دوم خرداد ۱۳۴۷، در روستای قلعهسر از توابع شهرستان نکا دیده به جهان گشود. فرزند سوم خانواده بود. پدرش فغان، بازنشسته کارخانه بهپاک بود و مادرش کشور براری نام داشت. پس از گذراندن مقطع ابتدایی در زادگاهش وارد حوزه علمیه امام جعفر صادق علیه السلام نکا شد و به تحصیل علوم دینی پرداخت. مجرد بود. به عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا در جبهه حضور یافت. چهارم فروردین ۱۳۶۵ (سال ششم جنگ تحمیلی) در منطقه فاو و در عملیات والفجرهشت بر اثر اصابت ترکش به سر و دست و پا در بمباران هوایی منطقه در هفده سالگی خلعت شهادت پوشید. هفت روز بعد پیکرش تشییع و در زادگاهش قلعه سر دفن شد. ۱ - تعهد سرخ[ویرایش]نمىدانم چرا مردها فكر مىكنند ما زنها هوشمان از آنها كمتر است! من همين الآن كه عمويت در چارچوب در ايستاده و اين پا و آن پا مىكند، بهخوبى مىفهمم كه اتفاقى افتاده. همين كه وسط روز به خانه ما آمده و رنگ صورتش مثل گچ ديوار شده، بس است تا يقين كنم خبرى با خود آورده كه از گفتنش اِبا دارد. كنار سماور نشستهام و دارم برايش چاى مىريزم. در اين سرماى اول بهار، بايد اول با يك استكان چاى حالش سر جا بيايد تا بتواند حرف بزند. هنوز قند را ميان چاى توى نعلبكى نخيسانده كه زيرچشمى به من نگاه مىكند. انگار دلش مىخواهد من از اين اتاق بروم تا با پدرت راحتتر حرف بزند. معنى اين نگاه آن است كه هرچه هست به تو مربوط مىشود. من اما نمىروم؛ نمىروم، چون زانوهايم سست شده نمىتوانم از جا برخيزم. خواهرت دارد گهواره بچه را تكان مىدهد. بوى آبگوشت در خانه پيچيده. هنوز روى كوههاى اطراف قلعه سر، برف ديده مىشود. با اينكه بهار از راه رسيده، اما حال خورشيد اين روزها همچنان زمستانى است؛ مثل دل من در اين لحظه كه عمو دومين قند را در دهان مىگذارد و ميان نگاه پر از ترديد پدرت آهسته و شرمسارانه زمزمه مىكند: عكسى از على اصغر داريد؟ كارش دارم. بند بند دلم مىلرزد. ديدى هوش مادرانهام به من درست گفته بود! هوش مادرانهام حتى قبل از تولدت، همان ماههاى اول باردارى هم به من درست گفت؛ نه كه مثل مردم روستاىمان پسردوست باشم، اما يقين داشتم خدا به من پسر داده است. اين يقين، روز دوم خرداد ۱۳۴۷ ميان قنداقهاى در آغوشم قرار گرفت. تو كه به دنيا آمدى، انگار همه زندگى برايم معناى تازهاى گرفت؛ با اينكه پيش از تو دوبار مادر شده بودم. روز قبل از تولدت كه زيارت عاشورا مىخواندم به ياد طفل شش ماهه امام حسين عليه السلام گريستم. مدتها بود كه به دلم افتاده بود اسم تو را هم على اصغر بگذارم. پدرت آنقدر عاشق مولايمان بود كه با رضايت تمام برايت شناسنامه گرفت و تو شدى همنام كوچكترين شهيد كربلا. چشم برهم زدم و تو راهى مدرسه شدى. روزهاى آخر مدرسهات بود كه رفتى سر شاليزار و با پدرت سر صحبت را باز كردى: بابا، من خيلى به درس علاقه دارم. كتابهاى شهيد مطهرى را كه مىخوانم، تازه مىفهمم چيزى از دين نمىدانم.... بابا، مدرسه مرا راضى نمىكند. من مىخواهم بروم حوزه پاى درس علما، دين را ياد بگيرم. همان شب پدرت با غرور برايم تعريف كرد كه چقدر از تصميم تو خوشحال شده. من هم با اينكه چيزى از درس و سواد نمىدانستم، اما همين كه يقين داشتم هميشه تو بهترينها را انتخاب مىكنى، خوشحال بودم. سيزده ساله بودى كه وارد حوزه علميه امام جعفر صادقِ عليه السلام نكا شدى. در تمام آن چهار سال دلم به آخر هفتهها خوش بود كه دو روز مىآمدى روستا و من از نزديك قدكشيدنت را مىديدم. اما همان دو روز هم آنقدر كار مىكردى كه كمتر فرصتى براى صحبت پيدا مىشد. همه كارهاى خانه را آن دو روز از دوش من مىگرفتى؛ مىرفتى سر زمين و به بابا كمك مىكردى. خيلى اگر مىخواستى تفريح كنى، دوستانت را جمع مىكردى و سرگرم واليبال مىشدى؛ اين ورزشى بود كه خيلى دوستش داشتى. يك بار كه به خانه آمدى، خبر دادى كه مىخواهى به كردستان بروى و به اسلام خدمت كنى. چه كسى مىتوانست جلودارت باشد؟ از مرخصى آمدى و كنارم نشستى. پرسيدى چه شد كه اسمت را على اصغر گذاشتيم. بعد هم به تركهاى سقف نگاه كردى و انگار كه بىهيچ حائلى دارى متن آسمان را شهود مىكنى، زير لب گفتى: على اصغر عليه السلام كوچكترين شهيد كربلا بود و من هم كوچكترين شهيد روستاىمان خواهم شد. چند وقت پيش كه در لباس بسيجى از لشكر ۲۵ كربلا با مسئوليت رزمى - تبليغى به جبهه جنوب مىرفتى، زير آينه و قرآن اوج خوشحالىات را ديدم. آنقدر سر از پا نمىشناختى كه انگار مىخواهى به بالاترين آرزويت برسى. الآن چهار روز از عيد نوروز سال ۶۵ گذشته و عمويت از ما عكس تو را مىخواهد. به خود مىآيم و مىبينم چند روز گذشته و تو روى دستان مردم روستا، ميان سيل جمعيت به سوى گلستان شهدا بدرقه مىشوى. تو را به همراه شهيد ديگرى به سوى گلزار قلعه سر مىبرند و من جانى در تن ندارم كه برايت مويه كنم. يادگار عمليات والفجر هشت، على اصغر من! صداى تو از بلندگو مىآيد. وصيتنامهات كه در آن دارى با من حرف مىزنى: خدايا! عشق به انقلاب اسلامى و رهبر كبير آن امام خمينى، اين پير جماران چنان در وجودم شعلهور است كه اگر تكه تكهام كنند و صدها بار مرا زندهام كنند و يا زير سختترين شكنجهها قرار بگيرم، او را تنها نخواهم گذاشت. مادر مهربانم! اگر هر كس مالى داشته باشد، بايد خمس و زكاتش را بدهد. فرض كنيد شما هم خمس و زكات فرزندانتان را تقديم كردهايد. يعنى من را قربانى خدا كردهايد و مگر كسى چيزى در راه خدا بدهد، دوباره آن را طلب مىكند و يا ناراحتى مىكند؟ اگر شهيد شدم، خوشحال باشيد؛ مبادا گريه كنيد كه دل دشمنان شاد شود! از تكه تكه شدن حرف زدهاى. شنيدم كه در بمباران دشمن، تركشها به سرت خوردهاند؛ به مولايت اقتدا كردهاى يا به على اصغرش! تو را كه ميان استقبال فرشتگان به آغوش گلستان شهدا مىسپارم، با دلى شكسته و جانى خسته به خانه برمىگردم. بين جمعيت همسايگان كنار ديوار كز مىكنم و چادر روى صورتم مىاندازم. كاش قدرى خواب به چشمم مىآمد و مىتوانستم لااقل در خواب، يكبار ديگر على اصغرم را ببينم. صداى زن همسايه را مىشنوم كه با مهربانى مىگويد: آرام باش! پسرت وصيت كرده كه خوشحال باشى... اين افتخار كمى نيست؛ تو مادر كوچكترين شهيد قلعه سر هستى. ۲ - وصیتنامه شهید فغانی[ویرایش]همانطور که میدانید نوشتن وصیت نامه برای هر فرد مسلمان واجب است اینجانب چند کلمه وصیت نامه خودم را می نویسم. هدف من از رفتن به سوی جبهه برای این بود تا از اسلام و قرآن دفاع نمایم و از ادامه دهندگان راه شهیدان باشم. همانطور که همه شما میدانید امروز ما در مقطعی از زمان قرار گرفتیم که دشمنان اسلام دست به دست هم دادند و برای نابودی اسلام و مسلمین تلاش می کنند تا نگذارند اسلام و مسلمین وجود داشته باشند آیا ما در خانه بنشینیم و سکوت کنیم؟ ایا ننگ برای ما نیست؟ اگر میدانید هست برخیزید و به سوی خدا کام بردارید تا شاید مورد لطاف خدای عزوجل قرار گرفته باشد، همه ما میدانیم که از خداییم و باید بسوی او بر گردیم و هیچ کس در این دنیا باقی نخواهد ماند همه ما انسانها خواهیم مرد، یکی از راه بیماری یکی از راه زلزله و عده ای از راه تصادف و غیره... از پدرو مادرم می خواهم اگر خواسته اید برای من گریه کنید یادی از علی اکبر حسین بیاورید و از برادرانم می خواهم اگر شهادت نصیب من گشت راه مرا ادامه دهند و پشتیبان ولایت فقیه باشند و از دستورات امام هرگز سرپیچی ننمایند و از خواهرانم میخواهم حجاب را رعایت کرده و زینب گونه صبر داشته باشند. در آخر از تمامی مردم و کسانی که دارند وصیتنامه مرا گوش می دهند می خواهم که راه شهدای انقلاب اسلامی را ادامه دهند و از پدرانشان می خواهم که از رفتن فرزندانشان به جبهه جلوگیری نمایند. ردههای این صفحه : روحانیون شهید شهرستان نکا | شهدای بسیجی (شهرستان نکا) | شهدای روحانی استان مازندران | شهدای روستای قلعه سر علیا | شهدای شهرستان نکا | شهدای عملیات والفجر هشت (استان مازندران)
|
||||||||||||||||||||
