• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

عیسی گلیج

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید عیسی گلیج (۱۳۴۸ تنکابن _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد شهرستان شهید پرور تنکابن در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش غفار نام داشت.عیسی گلیج در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.عیسی گلیج در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۲/۱۲ هجری شمسی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای گلعلی آباد به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

زهراخانم صبح زود صبحانۀ كامبيز را داد و راهى مدرسه‌اش كرد. امتحان رياضى داشت. نگذاشت كسى از دلشوره‌اش باخبر شود. كوزۀ ماست را گرفت بالاى سرش و خودش راه بازار را پيش گرفت. توى خانه ماندن دلشوره‌اش را بيشتر و بيشتر مى‌كرد. از چنگيز خبرى نداشتند. هربار كه او جبهه مى‌رفت، فكر مى‌كرد اين ديگر آخرين بار است و دلشوره‌ها تمام مى‌شود ولى انگار آخرين بار نبود. هربار بهانه و دليلى مى‌آورد تا مادر را راضى به رفتن كند. بچۀ اولِ خانه بود و اسمش را به خاطر پدربزرگش گذاشته بودند عيسى. ولى همه او را به چنگيز مى‌شناختند. اولين‌بار پانزده سالش بود كه بعد از سه‌ماه آموزشى رفت كردستان. وقتى برگشت ديگر يا پايگاه بسيج مالك اشتر بود يا مسجد گل‌پشته. خانه پيدايش نمى‌شد ولى زهراخانم راضى بود. به همين‌ها اگر مشغول مى‌شد و دست از رفتن مى‌كشيد خوب مى‌شد. درست يك‌سال بعد و دى شصت‌وچهار دوباره شال و كلاه كرد سمت مريوان اين بار. زهراخانم زمين كشاورزى پدر را بهانه كرد و كارهاى زمين مانده را. بهانه هم نبود. چنگيز كمك‌دستشان بود. كامبيز چهار سال كوچكتر از چنگيز بود و هنوز به خوبى او نبود براى كار كردن. دوتا برادر باهم بودند هميشه و باهم مدرسه مى‌رفتند ولى اگر چنگيز مى‌رفت كارشان لنگ مى‌ماند. جدا از كار كشاورزى پيش دايى‌اش بنايى هم ياد گرفته بود و كمك‌خرج خانه شده بود. چنگيز ولى رفت. براى دفعه بعد يك‌سال هم صبر نكرد. خردادِ سال بعد دوباره رفت و اين‌بار خيلى چيزها تغيير كرده بود. همزمان با مكانيك هنرستان، توى مدرسه شهيد مطهرى تنكابن درس طلبگى هم مى‌خواند. زهراخانم نشست كنار بقيه زن‌ها در بازارِ روز و كوزۀ ماستش را گذاشت جلوى رويش. پسركِ عبا و قبا پوشيده‌اى از جلويش گذشت. زهراخانم يك‌لحظه نيم‌خيز شد. فكر كرد چنگيز خودش هست ولى زود برگشت. پسرش نبود. گره روسرى‌اش را پشت گردنش سفت‌تر كرد. لابد از بچه هاى مدرسۀ چنگيز بود. يك‌بار فقط چنگيز را در جمع دوستانش ديده بود. دور هم گِرد نشسته بودند و بلندبلند بحث مى‌كردند. زهراخانم تعجب كرده بود. پسرش را صدا زد كه چرا باهم دعوا مى‌كنيد؟ عيسايش اهل دعوا نبود! پسر خنديد كه دعوا نمى‌كنيم. ما طلبه‌ها اين‌طور درس مى‌خوانيم. باهم بحث علمى مى‌كنيم. مادر هنوز تعجبش تمام نشده بود كه چنگيز سرش را انداخت پايين و آرام گفت چرا چادر سرت نكردى مادر؟ خجالت كشيدم جلوى دوست‌هايم! زهراخانم حواسش به بازار نبود. همۀ فكر و ذهنش چنگيز بود و شلوغ‌كارى‌هايش. يك‌وقت‌هايى به حساب بزرگترى كامبيز را مى‌زد ولى دلش تاب نمى‌آورد. چند دقيقه نشده پشيمان مى‌شد و روى برادرش را مى‌بوسيد. شيطنت ولى زياد داشت. زهراخانم آن سفر مشهد را هيچ‌وقت فراموشش نشد. چنگيز از پنجره اتاقشان در طبقۀ بالاى مسافرخانه آب مى‌ريخت روى سر مردمى كه در پياده‌رو رفت و آمد مى‌كردند و فرار مى‌كرد. زهراخانم براى همين شلوغى‌هاى چنگيز از مدرسه‌رفتنش مى‌ترسيد. معلم‌ها ولى مى‌گفتند توى مدرسه بچۀ ساكت و مؤدبى است. آن‌سال‌ها هنوز انقلاب نشده بود. عيسى از مدرسه برنگشته بود و آقا غفار رفته بود پى‌اش. فهميده بود معلم بعد از ساعت مدرسه از عيسى كار مى‌كشد و ناراحت شده بود. زهراخانم نفهميد چطور شد كه اشكش در آمد. با پرهاى روسرى گوشۀ چشمش را پاك كرد. كوزه ماستش هنوز روى دستش مانده بود. چندنفر داشتند از دور نگاهش مى‌كردند. لابد مى‌خواستند ماست بخرند و دودل بودند. مرد قدبلندتر جلو آمد و گفت زهراخانم بايد باهاشان برود پايگاه. زهراخانم پايگاه گل‌پشته را فقط بلد بود چون چنگيز زياد آنجا مى‌رفت. مخصوصاً از وقتى كه ايست و بازرسى گذاشته بودند و چنگيز همراه پسرعمويش ضيا آنجا نگهبانى مى‌دادند. خاطرۀ سيزده به‌درشان را صدبار تعريف كرده بودند كه چطور چنگيز به قيافه غلطانداز يك‌نفر شك كرده بود و چيزى از توى ماشينش پيدا نكرده بودند و بعد لابه‌لاى موهاى بلند مرد، يك لول ترياك يافته بودند. صداى مارش نظامى همه‌جا پخش بود. خبر آورده بودند كه پيكر سه شهيد را آورده اند مصلى. زهراخانم به سپاه كه رسيد مردهاى قدبلند پنج‌شش نفر شدند و همه هم به او اشاره مى‌كردند كه «خودش است». از حرف‌هايشان چيزى مشخص نبود و دنبال كامبيز هم فرستادند و زهراخانم را با پيكان رساندند خانه. صداى خاموش شدن ماشين جلوى درشان آمد و بعد صدايى كه مى‌گفت منزل غفار؟ چنگيز با پسرعموهايش خيلى جور بود و دفعه آخرى كه مى‌خواست اعزام شود، فرشيد نمى‌خواست برود. زهراخانم رفته بود يواشكى فرشيد را ديده بود و از او خواسته بود چنگيز را پشيمان كند از رفتن. فرشيد هم رفته بود سراغ پسرعمو و ماجرا برعكس شده بود. دوتايى آمدند پيش مادرهايشان و اجازه گرفتند براى رفتن. عوض اينكه فرشيد چنگيز را پشيمان كند، چنگيز، فرشيد را تشويق كرده بود! زهراخانم ولى باز هم راضى بود. همين‌كه پسرش تنهايى نمى‌رفت، خوب بود. باهم رفتند شلمچه؛ كربلاى پنج. زهراخانم رفت دم در و شعله دخترش هم آمد. حرف شهدايى بود كه توى مصلى بودند. مردها گفتند آمديم سركشى خانواده شهدا. دم عيدى نفت داريد و اوضاعتان به‌راه است‌؟ اسفند بود. زهراخانم دست شعله را گرفت و برد داخل خانه. گفت همه‌چيز داريم و تشكر كرد. شعله دستش را از دست مادر كشيد و گفت دايى آمده. توى دل زهراخانم خالى شد. اين همه قشون‌كشى نمى‌توانست بى‌دليل باشد. شعله زد زير گريه و كامبيز هم سر رسيد. از وسط امتحان رياضى بلندش كرده بودند. معلم كمك كرده بود سؤال‌ها را زودتر جواب بدهد و با ماشين راهى‌اش كرده بودند خانه. آقا غفار توى راه مصلّى بود كه زهراخانم را هم سوار ماشين كردند. تابوت‌ها رديف شده بود. مثل وقت‌هايى كه استكان‌ها رديف مى‌شد و مادر مى‌گفت مهمان سرزده مى‌رسد. در تابوت را كه باز كردند، زهراخانم نفس راحتى كشيد. اين پسر من نيست. صورت خونينش را نشناخت و اشك را از چشمانش با پرهاى روسرى پاك كرد. مرد قدبلند آمد جلو و سر پايين انداخت. «پسرتان همين است خانم...» آقاغفار همين‌كه رديف تابوت‌ها را ديد، از حال رفت. مهمان سر زده از راه رسيده بود.






جعبه ابزار