عزت الله محمدزاده فولادی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید عزت الله محمدزاده فولادی (۱۳۴۴ تنکابن _ ۱۳۶۱ شلمچه) متولد شهرستان شهید پرور
تنکابن در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش نعمت الله نام داشت.عزت الله محمدزاده فولادی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.عزت الله محمدزاده فولادی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۱/۴/۲۴ هجری شمسی در منطقه
شلمچه و در
عملیات رمضان شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای تنکابن به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
خدیجه هنوز به گرمای هوای قم عادت نکرده بود آب شور هم برایش دردسر شده بود پوست دستانش به شیرینی آب تنکابن عادت داشت. سیزده سالش بود که شوهرش داده بودند به يك طلبه خارجی دوست و هم حجره برادرش بود در قم عزّت خودش واسطه شد و خودش دل خواهر را گرم کرد که پشتش میماند به دلگرمی ،برادر خانه و خانواده اش را در شهسوار رها کرده و راهی قم شده بود. همه چیز را داشت از برادر یاد میگرفت غذا درست کردن را هم حتی هنوز خوب بلد نبود. خدیجه برای نماز صبح که از خواب بلند شد اول لباس سفیدهایش را به تن کرد و بعد وضو گرفت عزّت یادش داده بود که نمازگزار لباس پاکیزه باید تن کند و خدیجه هم عادتش شده بود عزّت که جبهه بود هم حرف او را پس ذهنش داشت روزهای آخر قبل از اعزام بیشتر و گفته پیش هم بودند خدیجه مو به مو حرفهای عزّت را گوش میکرد و برادر از این بابت خوشحال بود یک روز سراسیمه آمده بود خانه بود میخواهم بروم. بند دل خواهر پاره شد گفت تو من را آوردی قم که پشتم باشی من به حساب تو آمدم حالا میخواهی من را تنها رها کنی کجا بروی؟ عزّت از تکاپو نیفتاده بود دست خواهر را کشید که کمرت را سفت ببند و ساکم را جمع کن خدیجه فکر کرد برادر می خواهد برگردد شمال عزّت وقتی به طرف حمام میرفت گفت دفعه بعد با آب کوثر من را میشویند. خدیجه در خیال این حرفها .نبود در خیال تنهایی خودش بود برای همین از حرفهای برادر سر در نمی آورد برادر که گفت دفعه بعد من را شکلات پیچ میآورند بازهم نفهمید. فکر کرد و گفت میخواهی برایم شکلات سوغاتی بیاوری؟! همه دل خوشی خدیجه در این شهر غریب یکی حرم حضرت معصومه بود و یکی همین برادر که برایش از آن خانواده پرجمعیت باقی مانده بود عزّت دوشنبه ها و پنجشنبه ها روزه میگرفت و از قم تا جمکران پیاده میرفت برای نماز امام زمانش یک لقمه نان و پنیر و گوجه و خیار هم برمیداشت و با دوستانش می.خورد هروقت خدیجه توی این روزها او را به خانه اش دعوت میکرد برادر قبول نمی کرد و می گفت امروز مهمان آقاییم. گذاشته کلاس اول دبیرستان بود که از معلمها و مدرسه خداحافظی کرده بود و گفته بود میخواهد برود حوزه مادر خندیده بود و سربه سرش بود که همه پسرهای طلبه بی پول هستند برای چی میخواهی بروی طلبه بشوی؟ عزّت هم جواب داده بود همان ایمان برای ما کافی است. يك لقمه نان خالی خدا میرساند. بارش را جمع کرده بود و راهی قم و مدرسه آیت الله گلپایگانی شده بود. شهسوار که بود میرفت کارخانه جوراب بافی و هرچه در میآورد میگذاشت وسط برای خودش چیز زیادی نمیخواست همان کمی که داشت را كمك به دیگران میکرد و دست و بالش که باز بود کتاب مذهبی هدیه می داد. خدیجه از مادر شنیده بود که عزّت فکرهایی در سر دارد به مادر گفته بود دفعه بعدی که از جبهه برگشت دختر حاج آقا را برایش خواستگاری کند عجله ای رفته بود و به حوزه شهسوار سرزده .بود مادر رفته بود بازار برای خرید و وقتی برگشته بود بچه ها گفته بودند داداش رفته جبهه مادر تعجب کرده بود که چطور این همه با عجله و بیخداحافظی رفته؟ از تهران زنگ زده بود برای خداحافظی بین حرف هایش، حرف شهادت را هم زده بود و مادر گفته بود ان شاء الله به سلامتی بر می گردی حالا دیگر قرار بود عروس هم خانه ببرد. ماه رمضان بود. خدیجه لباس سفیدش را به تن کرده بود و نمازش را خوانده بود اول صبح شوهرش در خانه را باز کرد و آمد تو. این ساعت روز را باید میرفت سر درس ولی گریان برگشته بود .خانه گفته بود آماده شو میخواهم ببرمت شمال خدیجه حیران مانده بود. چهل روزی میشد که قم آمده بود و دلش میخواست سری به مادرش ام البنین بزند سری به مادر .پسرها ولی گریه برای چه بود؟ شوهرش اشکهایش را پاك كرد و گفت من و عزّت باهم صیغه برادری خواندیم. حالا او رفته جبهه و من مانده ام و حتماً خیلی گناهکارم...... خدیجه باورش نشد ولی پی حرف را نگرفت شب قبلش خواب دیده بود حرفهای عزّت از شکلات توی گوشش بود رو کرد به شوهر و گفت میدانم عزّت شهید شده شوهرش سر گرداند که نه این چه حرفی است خدیجه گفت خودم میدانم قبل از اینکه برود حرفش را زده بود. هر لقمه که میخورد میشمرد که این آخرین غذایی است که باهم میخوریم که ای کاش !خواهر بچه ای داشتی که به من میگفت دایی و اشکالی ندارد توی آن دنیا دایی میشوم شوهرش دیگر انکار نکرد گذاشت اشکها راحت بریزند و گفت پس آماده شو برویم شمال خدیجه ولی انگار هنوز خودش باورش نشده بود. عزت رفته بود شمال؟ سریع چند تکه لباس برداشت و با همان لباس سفیدهای نمازش چادر به سر .کرد شوهرش دم در نگاهی به سرووضعش کرد و گفت نمیخواهی لباس مشکی تنت کنی؟ خواهر باید تنهایی را باور می کرد. بیست و پنج روز از رفتن عزّت گذشته بود که خبر به خانه رسید قبل از اینکه خدیجه برسد زن همسایه کار را تمام کرده بود. مادر داشت خانه را جارو میزد که در را زدند زن همسایه آمد داخل و سریع قاب عکس عزّت را پشتش قایم کرد مادر متوجه شد چیزی توی دستش دارد و قاب عکس را که دید تا آخرش را خواند خود عزّت از جبهه زنگ زده بود و گفته بود خواب شهادت دیده خواب دیده بود بدنش سوخته نعمت الله خان پدرش هم خواب شهادت پسر را دیده بود. عملیات رمضان در گرمای تیرماه شلمچه شروع شد و شهادت عزّت هم در اوج عملیات اتفاق افتاد. مادر از قبل از روحیه پسرش خبر داشت هروقت خانواده شهیدی را میدیدند عزّت بلند بلند آه حسرت میکشید. می گفت ببینید خدا چقدر اینها را دوست دارد ای کاش خدا ما را هم دوست داشته باشد و شهیدی هم نصیب خانواده ما .کند به مادر سفارش کرده بود که پسرها را یکی یکی روانه میدان کن تا از نام ام البنین میراثی برده باشی. روزي شهادت عزّت که رسید مادر با دستهای خودش او را توی قبر گذاشت. زخم زبان را به جان خرید و به تن پسر بعدی اش لباس اعزام پوشید.