• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

علی اکبر رضایی رمنتی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید علی اکبر رضایی رمنتی (۱۳۴۷ بابل _ ۱۳۶۵ فاو) متولد شهرستان بابل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش محمدعلی نام داشت.علی اکبر رضایی رمنتی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. علی اکبر رضایی رمنتی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۲/۱۰ هجری شمسی در منطقه فاو و در عملیات تکمیلی والفجر هشت شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای معتمدی بابل به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

مادر هميشه مى‌گويد: هركسى كه نفس حقى دارد، هرچه بگويد، به راه است». اين را از زبان بى‌بى شنيده بود. من پشت سر على‌اكبر حركت مى‌كنم و دسته گل بزرگى به دستم داده‌اند. كسانى‌كه به خانۀ ما آمده بودند و از كارخانۀ نمك تعريف مى‌كردند، بسيار سروصدا مى‌كردند. من نمى‌دانستم كه نمك نيز كارخانه دارد. مى‌گفتند كارخانه نمك در جايى است به اسم فاب؛ فاب چه اسم مضحكى؛ البته همه‌چيز بزرگ‌ترها فرق مى‌كند؛ مادر مى‌گفت: «اين موج، آن موج نيست؛ موجى كه على‌اكبر را گرفته، با آن موجى كه تو مى‌گويى، فرق مى‌كند». ازاين‌رو شايد نمك هم با نمك فرق كند. آنان با على‌اكبر ما دوست بودند. اكنون پشت سر على‌اكبر شلوغ مى‌كنند و من لبم را گاز مى‌گيرم و رويم نمى‌شود بگويم، هيس‌هيس، داداش اكبر عصبانى مى‌شود؛ داداش على‌اكبر عصبانى بود؛ مادر جاى مرغ‌وخروس‌ها را عوض كرد و سرانجام نيز گونى كاه را پشت در گذاشت تا صدايشان به على‌اكبر نرسد. چند ماه بود كه او بيمار شده بود؛ روزهاى نخست كه از بيمارستان آمد، حالش بسيار بدتر بود و من بايد حواسم را جمع مى‌كردم كه با سروصدا و جيغ و فرياد، او را عصبانى نكنم؛ هيس سرو صدا ممنوع؛ وگرنه ممكن بود مرا هم مانند داداش دعوا كند. من بايد ساكت مى‌شدم تا او حالش بدتر نشود؛ او در جبهه حالش بد شده بود، من هميشه زيرچشمى به او نگاه مى‌كردم؛ مامان مى‌گفت كه در بيمارستان، نمى‌توانند كسى‌كه موج او را گرفته، مداوا كنند. حتى تركش را هم از بدنش درنياورده بودند. از آن روز هرگاه من به عكس دريا نگاه مى‌كردم، مى‌ترسيدم موج مرا هم بگيرد. اصلاً فكرش را نمى‌كردم كه موج آن‌قدر قدرت داشته باشد. مادر مى‌گفت كه بگذار من لباست را بشويم؛ اما على‌اكبر نمى‌گذاشت. مادر مى‌گفت كه لباس شستن، كار زنانه است؛ اما على‌اكبر نمى‌پذيرفت. مامان گاهى براى من تعريف مى‌كرد كه على‌اكبر سال ۴۷، يعنى ده سال پيش از انقلاب به دنيا آمده. پيش از اينكه ما از روستاى رمنت به حيدركلا بياييم. اكنون سال ۶۴ است؛ يعنى داداش ۱۶ سال دارد و من كه پنج ساله‌ام، پس از انقلاب به دنيا آمدم و فكر مى‌كنم پيش از انقلاب به دنيا آمدن چه حس و حال خوبى دارد. وقتى از مادر مى‌پرسم كه چرا من پيش از انقلاب به دنيا نيامدم، مادر مى‌گويد: «على‌اكبر مريض بوده و تا سه‌سالگى راه نرفته و من صبح و شب به او مى‌رسيدم و ديگر نمى‌توانستم بچۀ ديگرى بزرگ كنم؛ براى همين تو آن‌قدر از على‌اكبر كوچك‌ترى. اگر من هم پيش از انقلاب به دنيا آمده بودم، مى‌توانستم حالا