فتح الله باباپور
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
بیستم اسفند ۱۳۴۵، در روستای
صیدکلا از توابع
شهرستان نور به دنیا آمد. نهمین فرزند خانواده بود. پدرش عین الله و مادرش شوکت (نرگس) شهریاری نام داشت. تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم در رشته علوم انسانی به پایان رساند و سپس در
حوزه علمیه تهران به فراگیری علوم دینی پرداخت. مجرد بود. به عنوان بسیجی از
لشکر ۲۵ کربلا با تخصص
آرپیجیزن در جبهه حضور یافت. یازدهم بهمن ۱۳۶۵ در منطقه
شلمچه و در عملیات
کربلای پنج بر اثر اصابت ترکش
خمپاره به شهادت رسید. پیکرش به مدت یازده سال
مفقودالاثر بود و پس از شناسایی، در تاریخ سیزدهم تیر ۱۳۷۶ در گلزار شهدای صیدکلا به خاک سپرده شد. او را حبیب نیز مینامیدند.
[ویرایش]
اهواز هواى گرمى داشت. عرق از سروصورت هر عابرى مىچكيد. كنار برج ساعت، قرار داشتند. هر سه تايى باهم به سر قرارشان رسيدند؛ اما فتحاللّه، كولهبار سنگينى از خط روى دوشش آورده بود. خودم را بهجاى نفر چهارمى تصور مىكنم كه همراه يكى از آنها آمده؛ چون بههرحال، نفر چهارمى در كار بوده كه من خودم را جاى او فرض مىكنم. آن سه نفر به فتحاللّه مىگويند: فتح اللّه، تو كه قرار است دوباره به خط برگردى، كولهات را چرا همراهت آوردهاى؟ اگر فتحاللّه، روحانى حوزۀ علميۀ تهران نبود، من بهعنوان نفر چهارم كه خيلى هم با فتحاللّه آشنا نيست، خيال مىكردم اين رزمنده، از اوضاع خط آگاه نيست و ترسيده است كه وسايلش گم شود و اين بار سنگين را با خودش از خط مقدم تا اهواز حمل كرده يا دستكم خيال مىكردم كه فتحاللّه تازهوارد است و بار چهارمش نيست كه به جبهه آمده و هنوز با فضاى جبهه آشنا نيست. اما من بهعنوان نويسنده، مىدانم كه فتحاللّه، درست است كه متولد سال ۴۵ است و سن و سالش از بيست تجاوز نكرده، اما تا سوم دبيرستان كه در مدرسههاى صيدكلا بوده، در درس و تلاش و مطالعه، درخشيده و از وقتى به حوزۀ علميۀ تهران پا گذاشته، مبلّغ بسيار قدرتمندى براى اسلام بوده. علاوه بر اينكه جهاد علمى را با جهاد اكبر همراه كرده و اين دو را با جهاد با دشمن پيوند زده و تابهحال، چهار مرتبه به جبهه آمده. در اين چهار بار اعزام، چشمش چشمها ديده و مىداند كه كسى در خط مقدم، به وسايل جنگى ديگرى دست نمىزند. اما فتحاللّه جوابى به بقيه ميدهد كه من بهعنوان نفر چهارم، دلم را مىگيرم و قاهقاه مىخندم. برايم قابل درك نيست و اين، شايد براى اين است كه حالا من نويسندهام و متعلق به زمان و مكان ديگرى هستم و روحيههاى انقلابى و مسئولانه را درك نمىكنم. فتحاللّه جواب مىدهد: - راستش، خواستم حال و هواى خط مقدم را به داخل شهر انتقال بدهم! اينهمه راه، اين كولۀ سنگين را آورده بود كه حال و هواى مردم شهر را جنگى كند! من نمىفهمم؛ البته بهفرض اينكه من جاى آن نفر چهارم باشم كه با اين سه نفر، خيلى آشنا نيست و همانجا مىخندم. بعد، براى نفر چهارم اتفاقى در واقعيت افتاده است كه اگر من جاى آن نفر چهارم بودم، بلافاصله منتقل مىشدم به داستانى تاريخى كه به تازگى خواندهام و در آن داستانِ عجيب، حبيب ابن مظاهر و ميثم تمار، كنار ابن عباس، شروع مىكنند به پيشبينى زمان شهادتشان. ابن عباس، لوحهاى در دست داشته كه فرمايشهاى اميرالمؤمنين عليه السلام را از ميثم تمار درمورد تفسير آيات مىشنيده و مىنگاشته؛ اما با شنيدن اين پيشبينىها، برگه را پارهپاره مىكند و دور مىاندازد و مىگويد اين دو دارند كهانت (پيشگويى) مىكنند. اما حالا دورۀ كهانت سر آمده و من بهعنوان نفر چهارم، وقتى مىشنوم كه هريك از اين سه نفر راجع به شهادتشان حرف مىزنند، باز مثل ديدن كولهپشتى روى دوش حاجآقا فتحاللّه، مىزنم زير خنده؛ البته نه به شكلى كه آن سه نفر ببينند و آزرده شوند. مىخندم؛ چون دورۀ اين حرفها لابد گذشته و اينكه كسى راجع به شهادتش حرف بزند، باورنكردنى است. حالا بهعنوان نويسنده، فضا را عوض مىكنم و خودم را جاى آن كسى مىگذارم كه از كنار مسجد نزديك حاجآقا فتحاللّه باباپور