عظیم سلحشور
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید عظیم سلحشور (۱۳۴۶ فریدونکنار _ ۱۳۶۶/۲/۲ ماووت) متولد شهرستان شهید پرور
فریدونکنار در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش حمیده شعبانی و پدرش علی نام داشت.عظیم سلحشور در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند چهارم خانواده بود.عظیم سلحشور در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۶/۲/۲ هجری شمسی در منطقه
ماووت /
بانه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای ؟ به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
تابستان تازه جايش را به پاييز داده بود. باد ملايمى كه گرماى تابستان را از ياد مىبرد لابهلاى شاخسار درختان نارنج پيچيد، از ميان كوچهباغها گذشت و خود را به شيشههاى خانهاى كوبيد. خانهاى كه هنوز صداى لالايى زنى بىقرار از آن به گوش مىرسيد! باد دامنش را جمع كرد و روى شاخۀ نارنج نشست. يادش آمد سالها پيش از همان كوچه گذشته بود، درست اول مهر. چيزى به سپيده صبح نمانده بود كه پشت همين پنجره مردى زيرلب ذكر مىگفت. مرد نگاهى به آسمانِ آنسوى پنجره انداخت و باد را نديد؛ ولى باد ديد كه او نوزادى را در آغوش زنى جوان گذاشت و دوباره زير لب ذكر گفت. چه مىگفت و چه در سَر داشت حتى باد هم نشنيد! امّا اين را شنيد كه كودك را «عظيم» نام نهادهاند. باد يادش آمد زمان بهسرعت او گذشته بود؛ چون پلك بر هم زدنى شايد! سالها، ميانِ درختانِ نارنج پيچيده بود و «عظيم» ديگر آن طفل شيرخوار يا كودكى بازيگوش نبود. حالا نوجوانى برومند را مىديد كه عشق به خدا و پيامبران راستين، او را از مدرسه راهنمايى به حجرههاى كوچك و ساده حوزههاى علميه كشانده بود. نخستين ميزبانش شد حوزۀ علميۀ امامصادق عليه السلام در فريدونكنار؛ اما اندوختههايش تكميل نمىشد اگر به رستمكلاى بهشهر نمىرفت و شاگردى آيتالله ايازى را نمىكرد. باد در كوچههاى روستاى «زنگى كلا» مىپيچيد و مىديد كه اهالى، بىحدواندازه عظيم را دوست داشتند و همه دوست داشتنهايشان حاصل تواضع، فروتنى وخوشخلقى عظيم بود. اهالى مىدانستند كسى كه لباس دين بر تن مىكند بايد شمهاى از كردار پيامبر در جانش مىداشت كه عظيم داشت.
يكبار هم باد سر از مناطق عملياتى درآورده و عظيم را پشت جبهه ديده بود. آن روز عظيم جلوى ماشينى را گرفته بود و به يكى از روحانيون كه كار تبليغات مىكرد ملتمسانه مىگفت: «مرا هم به خط مقدم ببريد.» روحانى سرتاپايش را برانداز كرد، بهزور ۱۶ سال نشان مىداد. باد تار مويى كه بر پيشانى عظيم فروافتاده بود را كنار زد و خواست در گوشش هووى بكشد كه: «مگر دلنگران مادرت نيستى؟ مىدانى اگر بلايى سرت بيايد چه مىكند!» اما صداى عظيم مانعش شد: «دفعه قبلى قول داديد كه اين دفعه مرا ببريد خط مقدم شما قول دادين.» و تمام التماسش اشكى شد كه بر گونهاش چكيد. عظيم راست مىگفت، دفعه قبل، روحانى با همين جمله از اصرارهاى پياپىاش رهايى يافته بود و حالا هيچ بهانهاى او را راضى به ماندن نمىكرد. مدتى مىشد كه عظيم كار تبليغات پشت جبهه را به عهده داشت و رزمندهها نماز جماعت را به او اقتدا مىكردند؛ اما هيچكدام از اينها برايش كافى نبود. از ماندن پشت جبهه خسته شده بود و جان بىقرارش را فقط يكچيز آرام مىكرد، رفتن به خط مقدم. عظيم بىوقفه اشك مىريخت و روحانى كه ديگر تحمل ديدن اينهمه التماس طلبۀ جوان را نداشت، نفس عميقى كشيد و قبول كرد كه او را به يك شرط به خط مقدم ببرد. گل از گل عظيم شكفت و چشمهايش از ذوق درخشيدند: اما شرط روحانى اين بود كه عظيم با آنها برگردد پشت جبهه. عظيم چارهى ديگرى جز قبول شرط نداشت. يا بايد شرط را قبول مىكرد يا مىماند پشت جبهه. قبول كرد و سوار ماشين شد. باد هم همراهشان به خط رفت، مگر مىشد عظيم را تنها بگذارد! از كودكى همراه لحظههايش بود... كارها انجام شد و نگاه مشتاق عظيم هرازگاه به اطراف مىچرخيد؛ همان مدت كوتاه كافى بود تا عظيم دلسپرده شود به معنويت جبهه، طورى كه وقتى روحانى خواست برگردد؛ اين بار عظيم بود كه قبول نمىكرد سوار شود! هر چه روحانى اصرار كرد فايدهاى نداشت كه نداشت! حالا هيچ بهانهاى عظيم را راضى به برگشتن نمىكرد! هواى معنوى خط بدجورى ماندگارش كرده بود و براى ماندنش هزار دليل داشت. اين دفعه روحانى بود كه ناچار بايد قبول مىكرد تا او بماند... و اين شد كه عظيم ماهها توى جبهه ماندگار شد. صداى عظيم همراه باد در منطقه پيچيد: «من بسيجىام و از مرگ نمىهراسم. آرى، لباس رزم را تا انتقامخون كليه شهيدان و دفن امپرياليسم شرق و غرب و ايادىشان در كردستان عزيز از تنم بيرون نخواهم آورد؛ عروس شهادت را در آغوش خواهم كشيد و چون شمع براى اسلامخواهم سوخت... بعد از گذشت ۲۰ سال از عمرم كه سر و پايم در گناه و معصيت است، هيچچيز جز شهادت نمىتواند گلوى تشنه مرا سيراب كند. اى مادر مهربانم كه مرا در دامن پر محبّت خود پرورش دادى! شب و روز برايم زحمت كشيدى و من نتوانستم حتى كوچكترين حق شما را جبران كنم! سعى كن چون مادر علىاكبر باشى و خداىنخواسته كارى نكنى كه دشمن ما شاد شود. بر اين امر افتخار كن و سستى به خود راه نده و نخواهى داد، اجركم عندالله. شمااى پدر مهربانم! مىدانم مثل كوه و بالاتر از كوه استوار و محكمترى، در جامعه سرت را بالا بگير. سينهات را سپر كن، چهرهات را بازكن و شادباش كه امانت را به صاحب اصلى آن برگرداندى. پيوسته درراه اعتلاى اسلام عزيز از هيچگونه تلاش دريغ نكن و تمامى فرامين امام را به جانودل پذيرا باش كه سعادت دنيا و آخرت در آن است و بس...» باد به ياد اشكها و بىقرارىهاى عظيم افتاد وقتىكه ماندن در شهر را مانع رسيدن به معشوقش مىدانست. دامنش را جمع كرد و از روى شاخۀ درختِ نارنجى كه كنار خانه پدرى عظيم بود پريد. طاقت نمىآورد سرى به مزار شهداى «زنگى كلا» نزند و حالا در چشم برهم زدنى آنجا بود. روى سنگ مزار نوشتهشده بود: «طلبه شهيد عظيم سلحشور. تاريخ شهادت دوّم ارديبهشت سال ۱۳۶۶، منطقه عملياتى كربلاى ۱۰، محل شهادت: ماووت.» باد دوباره در خود پيچيد: «يادم باشد اين بار وقتى مادرت را ديدم، در گوشش زمزمه كنم بىقرار نباش، سعى كن چون مادر علىاكبر باشى و دلت آرام كه عظيمت سيراب شهادت شد.»