پنجم فروردین ۱۳۴۵، در روستای تازهآبادکلا از توابع شهرستان نکا دیده به جهان گشود. فرزند هفتم خانواده بود. پدرش ابراهیم، کشاورزی میکرد و مادرش گلابی طوسی نام داشت. تا دوم راهنمایی درس خواند و سپس در حوزه علمیه امام جعفر صادق علیهالسلام شهرستان نکا به فراگیری علوم دینی مشغول شد. مجرد بود. به عنوان سرباز سپاه از لشکر ۲۵ کربلا، گردان یا رسول در جبهه حضور یافت. چهاردهم اسفند ۱۳۶۵ (سال هفتم جنگ تحمیلی) در منطقه شلمچه و در عملیات تکمیلی کربلای پنج در بیست سالگی به شهادت رسید. پیکرش در منطقه جا ماند و پس از ده سال مفقودالاثر بودن، روز دوشنبه نهم تیر ۱۳۷۶ تشییع و در حسینیه روستای تازه آباد به خاک سپرده شد. ۱ - تعهد سرخ[ویرایش]اهالى روستا جمع شدهاند در خانۀ مادربزرگ. تابوت دارد در چهارچوب در خانه، روى شانۀ مردان روستاى تازهآباد حركت مىكند به طرف اتاق. پيرزن با همۀ وجود آمده به استقبال يوسفى كه يازده سال از خانه دور بوده. مشت بر سينه مىزند و با اشتياقى بىپايان، عليرضا را صدا مىكند. ناگاه روى برمىگرداند از تابوت. مىدود داخل اتاق و رختخوابى از كمد بيرون مىكشد. آن را پهن مىكند و رو به مردان روستا مىگويد: تن پسرم مجروح و خسته است، دلم مىخواهد امشب عليرضايم در كنار من بخوابد. گوشۀ حياط كز مىكنم. خيره مىشوم به ماه و لرزش شانههاى خودم را مهار مىكنم. دايى عليرضا را يازدهسال پيش خوب نمىشناختم. درواقع، اصلاً نمىشناختم. همينقدر دربارهاش مىدانستم كه مجروح شده و چند روزى در بيمارستان خاتمالأنبياى تهران روى تخت افتاده. به همه سپرده بود كه دلش نمىخواهد خبر به خانوادهاش برسد و آنها به زحمت بيفتند. به همۀ همرزمها و همدرسهايش سپرده بود، اما از مادر مجروحى كه در كنارش بسترى بود، غفلت كرد. گمان نمىكرد همين زن خبر را برساند به مادربزرگ. يك روز مانده بود به ماه مبارك رمضان كه همگى با اتوبوس خود را رساندند به بيمارستان. مادرم هم رفته بود، با اينكه من كودكى بيش نبودم، اما مگر مىشد خواهر بود و در اين وضعيت برادر را تنها گذاشت. دايى عليرضا اما با مادرم عتاب كرده بود كه چرا فرزند كوچك خود را رها كردى و به ملاقات ما آمدى؟ كسى خبر نداشت در اين روزها بر دايى چه گذشته. هيچكس نمىدانست در ساعتهاى ملاقات، ملحفۀ سفيدش را مىكشد روى صورت تا همتختىهايش كه ملاقاتى دارند، از او خجالت نكشند. زير ملحفه آرامآرام گريه مىكرد تا خوابش مىبرد. يكى از آن گريهها و خوابها او را رسانده بود به ديدار. به ديدار آقايى در عالم خواب. آقايى كه صدايش كرده و دلجويانه علت گريهاش را پرسيده بود. عليرضا جواب داده بود: آقا جان! من در اينجا غريب هستم و كسى را ندارم. آن وقت بود كه آقا فرمودند: به من نگاه كن. من هم غريب هستم، تو خوب مىشوى و به وطن برمىگردى، ولى من هميشه دور از وطن هستم. اگر به وطنت رفتى به زيارتم بيا. عليرضا نام آقا را پرسيد، و بعد زمزمه لبهايش شد: يا على بن موسى الرضا عليه السلام. شفا گرفت و خيلى زود برگشت به روستا. بعد هم همراه فرمانده بابلى خود راهى پابوسى آقا امام رضا عليه السلام شد. مادربزرگ، دارد مىرود توى آشپزخانه. كيسۀ حنا را باز كرده و مادر مرا صدا مىكند. دايىهايم دورش را مىگيرند. مادربزرگ مشتاقانه همه را صدا كرده تا بيايند به حنابندان دايىعليرضا. حتى اسم مرا هم مىآورد. مىخواهد كه بيايم و دايى خودم را ببينم. من اما تكيه دادهام به ديوار كاهگلى حياط و به تنها جملهاى كه از دايىام به ياد دارم، فكر مىكنم. جملهاى كه در وصيتنامهاش خواندهام: برادران عزيز! بايد مهيا باشيد. كولهبار