گذشته و بعد صداى نهچندانخوب حاجآقاى باباپور را شناخته و رفته داخل مسجد. بعد با نهايت تعجب، ديده كه هيچكس در مسجد نيست جز خود حاجآقا، و ايشان براى خودش دعاى كميل مىخواند و زارزار گريه مىكند؛ يعنى يا آنقدر ازخودبىخود است كه نمىداند پشت سرش كسى ننشسته يا باز مثل آن موقعيت در دروازۀ ساعت اهواز، به دنبال اثرگذارى در محله يا هر چيزى ديگرى است. بههرحال، من به اين موقعيت قاهقاه مىخندم. به آن فكر مىكنم و موقعيت را تجسم مىكنم؛ اما چون دركى از آن حالت حاجآقا ندارم، ميخندم. يا حالا خودم را در موقعيت ديگرى تصور مىكنم. خودم را جاى عابرى فرض مىكنم كه از كنار روحانىِ پيرزن به دوش مىگذرد. فتحاللّه، نهمين بچۀ خانواده است و حالا با پيرى و مريضى مادر مصادف شده. حاجآقا مادر را كول كرده و دارد به سمت مطب مىبرد. عابر، وقتى روحانى را با اين وضع مىبيند، خندهاش مىگيرد. البته من از آن نويسندههاى ضد دين و انقلاب نيستم كه با روحانيت يا جبهه مشكلى داشته باشم، بلكه فقط كمى فضايم متفاوت است. درواقع، اولش هم مىخواستم ماجرايى را بنويسم كه دو تا بچه، پشت پنجره ايستادهاند و از فاميلهاى حاجآقا باباپور هستند و منِ راوى، قرار بود يكى از اين بچهها باشم كه دارد براى دايىاش حاجآقا باباپور نقشه مىكشد كه چطور حين خواندن قرآن، براى او مزاحمت ايجاد كند. حاجآقا باباپور هم از پچپچ و رفتار بچهها با پنجره، متوجهشان مىشود و با خوشرويى از آنها مىخواهد كه داخل اتاق بيايند و كنار دستش بنشينند. من هم بهعنوان راوى ماجرا، مىروم مىنشينم كنار دست دايى فتحاللّه. دايى فتحاللّه شروع مىكند به قرائت قرآن و من از تحريرهايى كه مىزند، آنچنان خندهام مىگيرد و زير چشمى نگاه مىكنم به اين يكى بچه و مزه مىريزم كه او هم دستش را بگيرد روى شكمش و ريزريز شروع كند به خنديدن. دايى فتحاللّه هم كه مىبيند از ما بچۀ آدميزاد درنمىآيد، مىگويد اگر مىخواهيد شلوغ كنيد و حرمت قرآن را نگيريد، برويد پى بازىتان. ما از اتاق بيرون مىرويم؛ اما باز ول كن ماجرا نيستيم و حالا نردبان مىگذاريم كنار پنجرۀ اتاق و از آن بالا مىرويم تا از هواكش سقف اتاق، برويم بالاى سر حاجفتحاللّه و شلوغبازى دربياوريم كه يكدفعه نردبان در مىرود و با سر مىافتيم كف حياط. حالا دايى فتحاللّه بالاى سرمان است و نوازشمان مىكند. اما بههرحال، از اين موقعيتِ بكر داستانى صرفنظر كردم و برگشتم به همان برج ساعت. چون آن نفر چهارم كه من خودم را جاى او گذاشته بودم و به پيشبينى هر سه نفر خنديدم، در عرض چند ساعت متوجه شده كه در خط، نفر اول شهيد شده. بعد اين را گذاشت به حساب تلاقى اتفاقى پيشگويى و شهادت. اما نفر دوم هم كه زير برج ساعت پيشبينى كرده، بعد از چند ساعت شهيد مىشود و حالا فقط مانده حاجآقاى باباپور. من هرچه هم كه ضد انقلاب باشم و فضا را درك نكنم، مىفهمم كه عجب، پيشگويى دارد موبهمو انجام مىشود و اولى و دومى شهيد مىشوند؛ حالا فقط مانده حاجآقاى باباپور. من آن لحظه، به اين فكر مىكنم كه چطور ابن عباس آنهمه تفسير ارزشمند را پاره كرده. من بايد خودم را به حاج فتحاللّه برسانم و بگويم كه حاجآقا لطفا هرچهسريعتر از شلمچه برگرد. كربلاى پنج، انگار فضايى است درست مثل آن فضاى تاريخى كه در آن، پيشبينىها محقق مىشوند. اما من، نويسندهام و دستم به آقاى باباپور نمىرسد و كار از كار گذشته است. من فقط مىتوانم خودم را بهجاى يكى از دوستان حاج فتحاللّه تصور كنم كه بعد از شهادت و مفقود شدن پيكرش در پاتك دشمن، براى اينكه با رفقاى او گپ و گفتى كنم، مىروم به حوزۀ علميۀ امام صادق و يكباره در وسط حياط حوزه، فتحاللّه را مىبينم كه مقابلم ايستاده. يك لحظه يادم مىرود كه او شهيد شده و به طرفش مىروم تا بعد از اين چند روز كه از كربلاى پنج گذشته، دست در بغلش بيندازم و ببوسمش. اما او برمىگردد و به سمت در مىرود و من هر چه مىدوم، به او نمىرسم. او رفته است و حالا كه من نويسنده هستم، نه آن رفيق حوزوى، مىدانم كه برگشتن او با پيكرش، يازده سال طول خواهد كشيد.