علی بخشنده
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
دوم شهریور ۱۳۳۹، در
شهر ساری به دنیا آمد. سومین فرزند خانواده بود. پدرش عزیزالله و مادرش طاهره ملکآرایی نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم علوم تجربی گرفت. سپس در
حوزه علمیه قم به تحصیل پرداخت و معلم حقالتدریس بود. سال ۱۳۵۹ ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. به عنوان بسیجی از
لشکر ۱۷ علی بن ابیطالب با تخصص روحانی رزمی تبلیغی در جبهه حضور یافت. دهم اردیبهشت ۱۳۶۱ در جاده
اهواز _
خرمشهر بر اثر اصابت ترکش
خمپاره و سوختگی کامل بدن به شهادت رسید. بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۶۱ در گلزار شهدای
ملامجدالدین ساری به خاک سپرده شد.
[ویرایش]
مطب دكتر شلوغ است. صداى گريه نوزادها، دختر ده ماهه مرا هم از خواب بيدار مىكند. چندروزى مىشود كه هروقت چشم باز مىكند، بغض مىنشيند در گلوى من. آينده اين طفل يتيم مىآيد جلوى چشمم و غم عالم مىنشيند در دلم. خواهرم مىگويد عادت مىكنم، اما خودم مىدانم كه هرگز جاى خالى على براى من عادت نمىشود. فقط مىتوانم حرف مادر على را قبول كنم كه آن روز دستهاى لرزانش را گذاشت روى شانهام و گفت اصلاً غصه نخورم، درحالىكه داشت اشك مىريخت، اين دلدارى را به من داد. گفت كه على زنده است و بيشتر از قبل حواسش به زندگى من و دخترش خواهد بود. منشى، پرونده بيمار را مىدهد دستش و مىنشيند پشت ميز. اين مطب مخصوص اطفال خانوادههاى طلبه است. باوجوداين، خيلى شلوغ است. نمىدانم چقدر بايد منتظر بمانم. دخترم گرسنه است و شير مىخواهد. خدا خدا مىكنم كه زودتر نوبت من شود. خيابانهاى قم را با چند تاكسى طى كردهام و ميان اين گرماى كوير، خودم را رساندهام به مطب. اين همه دلتنگى شايد به خاطر اين است كه نخستين بارى است بدون على به مطب مىآيم. على يعنى همۀ دلبستگى من. با اينكه فقط هفده ماه در كنارش زندگى كردهام، اما انگارى همۀ عمرم را با او بودهام. با آنكه من سالها بعد از او به دنيا آمدهام. على درست روز ميلاد اميرمؤمنان عليه السلام آن هم در سال ۳۹، در سارى به دنيا آمده. پدرش كارگر خياطى بود و با عرق پيشانى و دسترنج حلال خود، او را بزرگ كرده است. على روزهاى مدرسه را با شوق و پشتكار پشت سر گذاشته بود. ديپلم تجربىاش را كه گرفت، سر از حوزه علميه ورسك درآورد. آن روزها من هنوز وارد زندگىاش نشده بودم، اما بعدها برايم تعريف كرد كه شور و شوق حوزه علميۀ قم، شب و روزش را پر كرده تا جايى كه دست آخر دل به دريا زده و راهى قم شده. حتى مقدمات علوم اسلامى را هم در همين شهر تمام كرده است. على در كنار تحصيلش، رفته بود به سپاه پاسداران و دورههاى ايدئولوژى اسلامى را تدريس مىكرد. حتى در شوراى انجمنهاى اسلامى و در دبيرستانها تعليمات دينى را آموزش مىداد. براى خودش معلمى شده بود كه حتى من هم در خانه سعى مىكردم، حق شاگردىاش را ادا كنم. با جوانها طورى ارتباط برقرار مىكرد كه از او حرفشنوى داشتند. نصيحتهاى او باعث شده بود تا خيلى از آنها از دام گروهكهاى منافق نجات پيدا كنند. يكبار