مثل على‌اكبر به حوزۀ علميه بروم. البته نمى‌دانم پدر به من اجازه مى‌داد يا نه؛ به على‌اكبر اجازه نمى‌داد به رستم‌كلا برود و مى‌گفت: «تو درست ضعيف است». درس عربى مدرسه را تجديد شده‌اى و دوباره كه امتحان دادى، قبول نشدى، حالا چطور مى‌خواهى به حوزه بروى؛ اما على‌اكبر مى‌گفت: «علاقه دارم و وقتى علاقه باشد، مى‌خوانم». درست هم گفت. مادر مى‌گويد: درس على‌اكبر از آن وقتى كه حوزۀ علميه رفته با وقتى كه در مدرسه درس مى‌خواند، فرق مى‌كند». در حوزه درسش خيلى خوب است. البته شايد بهتر باشد كه من پيش از انقلاب به دنيا نيامدم؛ زيرا اگر من هم سن على‌اكبر بودم، ممكن بود منافق‌ها مانند على‌اكبر به من حمله كنند و مرا هم مانند داداش على‌اكبر حسابى كتك زنند؛ داداش على‌اكبر مى‌گفت آنها افراد بدى‌اند و بر عكس شهدا كه روى ديوار نقاشى شده، جوهر ريخته‌اند؛ ازاين‌رو داداش با آنها دعوا كرده بود. آن شب مادر مى‌خواست به خانۀ دختر دايى‌اش برود و على‌اكبر گفت كه امشب به خانۀ دختردايى نرود تا با هم به خانۀ خاله برويم. مى‌خواهم خاله را ببينم. على‌اكبر دوباره مى‌خواست به جبهه برود. آن شب هم گفت: «مى‌خواهم خاله را ببينم، شايد ديگر او را نبينم». من مى‌دانم كه مادر با اين حرف‌ها ناراحت مى‌شود؛ من خودم شنيدم كه داداش به مادر گفت كه ديشب يك خواب خوب ديده؛ خواب خيلى خوب. مادر گفت: «خير باشد، پسرم چه خوابى ديده‌اى‌؟» او گفت: «مادر، خواب ديدم كه در عمليات هستيم و رزمنده‌ها مى‌خواهند عقب‌نشينى كنند؛ اما من فرياد كشيدم يا صاحب الزمان و محكم به سمت جلو قدم برداشتم و همان‌طور كه جلو مى‌رفتم، تيرى قلبم را شكافت و من روى زمين افتادم». مامان آن شب به منزل دختر دايى‌اش رفت، اما خيلى زود برگشت و گفت: «همان حرف، على‌اكبر شد». به قول بى‌بى: «هركسى نفس حقى دارد، هرچه بگويد به راه است». مادر گفت كه دختردايى خانه نبود و اكنون حاضر شويد كه به منزل خاله برويم. من خوشحال شدم و فرياد كشيدم و مادر گفت: «هيسس». و زيرچشمى به داداش على‌اكبر نگاه كردم و ساكت شدم. همگى به خانۀ خاله رفتيم و با خودم مى‌انديشيدم كه يعنى داداش على‌اكبر نفس حقى دارد و هر چه بگويد به راه است‌؟ يعنى اين آخرين بارى است كه خاله را مى‌بيند؟ آن دو دفعه‌اى كه داداش به جبهه رفته بود، حتى در نامه از مامان خواسته بود كه به كسى نگويد پسرش در جبهه است، اما اكنون گويى خودش مى‌خواست از خاله خداحافظى كند. فردا داداش على‌اكبر به جبهه رفت. پس از چند روز اين افراد به خانۀ ما آمدند و تعريف كردند كه روز هجدهم بهمن ماه، در كارخانۀ نمك، به سمت دشمن پيش مى‌رفته‌اند. داداش كه بر دوشش آر. پى. جى داشته، همراهشان بوده. من كه خوب صدايشان را نمى‌شنيدم. اما آنها مى‌گفتند كه ناگهان ديديم على‌اكبر ميان ما نيست و روى زمين افتاده. سپس مادر گريه كرد و بعد رفتند. اكنون آنان همراه اين همه جمعيت آمده‌اند و مى‌گويند، داداش على‌اكبر در اين جعبه خوابيده. اين گل را هم به دست من داده‌اند. من هم هى مى‌خواهم به آنها بگويم، هيسس، آن‌قدر بلندبلند فرياد نزنيد و گريه نكنيد، داداش على‌اكبر ناراحت مى‌شود؛ چون موجى كه بار قبل در جبهه او را گرفته با موج دريا فرق مى‌كند.






جعبه ابزار