هجرت به پشت بسته و آماده گامنهادن به سوى ديار عاشقان باشيد، اما تمامى اين رفتنها بايد به دنبال ولايتفقيه باشد و اى عزيزان! دنيا را براى آخرت انتخاب نكنيد كه رسول خدا، حضرت محمد صلى الله عليه و آله وسلم، فرموده است: دنيا را براى معاد و حيات اخروى خويش به كار گيريد. انگار كه صدايش را همين الآن دارم از اتاق مىشنوم. هر لحظه به جمعيت اضافه مىشود. همۀ فاميل جمع شدهاند ميان خانۀ مادربزرگ. دنياى اين پيرزن را نمىفهمم. گرچه هربار با او و عكس دايى تنها شدهام، حرف عيد نوروز ۴۶ را زده كه خدا عليرضا را به او بخشيده و نوزدهسال، همه شوق زندگىاش داشتن او بوده است. مادربزرگ هميشه مىگفت: دايى آنقدر باهوش بوده كه همۀ اطرافيان، از همان كودكى، مطمئن بودند در آينده آدم مهمى خواهد شد. جمعيت را كه نگاه مىكنم، با خودم مىگويم آيا معناى مهم بودن همين است كه كسى بعد از يازدهسال اين اندازه در دل مردم زنده مانده باشد! بعد يادم مىآيد كه مهم بودن دايى، از اين حرفها خيلى بيشتر است. شنيدهام در همان سفرِ مشهدى كه بعد از شفاگرفتنش رفته، دوباره خوابى ديده. خواب ديده كه دو كبوتر سفيد نشستهاند روى كتفهايش. بعد نداى امام رضا عليه السلام را شنيده كه فرمودهاند: اى جوان! ناراحت نباش؛ تو شهيد مىشوى و زمان شهادت تو با زمان شهادت من يكى خواهد بود. اين در حالى بود كه هروقت كسى به او همين بشارت را مىداد، متواضعانه مىگفت: شهادت لياقت مىخواهد و مقام شهيد خيلى بالاست من كجا و شهادت كجا؟! اما آدم كه مهم باشد، كارش به جايى مىرسد كه امام معصوم به او بشارت شهادت مىدهد. آن هم، همزمان با شهادت خودش. مهم بودن دايى شايد ربط داشته باشد به حوزۀ علميۀ شهرستان نكا يا بعد از آن به حوزۀ جعفريۀ رستمكلا و درسهايى كه پاى مكتب آيتالله ايازى گرفته. شايد هم ربط داشته باشد به دائم الوضو بودنش كه آن را راهى مىدانست براى اينكه چشمش به نامحرم نيفتد. كسى چه مىداند. شايد هم بىربط نباشد به خط مقدم و بىسيمچى بودنش. به خوردن گلولهاى كه او را در آب هورالعظيم انداخته و بعد هم راهى بيمارستان خاتمالأنبياى تهرانش كرده. مادر ظرف حنا را در دست گرفته و لبخند مىزند؛ لبخندى كه سراسرش زخم است. زخمى كه زادگاهش شلمچه است و آن روز جمعه اسفند ۱۳۶۵. روزى كه يازدهسال تن دايى را ميان خاكهاى پر از آتش و خون پنهان كرد؛ هرچند آن روز، ربطى به شهادت امام رضا عليه السلام نداشت. اما الآن يكى دارد از شب شهادت حرف مىزند. نمىدانم چرا حواسم به تقويم نبوده. راستى كه بشارت امام رضا عليه السلام چقدر درست بوده است. امشب شب شهادت آقاست. و چقدر دايى من آدم مهمى بوده كه امام چنين بشارتى را به او داده است. ۲ - وصیتنامه شهید بی غم[ویرایش]بنام پروردگارشهیدان وراستگویان. به نام الله پاسدارحرمت خون شهیدان ویاری مستضعفان و با درود و سلام به پیامبر خدا حضرت محمد با درود و سلام بر امام زمان گل گم گشته زهرا و عدالت گسترجهان و با درود و سلام برنائب برحقش امام خمینی روح خدا، با درود و سلام برتمامی شهدا از هابیل تاحسین، و با درود و سلام برتمامی مجروحین و معلولین جنگ تحمیلی و به تمامی رزمندگان و مجاهدان فی سبیل الله و با درود و سلام برتمامی ملت حزب الله ایران و بر پدران و مادران شهدا و جانبازان و اسرا و دیگر عزیزان، از اینکه وقت گرامیتان را گرفتم و ایجاد مزاحمت کردم این بودکه هریک ازانسان باید پیش از مرگ خودیک وصیت نامه ای داشته باشد و من هم بخودم واجب دانستم که وصیت نامه ای بنویسم ما امروز در حال امتحان هستیم چون دو جبهه وجود دارد،جبهه حسینی و جبهه یزیدی ،ومن راه حسین راانتخاب کرده ام شماهم ازین فرصت استفاده کنید و به جبهه حسین بپیوندید که کربلای حسین وجود دارد و حسین زمان ماهم امام خمینی است.