كه به سارى رفته بوديم، حرفهايش را با جوانان محل از پشت ديوار اتاق گوش دادم. همان موقعها بود كه جنگ اوج گرفته بود. حرفهاى دلنشين على باعث شد كه خيلى از جوانها راهى بسيج شوند و براى اعزام ثبتنام كنند. عيد فطر بود كه دخترم به دنيا آمد. على پايى در جبهه داشت و پايى در حوزه. خيال مىكردم لبخندهاى شيرين دخترش، او را در خانه پايبند خواهد كرد، اما يك روز، درحالىكه داشت او را نوازش مىكرد، رشتۀ خيال مرا بر هم زد. براى بچه شعر مىخواند و به او مىگفت كه به خاطر آزادى و امنيت دخترش بايد برود به ميدان جنگ با دشمن. در عمليات بيتالمقدس با رمز يا على بن ابيطالب عليه السلام شركت كرده بود. اصلاً هرچيزى كه ربط پيدا مىكرد به مولا عليه السلام در مسير تقديرش قرار مىگرفت. ارديبهشت امسال، او در جبهه حميديه بود و من به فكر واكسن دخترمان. هر گوشه خانه كه راه مىرفتم، ياد حرفش مىافتادم. مىدانستم اگر وصيتى بنويسد، حتماً اين جمله را در آن خواهد آورد: هر گاه بر لبم نام حسين عليه السلام مىآيد، قلبم مىگريد، چه آن كه همه عزّت و شرف خود را مديون او هستم. گوشه گوشۀ خانه، پر از عطر زيارت عاشوراى على بود. مادرش هميشه از شب عاشوراهايى حرف مىزند كه دور هم مىنشستند و على براىشان از فضايل اهل بيت عليهم السلام حرف مىزد. همين كه مىرسيد به نام سيدالشهدا عليه السلام، مىگفت بياييد دعاى امام حسين عليه السلام در صحراى عرفات را بخوانيم. بعد هم صداى سوزناكش در خانه مىپيچيد. فرازهاى عربى دعا را چنان با شور كربلا مىخواند، كه اشك از چشمان همه اهل خانه جارى مىشد. ارديبهشت ۶۱ من بودم و طفل شيرخوارم. على بود و جاده اهواز - خرمشهر. تركشى كه بر تنش نشست، از آن قامت رعنا، تنها پيكرى سوخته را به دست من رساند. وقتى در ميان جمعيت سارى، به سوى گلزار شهدا تشييعش مىكردم، از زبان مردم شهر، خوبىهايش را مىشنيدم. يكى از اخلاق خوب و خدايى او حرف مىزد و ديگرى از دستگيرى و كمكهايش. اينكه در سرماى زمستان ۵۷، كه بيشتر مردم شهر به مشكل سوخت برخورده بودند، رفته بود به خانۀ روستايى يكى از دوستانش و ديده بود كه از بىنفتى، پناه بردهاند گوشه خانه سرد و به خود مىلرزند. با اندوهى سنگين به خانه آمده و رو به مادر گفته بود: اين رسم مسلمانى نيست كه ما نفت داشته باشيم و ديگران براى گرم كردن خود چيزى نداشته باشند. بعد هم بىآنكه منتظر جوابى باشد، آخرين ظرف نفت خانه را نصف كرده و آن را به خانه دوستش برده. منشى اسم مرا مىخواند. پرونده در دست وارد مطب مىشوم. دكتر، دخترم را معاينه مىكند و بعد رو به من مىگويد: از پدرش چه خبر؟! هنوز جبهه است يا برگشته سر درس و بحثش؟! آهى مىكشم و جواب مىدهم: برگشته، اما... اشك كه بر پهناى صورتم جارى مىشود، دستهاى دكتر مىلرزد. تكيه مىدهد به پشتى صندلىاش و گوشى را از گوش خود درمىآورد. بعد هم زل مىزند به چشمان خندان دخترم. صدايم مىلرزد، اما به او مىگويم كه از امروز به بعد دكتر يك نوزاد شهيد است. دكتر آهى مىكشد و با صدايى محزون جواب مىدهد: على در بهشت است و شما هم پس از تحمل اين رنجها به بهشت خدا نزد او خواهيد رفت.