• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

مازیار گلیج

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



پانزدهم شهریور ۱۳۴۴، در روستای نعمت‌آباد از توابع شهرستان تنکابن به دنیا آمد. اولین فرزند خانواده بود. پدرش، کاظم و مادرش، طیبه ابراهیمی آتانی نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته اقتصاد درس خواند و دیپلم گرفت، سپس در حوزه علمیه شهید مطهری تنکابن تا سطح یک علوم حوزوی تحصیل کرد. سال ۱۳۶۴ ازدواج نمود. به عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا با تخصص تخریب‌چی و مربی آموزش در جبهه حضور یافت. بیست و یکم دی ۱۳۶۵ در منطقه شلمچه و در جریان عملیات کربلای پنج به شهادت رسید. پیکرش پس از ده سال مفقودالاثر بودن، هفدهم بهمن ۱۳۷۵ تشییع و در گلزار شهدای روستای نعمت‌آباد زادگاهش به خاک سپرده شد. او را محمد نیز می‌نامیدند.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

ما كه باران‌نديده نيستيم. همه نوعش را از اين آسمان به‌هم‌پيوسته ديده‌ايم. يك نوعش را هم شب و روز و گاه و بيگاه در جبهه‌هاى جنوب از سخاوت وحشيانه هواپيماهاى بعثى شاهد بوديم. يك‌بار كه غافلگيرمان كردند، با نفس بريده به لب‌هاى ترك‌خورده مازيار خيره شدم. همه خيرگى من چند لحظه بود. اما او با نگاه ساده و عميقش به آسمان، آرامش هميشگى جبهه را به من هديه كرد. بمب‌ها خاك جنوب را شخم زدند. هواپيماها رفتند. ما مانديم و جبهه‌اى سلاخى‌شده. اين بارش، بارها و بارها همه سال‌هايى كه در كنار مازيار در ميدان دفاع حضور داشتم، تكرار مى‌شد. تكرار مازيار در وجودم، همه اين يازده‌سالى كه از چشم‌ها مفقود مانده، با من است. همين الان اين خيابان‌هاى تنكابن است كه مرا به روزهاى انقلاب مى‌برد. روزهايى كه از روستاى خرم‌آباد و از سر زمين كشاورزى، خود را به شهر مى‌رساند و در مبارزات انقلابى شركت مى‌كرد. سلوك مازيار در اين خيابان‌ها در ذهنم ثبت شده است. وقتى از ميدان اصلى شهر رد مى‌شديم، قدم‌هايش را تند مى‌كرد. آن‌قدر كه جز با دويدن نمى‌توانستم به‌پايش برسم. يك‌بار كه نفسم بريده بود، از پشت سر، شانه‌اش را گرفتم و نگهش داشتم. تا زانو خم شدم. با نفس منقطع، گفتم: چه عجله‌اى دارى، مازيار؟! چرا اين‌قدر تند مى‌روى!؟ نگاهش را به زمين دوخت و آرام جواب داد: خيابان پر از اين بى‌حجاب‌هاست. مى‌خواهم زودتر از اين فضا دور شوم تا خود را از دام شيطان برهانم. از دام رهيد. اول بهمن ماه ۶۲ وقتى كنارش در اتوبوس اعزام نشسته بودم، اين رهيدگى را با همه جانم دريافتم. هنوز سوم دبيرستانش را تمام نكرده بود. با آنكه از سخت‌كوشى و نمرات بالايش خبر داشتم. بحث درس و مدرسه را وسط آوردم و او گفت كه خيال دارد بعد از جبهه به مدرسه علميه شهيد مطهرى برود و طلبه شود. صحبت پدرش را پيش كشيدم و از او پرسيدم مش‌كاظم چطور مى‌خواهد دست تنها در شاليزار كار كند؟ لبخند زد و گفت: پدرم مرا براى خدمت به امام خمينى تربيت كرده. كلمه «امام» بر لب‌هاى مازيار حماسى‌ترين آهنگ را مى‌نواخت. من اين موسيقى حماسى را در اين يازده‌سال صدها بار از ميان خطوط وصيتش گوش داده‌ام: «من اول جاهل بودم، تا حدى كه تشخيص نداشتم و مثل من هزاران و ميليون‌ها نفر بودند؛ آنها امام را زودتر از ما شناختند و حرفهای او را درك کردند و به جای اتلاف وقت به دنبال عمل رفتند آنها به جای اینکه بنشینند و سالها در لابه لای کتابها و نوارها بگردند تا هدف را بیابند به یکباره پیروی کردند از کسی که او هدف را دیده بود و زودتر از