عبدالعلی یوسفی آهنگرکلائی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید عبدالعلی یوسفی آهنگر کلائی (۱۳۴۵ قائمشهر _ ۱۳۶۷ شلمچه) متولد
شهرستان قائمشهر در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش محمدیوسف نام داشت.عبدالعلی یوسفی آهنگر کلائی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.عبدالعلی یوسفی آهنگر کلائی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۴/۳۱ هجری شمسی در منطقه
شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
آهنگرکلا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
اين عين واقعيت است كه بعضى، به مجروحيت يا شهادتشان آگاهى دارند. خيلىها پيشبينى كرده و باخبر بودهاند، اما اينكه يكى خبر داشته باشد كه از كدام ناحيه تركش مىخورد، كمى عجيب است. اگر كسى خبر داشته باشد كه قرار است چه اتفاقى برايش بيفتد و حتّى از كدام ناحيۀ بدن مجروح شود اين بيشتر عجيب است. اين را عبدالعلى به من گفت. اين مسئله خاص است، مثل شلمچه. شلمچه دشت عجيبى است. اين را هم اوّلينبار عبدالعلى به من گفت. همان وقتىكه داشتيم در آن شب تاريك سنگر مىكنديم، من ديدم عبدالعلى پابرهنه سنگر مىكند. ياد شبى افتادم كه در آموزش خشم شب زدند و دويديم در بيابان، آن شب هم عبدالعلى پابرهنه بود. كى شوخى كرده بود و پوتينش را جابهجا كرده بود يا هرچيز ديگرى، نمىدانم. شمارۀ معكوس تمام شده و او حاضر نشده بود پوتينى غير از پوتين خودش بپوشد و پاى برهنه آمده بود در بيابان. من گفتم: خب، آن كسىكه پوتين شما را اشتباهى پوشيده، پوتين خودش مانده، تَهِ پوتينها هرچه مانده بود مىپوشيدى. اهل اين حرفها نبود. بهش اصرار كردم يك تا پوتين من را بپوشد و دو نفرى يكجورى لنگه پا برويم. قبول نكرد. من كه فحش عالم را دادم به آنكه پوتين او را اشتباهى پوشيده و اما او مىگفت: تقصير خودم است. وقتى برگشتيم تا چندساعت نشسته بود و خار از پايش در مىآورد. حالا هم كه داشت پاى برهنه سنگر مىكند و من پرسيدم: باز كفشت را كسى اشتباهى پوشيده؟ گفت: نه، اين خاك، تربت است. احترام دارد. راست مىگفت، خون پاك خيلى از بچهها روى اين خاك ريخته شده بود. من هم پوتينم را درآوردم. او خاك سنگر را با قدرت كنار مىزد. من كمى كندتر سنگر مىكندم. گفتم: عبدالعلى! كلّى پدر و مادرم دعاگويت هستند، بهخاطر آن در و پنجرهاى كه كار گذاشتى برايشان توى روستاى كلابيشه سر، منتظر بنّا بوديم و بنّا سرِ كارمان گذاشته بود. عبدالعلى گفت: خودمان مشغول شويم؟ گفتم: مگر بنّايى بلدى؟ وقتى كارش تمام شد، هيچكس باور نمىكرد كه اين كار يك طلبه باشد. منزل خودشان را هم گچكارى كرده بود و پدرش از كارش آنقدر خوشش آمده بود كه مدتها نگذاشت آنجا را رنگ بزنند. عبدالعلى آدم خاصى بود، بنّايى بلد بود؛ سفيدكارى بلد بود؛ تزريقات بلد بود. حالا هم كه سنگر مىكند و فقط سنگر يك در و پنجره كم داشت. اوّلِ تير بود و در سنگرى كه حفر كرده بوديم، مشغول نگهبانى شديم و من فكرم مشغول پيشبينى عبدالعلى بود. ساعت نگهبانى تمام شد. گفتم: برويم استراحت كنيم. گفت: اوّل وضو بگيريم و نماز بخوانيم. قبول كردم و اما فكرم مشغول آن شبى بود كه عبدالعلى از خواب پريد و خيس عرق بود. پرسيدم: چى شده عبدالعلى؟ گفت: من شهيد خواهم شد. خواب ديده بود در جاى بسيار مرتفع و عجيبى هستيم. او شال سبز به شكم و كمرش بسته و من هم به دست و سرم همين شال را بسته بودم. بنابراين، ما مىدانستيم قرار است اسمانى شويم، اما چيزى كه فكر من را مشغول كرده بود، اين بود كه چرا قيافۀ او با قيافۀ من متفاوت بود. درواقع، صورت او طورى بود كه بقيه مىدانستند قرار است انگار آسمانى شود و توى اين چندروزه، بهش مىگفتند: شهيد زنده. صورتش واقعاً خاص شده بود و اما به من كسى اين حرف را نمىزد. خودم هم هرچه در آيينه نگاه مىكردم، صورتم با قبل هيچ تفاوتى نكرده بود. حال و هوايم هم خيلى خاص نبود، برعكس او كه خيلى شاداب و سرزنده شده بود و هى شوخى مىكرد. اگر قرار نبود كه من طوريم شود، پس چرا مثل او شال به سر و دستم بسته بودم؟ همانطور كه داشتيم مىرفتيم وضو بگيريم، با خودم فكر كردم، حالا شايد معناى خواب چيز ديگرى باشد. اين درست كه عبدالعلى همهچيز بلد بود، طلبگى و بنّايى و تزريق، اما قرار نبود تعبير خواب هم بلد باشد. بچهها دور يك تانكر آب، جمع شده بودند تا وضو بگيرند. ناگهان، خطّ آتش دشمن مشغول به كار شد و همه متفرق شدند. عبدالعلى داشت وضو مىگرفت. آنقدر انفجارها شديد بود كه ما با كمرِ خم دويديم سمت سنگر. خمپاره شصتى پشت سر من منفجر شد. بچهها زودتر از ما داخل سنگر پريده بودند و داد مىزدند: بدو بدو. به خودم آمدم و حس كردم ديگر عبدالعلى پشت سرم نيست. بعد شنيدم كه مىگويد: قاسم! گفتم: جانم. دوباره گفت: قاسم! گفتم: جانم. برگشتم سمت عبدالعلى كه بچهها دستم را گرفتند و من را كشيدند داخل سنگر. قاسم، جانم. بگذاريد بروم، عبدالعلى صدايم كرده. داد كشيدند: عبدالعلى شهيد شده. خودم هم همانجا از پا افتادم. درست همانجايىكه عبدالعلى مىگفت شال سبز بسته بودى، خون مىپاشيد بيرون. آتش كه خوابيد، بهزحمت رفتم بالاى سرش. درست همانجايىكه مىگفت شال سبز بسته، تركش خورده بود و او به شهادت رسيده بود. با اين اتفاق من كاملاً بههم ريختم. پيكر عبدالعلى را گذاشته بودند داخل سنگر و من هرچه بچهها اصرار كردند، عقب نرفتم. جعفر سعادتمند تازه از پشت جبهه آمده بود و از همهجا بىخبر از من پرسيد: بلا به دور است. لبخند زدم. پرسيد: عبدالعلى يوسفى كجاست؟ گفتم: خوابيده توى سنگر. رفت مقابل درِ سنگر ايستاد و با نوك پا، مثل هميشه، با شوخى كف پاى عبدالعلى را تكان داد و گفت: پاشو عبدالعلى. بعد كمى شديدتر تكان داد و من اشك چشمم بند نمىآمد. رفت داخل سنگر. صحنه را كه ديد صداى ضجهاش بلند شد.