• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

غلامرضا آهنگری

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



دهم فروردین ۱۳۴۴، در روستای سلطان محمدطاهر از توابع شهرستان بابل متولد شد. چندمین فرزند خانواده بود. پدرش عین الله، در کارخانه شالیکوبی کار می‌کرد و مادرش زبیده...؟ نام داشت. تحصیلات خود را تا پایان دوره متوسطه ادامه داد و موفق به اخذ دیپلم علوم انسانی شد، سپس در حوزه علمیه فیضیه بابل تا سطح دو به تحصیل پرداخت. مجرد بود. به‌عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا و مسئولیت جانشین گروهان، بارها در جبهه حضور یافت. در عملیات والفجر هشت مجروح شد. یازدهم بهمن ۱۳۶۵ در منطقه شلمچه و طی عملیات کربلای پنج بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سر به شهادت رسید. پیکرش پس از نه سال مفقودالاثر بودن در سال ۱۳۷۴ در گلزار شهدای سلطان محمدطاهر (فیضیه) به خاک سپرده شد.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

خيلى سال است كه منتظر هستم. هر روز با خودم زمزمه مى‌كنم: «آن شاهد زيبارو مى‌آيد و مى‌آيد.» اين انتظار قبلاً هم بوده، اما آن‌قدر پررنگ نبوده. مثل بچه‌اى، اين انتظار در دل من متولد شده و هر مقطعى شكلى به خود گرفته. درواقع با اين انتظار زنده هستم و انگار نفس كشيدنم به اين انتظار وابسته شده. دهم فروردين ۴۴ بود و ما در سلطان‌محمدطاهر بابل زندگى مى‌كرديم و انتظار من براى به دنيا آمدن غلامرضا، به سرانجام رسيد؛ اما با سرآمدنش، دوران يك عمر انتظار در من شروع شد. آقاعين‌الله در كارخانه شالى‌كوبى كار مى‌كرد. نزديك آخر سال بود و من انتظار نوروز را مى‌كشيدم تا چند روزى آقاعين‌الله در خانه بماند و مهمانى برويم و مهمان به خانه بيايد. آقاعين‌الله دو كيلو شيرينى خريد و نوروز از راه رسيد. آن ياسمن خوش‌بو مى‌آيد و مى‌آيد. وقتى اين‌جور انتظارها به سر مى‌آيد، آدمى‌زاد كمى دلش مى‌گيرد؛ چون تصورش از آن روزِ نيامده، شيرين‌تر از خود آن روز است. جعبۀ شيرينى را روى كرسى گذاشتم. اولين مهمان‌ها سروكله‌شان پيدا شد. حاج‌طالب و بتول‌خانم نوروز را تبريك گفتند. حاج‌طالب شروع كرد به گپ زدن دربارۀ وضعيت سياسى مملكت با آقاعين‌الله و حوادثى كه در قم اتفاق افتاده بود و من هم با شيرينى از بتول‌خانم پذيرايى كردم و براى آنها چاى و شيرينى گذاشتم. خيلى نگذشته بود كه حاج‌طالب سراغ غلامرضا را گرفت و گفت: «مثلاً ديدوبازديد است. پس غلامرضا كجاست‌؟» گفتم: «همين جاها بايد باشد.» بعد به بهانه‌اى از اتاق بيرون آمدم و دنبال غلامرضا گشتم. ديدم پشت پنجره نشسته و زانوى غم بغل گرفته و چشم‌هايش اشكى است. رفتم كنارش روى پله‌هاى حياط نشستم و آرام گفتم: «مادر چت شده‌؟ چرا گريه كرده‌اى‌؟» گفت: «توى اين روزهايى كه حكومت لعنتى شاه، ريخته توى فيضيه و سربازان امام زمان را وحشيانه كشته، شما عيد گرفته‌ايد و شيرينى جلو مهمان مى‌گذارى‌؟» اين را طورى گفت كه صدايش از پنجره به گوش بتول‌خانم هم رسيد. او هم براى بقيه حرف غلامرضا را تكرار كرد و ما همه در حيرت فرورفتيم. آنجا فهميدم كه انتظار كشيدن براى رسيدن نوروز، چقدر بيخود بوده. آقاعين‌الله هم شيرينى را جمع كرد و گفت: «با چايى و خرما از هركسى كه آمد پذيرايى كن.» بعد انتظار در من شكل ديگرى گرفت. حالا انتظار مى‌كشيدم كه غلامرضا قد بكشد و با اين هوش و استعداد خدادادى، به جايى برسد. در تمام طول تحصيلش، نمرات بسيار خوبى داشت و بعد هم در فيضيۀ بابل مشغول تحصيل علوم دينى شد و منتظر بودم كه در حوزۀ علميه هم بدرخشد. اما خيلى زود