همه، خود را به آن رسانده بود.» هربار آلبوم عکسهای کربلای پنج را ورق میزنم بی اختیار به یاد وصیت نامه او میافتم. آن را شب پیش از شهادت نوشته بود. چند ماه قبلش، روزی او را دیدم که بی تاب و بیقرار بود میخواست فرمانده را ببیند. چیز زیادی نگفت نگران همسرش بود و میخواست برای دیدن او به تهران برود تازه عروسش موقتی در منزل یکی از بستگان در تهران به سر میبرد عملیات کربلای ۴ در پیش بود اما فرمانده به او اجازه رفتن داد. وقتی برگشت، پریشانیاش بیشتر شده بود کنارش نشستم و گفتم مازیار تو الان مسئول آموزش تخریب چیان هستی چشم امید خیلیها به توست این غم که از چشمهایت میجوشد، برای چیست؟ بغضش هنوز در حافظه دلم مانده .است :گفت از کربلای ۴ محروم .ماندم از قافله شهیدان جا ماندم خدا کند کربلای ۵... حیران مانده بودم فقط چندماه از زندگی مشترک او میگذشت روزی که مرا به عروسی ساده اش دعوت کرد؛ دلم قرص شد به اینکه دلش ماندنی شده است. اینکه به جبهه میآید و میجنگد و خود را رشد می دهد برای آنکه پای انقلاب بماند و به میراث دوستان شهیدش وفاداری کند اما محاسباتم اشتباه بود. هیچ چیز قدرت نداشت که مازیار را ماندنی کند. یکی از بعداز ظهرهای سال ۶۲ بود روزهای آغاز حضور او در جنوب. فکه بود و هیاهوی بچه های گردان منتقم. یکی از بچه ها سراغ مازیار رفته و به او گفته بود که قصد دارد وارد آن گردان شود. مازیار در جوابش گفته بود گردان ما شرایط خاص دارد بچه های ما حق غیبت و تهمت و هیچ گناهی را ندارند. دلیلش هم این است که این بچه ها جمع شهدای آینده را تشکیل میدهند پیش بینی آن طلبه بیست و يك ساله درست درآمد همه بچه های آن روز ،گردان اینك ساكن آسمانند مازیار هم از همان روزهای شلمچه بود که پای روضه حضرت زهرا علیهم السلام با چشمان اشکبار دعا میکرد که مثل مادر سادات، مزاری بینشان داشته باشد. خواسته اش اجابت شد این دومین باری است که به تشییع پیکر او میآیم در لشکر ۲۵ کربلا در واحد تخریب، کنار او کار میکردم اما باورم نمیشد پشت تابوت رفیق حجره و جبهه ام روی زمین بهشت شهدای تنکابن قدم بردارم آن هم دو بار به فاصله یازده سال بار اول به پوستر عکسی از او قانع شده بودیم. مزارش را به دفن عکسی سنگ لحد .بستیم هرچند چشم انتظاری مادرش تازه شروع شده بود. انتظار یازده ساله به کشف قطعه استخوانی از او ختم شد. حالا که برای بار دوم دارم خود را به مراسم تشییع مازیار میرسانم همه گوشم پر از طنین قرائت قرآنی است که در سکوت شبانه منطقه دهلران از او به یاد دارم او همیشه سکوتها را میشکست شبی در هفت تپه با صدای انفجار مین ضد تانک از خواب پریدیم و از سنگرها بیرون دویدیم هاله ای از رزمنده ای را میان تاریکی دیدیم که کوله مخصوص تخریب روی دوشش بود و از کنار درخت بید به ما نزدیک میشد از صدایش او را شناختیم خطاب به ما گفت: برادرانم مرا ببخشید همه اینها برای تمرین نظامی و کسب آمادگی بیشتر شماست. من نوکر همه شما هستم! مقابل گلزار شهدا می ایستیم سیل جمعیت از هر طرف خود را به مزارش میرسانند. طلاب تنکابن عکس او را در دست .دارند توجهم به دستهای مازیار در عکس جلب می.شود همان دستهایی که از بس نیزارها را کنار زده بود همیشه زخمی و خون آلود بود. همان دستهایی که با آن مشتی علف پوسیده از سینه خاك بیرون کشید و رو به مادر گرفت و گفت: مادر! نگاه کن علفها میپوسند و از بین میروند پوسیدگی حکایت جسم ماست جسم ما نابود میشود اما اعمال ما جاودانی است حق با مازیار بود جاودانگی سرنوشت آنانی است که از دام رهیده باشند.






جعبه ابزار