اولش كه نيست مىرود مأموريت. همين چند روز پيش موقع تميز كردن قفسه كتابخانهاش گواهىاش را ديدم. توى دوره آموزش فرماندهان گردان نفر اول شده بود. با خودم مىگويم مگر جنگ تمام نشده است. گويى محمد فكر مرا مىخواند يا ادامه صحبتهايش وصل شده است به فكر من. منافقين از طرف غرب حمله كردهاند و همينجور دارند پيشروى مىكنند. امام خواسته كه دوباره جبهه را پركنيم. بعد چند كتاب را يكىيكى مقابلم مىگذارد و مىگويد اين مال كتابخانه حوزه است. اين مال فلان آقاست، اين امانتى فلان دوست است. بعد بلند مىشود توى كمد و جاهاى مختلف خانه را مىگردد مىگويد مبادا امانتى ديگران نزدم باشد. دوباره فكر مىكند، انگارى چيزى يادش افتاده باشد، دوباره از اتاق بيرون مىرود. مىگويم باز كجا؟ دم در مىگويد يادم آمد كه به سبزى فروش محله بدهكار هستم. مىرود بعد از دهدقيقه برمىگردد، با پيراهن نو، مىگويم: مبارك است مىگويد: پارچههاى مادرم بود، چند بار پرسيده چرا نمىدوزمش. مثلاينكه مىخواهد دل همه را به دست بياورد. پس من چى؟ باز انگار فكرم رامىخواند، همانطور كه كمك مىكند تا سفره را بيندازم، با من حرف مىزند. زكيه را به تو سپردم و هردوى شمارا به خدا. خوب تربيتش كن. راه پدرش را ادامه بدهد، مىخوام كه خانم مجتهده بشه. چيزى براش كم نذار. به اميد خدا سر يكى دو هفته برمىگردم. دهانم قفل مىشود. چيزى نمىتوانم بگويم. روز اولى كه باهم ازدواجكرديم همهچيز را گفته بود. اينكه جبهه خانه اول من است و قم خانه دوم. مبادا ازدواجمان مانعم بشود. بايد قول بدهى كه هميشه همراهم باشى تا بتوانم به وظيفهام عمل كنم. گفتم: طورى رفتى بالاى منبر انگار آخرين منبرته! زكيه سر سفره به طرفش مىرود دوباره او را بغل مىكند، روى زانويش مىگذارد و با او بازى مىكند. ياد خانواده شهدا مىافتم، خانهشان كه مىرفتيم، زكيه را بغل نمىكرد؛ به خاطر بچههاى شهدا. موقع رفتن حسابى قربان صدقه زكيه مىرود و حرفهاى خوبش را برايم تكرار مىكند. تا سر كوچه با او مىروم. بااينكه قبلاً يك دستش تركشخورده و اذيتش مىكند، اما تا موقع خداحافظى زكيه را در بغل دارد و مدام مىبوسد. وقت رفتن زكيه را به من مىسپارد. هنوز چند قدمى نرفته كه برمىگردد و دوباره نگاهمان مىكند. نگاهى كه با نگاههاى هميشگى فرق دارد. ياد همسايهمان مىافتم. مىگفت: چند روز پيش خواب محمد را ديدم. سيب قرمزى در دست داشت. نگاه مهربانش را به من دوخت و سيب را بهطرفم گرفت و گفت: بگير اين سيب را بخور خوب مىشى. دوهفته چشم بهدر دوختم و منتظر ماندم. سر دو هفته از طرف تيپ دم در خانه آمدند و گفتند تنكابن كارى پيشآمده، بايد شمارا ببريم آنجا. گفتم شايد براى پدر يا مادر محمد اتفاقى افتاده و از حال محمد پرسيدم. ديدم خانم همراهشان سكوت كرده، اما پاسدار ميانسال كه ريش جو گندمىداشت گفت: نگران نباشيد، يه كم مجروح شده تو بيمارستان اهواز بستريه. توى راه تنكابن كمكم بهطور غيرمستقيم همهچيز را به من گويند. ششم مرداد شصتوهفت است. وقتى به روستاى مشهدى سراى تنكابن مىرسيم، همهچيز دستگيرم مىشود. اينكه محمد با اين دنياى گذرا خداحافظى كرده است. همانطور كه در وصيتنامهاش نوشته: پدر عزيزم! چيزى در اين دنيا نيافتم، فقط علم يك حقيقت است، اينكه دنيا و هر آنچه به آن منتهى مىشود، فانى است بايد به هر آنچه باقى است نگريست.