علی صرفی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
چهاردهم آذر ۱۳۴۲، در شهرستان دامغان دیده به جهان گشود. پدرش محمدصادق، ساعت ساز بود و مادرش کبراخانم، خانه داری می کرد. والدین وی هر دو به تدریس قرآن مشغول بودند. دوران کودکی و تحصیلی خود را در محیطی گرم و مذهبی گذراند. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. کارمند سازمان بهزیستی بود و از سالمندان مراقبت می کرد. در کار خود بسیار دقیق و منظم بود. به موقع سرکار می رفت و پس از پایان کار بازمی گشت. راستگو، مهربان، خوش رو، شوخ طبع و خوش صحبت بود. حضور او باعث شادی سالمندان می شد. اهل مطالعه و آگاه بود و بسیار طرف مشورت قرار می گرفت. او نیز همراه بقیه مردم در راهپیمایی های قبل از انقلاب شرکت می نمود. سال ۱۳۶۲ ازدواج کرد و صاحب سه دختر شد. بر تربیت و آموزش اسامی فرزندان تأکید داشت. درباره احترام به والدین و دیگران به آن ها سفارش می کرد و می گفت: «مراقب باشید باعث ناراحتی کسی نشوید. » از دروغ، غیبت، بدقولی و قسم خوردن به مقدسات بیزار بود. به نیازمندان کمک می کرد. حتی اگر پول نداشت قرض می گرفت و به دیگران می داد. اهل نماز اول وقت بود و سعی می کرد تا جایی که می تواند در نماز جماعت شرکت کند. وقتی صدای اذان را می شنید برای اقامه نماز برمی خاست و به فرزندانش می گفت: «صدای تلفن خدا را نمی شنوید. » مشکل مردم را مثل مشکل خودش می دانست و برای رفع آن می کوشید. قول نمی داد و اگر قولی می داد به قول خود عمل می کرد. خمس اموال خود را می پرداخت و در عمل به وظایف شرعی می کوشید. ارادت خاصی به امام حسین )ع( داشت و در عزاداری ها و هم چنین نماز جمعه حضور داشت. خواندن زیارت عاشورا، دعای توسل و فرج از عادات او بود که هرگز ترک نکرد. در دوران جنگ تحمیلی از سوی جهادسازندگی و بسیج در جبهه حضور یافت و بر اثر اصابت ترکش به کلیه، یک کلیه خود را از دست داد. همواره به یاد نیازمندان بود و از کمک به آن ها غافل نمی شد و با دست و د لبازی کمک می کرد. زمانی که باغ پسته داشت، پس از برداشت محصول، شروع به تقسیم آن میان مردم م یکرد و در آخر برای خانواده برمی داشت. یک بار فرزندش به این کار اعتراض کرد و به فرزندش گفت: «خدا روزی رسان است و انفاق باعث برکت م یشود. » وقتی فرزندش از او درخواست کمک کرد، گفت: «در حال حاضر ندارم ولی فردا این پول را به شما م یدهم. » بعدها فرزندش متوجه شد که او پول قرض گرفت تا به فرزندش بدهد. همیشه در کمک به پرداخت هزین ههای مسجد پیش قدم می شد و می گفت: «اسم مرا اعام نکنید. » وقتی فرزندش دلیل این کار را پرسید، گفت: «آن کس که باید بداند، می داند. » به شهدا احترام می گذاشت و در خدمت به خانواده شهدا می کوشید. با یاد شهدا و امام )ره( اشک می ریخت و می گفت: «همه رفتند و من جا ماندم. » سال ۱۳۹۴ به عنوان خدمه آشپزخانه برای دومین بار عازم سفر حج شد. قبل از سفر به خانواده گفت: «خواب دیدم کسی فوت می کند. » هر چه اصرار می کنند نمی گوید و سفارش می کند که برای او خیرات بدهند و بدهی او را بپردازند. در طول سفر برای خدمت به دیگران می کوشید و از هیچ خدمتی فروگذار نمی کرد. دوم مهر ۱۳۹۴، در منا به شهادت رسید. پیکر او سه هفته بعد به کشور بازگشت و پس از تشییع در زادگاهش به خاک سپرده شد.