متوجه شدم كه اين انتظار هم چقدر نابه‌جا بوده. غلامرضا مى‌خواست به جبهه برود. بعد از آن، انتظار شكل ديگرى گرفت و وقتى او به جبهه مى‌رفت، من انتظار مى‌كشيدم كه زودتر برگردد. آن شاهد زيبارو مى‌آيد و مى‌آيد / آن ياسمن خوش‌بو مى‌آيد و مى‌آيد. گاهى وقتى مى‌خواست از ما اجازه بگيرد، كمى معطلش مى‌كردم و سر مى‌دواندم؛ اما در آخر راضى مى‌شدم تا بروم در حال انتظار؛ انتظارى دوپهلو: اميد براى بازگشت و نگرانى براى شهادتش. از هم‌رزم‌هايش شنيده بودم كه در گردان‌هاى رزمى در جنگ شركت مى‌كند و به‌عنوان بسيجى سلاح به دست مى‌گيرد. اين يعنى بايد انتظار براى شهادتش قوى‌تر مى‌شد، و من را نگران‌تر مى‌كرد. در بحبوحه عمليات والفجر هشت بود كه چند روزى به مرخصى آمد و به من گفت: «براى چى اينقدر ناراحت هستى مادر؟» گفتم: «مادر نگرانم كه بروى و شهيد شوى.» گفت: «اين‌بار دربارۀ شهادت من نگران نباش. ممكن است زخمى شوم؛ اما شهيد نخواهم شد.» گفتم: «از كجا معلوم‌؟»... بعد از مدتى مجروح شد و به خانه برگشت. من و آقاعين‌الله به زخم تنش نگاه مى‌كرديم و هى باهم پچ‌پچ مى‌كرديم كه چطور مى‌توانيم او را در خانه بند كنيم و به اين نتيجه رسيديم كه بايد برايش زن بگيريم. او گفت: «تا وقتى جنگ هست، ازدواج نمى‌كنم.» اين حرف من را مى‌ترساند؛ چون حرف قبلى‌اش اين‌طور درست از آب درآمده بود. براى همين پدرش، عين‌الله، به او گفت: «تا وقتى راضى به ازدواج نشوى، اجازه نمى‌دهم به جبهه بروى.» لبخند زد و بعد شروع كرد به وضو گرفتن براى نماز. پدرش گفت: «اصلاً اگر راضى به ازدواج نشوى، اجازه نمى‌دهم نماز بخوانى.» او بازهم لبخند زد. همان روز عصر، برايش به خواستگارى رفتيم. وقتى برگشتيم، متوجه شدم دارد ساك جمع مى‌كند. گفتم: «مادر، ساك براى چه مى‌بندى‌؟» منظورم به عروسى بود. رفته بوديم خواستگارى ديگر. گفت: «مادر، پانزده روز مى‌روم، و بعد شما خودتان را آماده يك مراسم مفصل كنيد.» من هم كه طعم وعده‌هاى راست او را شنيده بودم، راضى شدم و گفتم: «به اميد خدا.» آن شاهد زيبارو مى‌آيد و مى‌آيد / آن ياسمن خوش‌بو مى‌آيد و مى‌آيد اين پانزده روز انتظار براى من مثل يك عمر گذشت و موهايم را سفيد كرد. وقتى سر پانزده روز از شهادتش در شلمچه مطلع شدم، انتظار مى‌كشيدم تا پيكر او را از منطقۀ عملياتى كربلاى ۵ بياورند؛ اما اين انتظار نُه سال طول كشيد. همه اين نُه سال، پاسگاه زيد، كانال ماهى، پيشروى گروهان و انفجار و تير و گلوله را تصور مى‌كردم و اينكه او چطور روى زمين غلتيده و از شدت درگيرى، به عقب منتقل نشده. از همان وقت‌ها انتظار طور ديگرى براى من تغيير قيافه داد. در تمام اين نُه سال وصيت‌نامه او را مى‌خواندم و انتظار وعده او را مى‌كشيدم؛ چون او نوشته است: «ملت ايران، ان‌شاءالله راه كربلا باز مى‌شود و به زيارت قبور شهدا ازجمله زيارت قبر سرور و سالار شهيدان كربلا، آقا امام حسين عليه السلام نايل خواهيد گشت.» با خواندن اين قسمت از وصيت‌نامه، دائم منتظر سقوط قاتل اين بچه‌ها بودم، و اين انتظار هم به سر آمد. حالا از هر منتظرى انتظارم بيشتر است. اين انتظار برمى‌گردد به شعرهايى كه غلامرضا مى‌گفته. يكى از شعرهايى كه از غلامرضا به‌جا مانده اين است:
آن شاهد زيبارو مى‌آيد و مى‌آيد
آن ياسمن خوش‌بو مى‌آيد و مى‌آيد
آن عاطفۀ مطلق، با نغمۀ جاء الحق
با پرچم الّا هو مى‌آيد و مى‌آيد
براى همين از همان روزهايى كه غلامرضا شهيد شده، انتظار آن شاهد زيبارو را مى‌كشم و اعتقاد دارم كه غلامرضا حرف‌هايش همه بجا و سر حساب بوده و ان‌شاءالله چشممان به ديدن حضرت روشن خواهد شد.






جعبه ابزار