برادرانم دروجودامام عزیزدقت کنید و با شناخت کامل راه او را ادامه دهید. دوستانم دراین پیروزی ماهیچ شکی نداشته باشیدمن این رابعنوان یک برادر کوچک به شماعرض میکنم اگروحدت خودراازدست دهیدوامام عزیزراتنهابگذاریدبه خون تمامی شهداخیانت کرده اید. اکنون میخواهم که فضیلت جبهه جایی که هستم رابرای شمابازگو کنم.منبع علم واخلاق وجایی که انسان رابه ملکوت خواهدرساند.ای ملت عزیزبرای این به جبهه آمده ام تاخودم رابسازم وبانفس خود مبارزه کنم ،چون درجبهه ماایمان،خلوص ،نیت،تقوا،اخلاق اسلامی معجزه است انسان بهترین فرصت راداردبرای خودسازی وفیض شهادت راکه اگرخداوندمتعال قبول کندبدست بیاورم. برادران عزیز باید مهیا باشید،کوله بارهجرت به پشت بسته وآماده گام نهادن بسوی دیارعاشقان باشید اما تمامی این رفتن ها بایدبه دنبال ولایت فقیه باشد و ای عزیزان دنیارابرآخرت انتخاب نکنید که رسول خدا حضرت محمد فرموده است که دنیارابرای معاد و حیات اخروی خویش بکارگیرید. برادران وخواهران گرامی، سفارش بادشمارابه خواندن قرآن که سعادتتان درتفکروتعمق درآیات آن است. ای خانواده های شهیدان وای پیام رسانان خون هزاران شهید قدر این خون ها را بدانیدکه همین خونهاست که پیروزی بدست می آید. خواهران وبرادرانم خداراشاهدمیگیرم که معرفت راشناختم ودرآن راه قدم گذاشتم وتنهابایاری وکمک اوتوانستم به سرمنزل مقصودبرسم ،من همانندحسین زهرا در راه الله قدم میگذارم و از او میخواهم که در روز قیامت شفیع همه ماباشد. اماپیامی به ضدانقلاب ومنافقان کوردل این است که ای منافقین چشمهایتان کوربادکه چگونه فرزندان رشیداسلام وجوانان پرشورباعشق وعلاقه فراوان وباآگاهی کامل به رهبری امام خمینی راه الله راشناختندودرآن قدم میگذارند،این جوانان فرمان امام راشنیده اند،که چه بکشندیاکشته شوندپیروزندودربهشت اخروی جای دارندومن هم درزندگی ام لحظه ای این چنین پربارسراغ ندارم. اماپیام من به پدرومادرعزیزم این است که اگر شهادت این فیض الهی نصیب من شدناراحت نباشیدوبه این شهادت افتخارکنیدچون که من از علی اکبرامام حسین و از شهدای هفتم تیر کمتر نیستم و امیدوارم که همانندحسین وزینب داغ دیده صبور باشید و اگر در منزل ایجاد مزاحمت شما شدم مرا ببخشید و به بزرگی خودتان عفونمایید. واماپیامی به برادرانم که بعدازشهادتم هرگزسلاح مرابرزمین نگذاریدوادامه راه من ودیگرشهیدان باشید. وبالاخره پیام من به خواهران گرامی خودم:ای خواهرانم حجاب اسلامی رارعایت کنید و با نگهداشتن سنگرحجاب مشت محکمی بردهان دشمن است. بعد از شهادتم گریه نکنیدکه دشمنان شماخدشحال میشوند اگر احیانا خواستیدگریه کنیدبرای سیدالشهداومظلومیت زینب کبری گریه کنید و صحنه کربلا را بیاد آورید و از خداوندمنان بخواهیدکه به شماومادرم صبرزینب(س)عطاکندوخواهش دیگرمن این است که هنگامی که تابوت راهی گلزارشهداشدشماخواهرانم پشت سرتابوتم باپای برهنه حرکت کنیدوحسین وزهراراصدابزنید درپایان ازهمه شمابرادران وخواهران حزب الله این روستامعذرت میخواهم واگردراین موقعیت باعث مزاحمت شماشدم مراببخشید. والسلام علیکم علیرضابی غم کلایی فرزندابراهیم ردههای این صفحه : روحانیون شهید شهرستان نکا | شهدای تفحص شده (نکا) | شهدای روحانی استان مازندران | شهدای روستای تازه آباد | شهدای شهرستان نکا | شهدای عملیات تکمیلی کربلای پنج (استان مازندران)
|
||||||||||||||||||||
