عبدالعلی عباس تبار گازا
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید عبدالعلی عباس تبار گازا (۱۳۴۵ بابل _ ۱۳۶۵ ام الرصاص) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش حسین نام داشت.عبدالعلی عباس تبار گازا در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.عبدالعلی عباس تبار گازا در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۰/۴ هجری شمسی در منطقه
ام الرصاص و در
عملیات کربلای چهار شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
الله رودبار به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
قبل از اذان صبح بود كه از خواب پريدم. جلوى چشمم بود. نزديكِ نزديك. آنقدر كه اگر دستم را دراز مىكردم، آن را مىگرفتم؛ ولى هرچه كردم، نشد. نتوانستم نجاتش بدهم. تا چشم مىديد، آب بود. همهجا را آب گرفته بود. انگار همۀ دنيا آب بود و خشكى نداشت. چهار تا پسر دارم و يك دختر؛ ولى دو تا از پسرها را بيشتر در خواب نمىديدم؛ دو تايى كه نمىدانستم كدامها هستند؛ چون در آب بودند و دست و پا مىزدند. نَفَس نَفَس مىزدند. دست دراز مىكردند تا دستشان را بگيرم. من روى تنها نقطۀ خشكى ايستاده بودم. جلو رفتم. دست بردم به طرفشان و يكىشان را گرفتم. كشيدمش بيرون و از آن همه آب نجاتش دادم. دست برگرداندم آن يكى را بيرون بياورم كه نبود. آب او را با خودش برده بود. همين لحظه بود كه از خواب پريدم؛ لحظهاى كه پسرم را آب برد. بلند شدم. به پسرها نگاه كردم. نگاه عكسها كردم. اول از همه، دلم رفت پيش عبدالعلى. معلوم بود؛ چون عبدالعلى جبهه بود و دلم بيشتر از همه، شور او را مىزد. از بچگىاش ضعيف بود. بيشتر از همۀ بچهها مريض مىشد و مراقبت مىخواست. شمسهخانم، حواسش به خيلى چيزها بود حتى به اين مراقبتهاى مريضدارى و مادرى. قبل اينكه عبدالعلى دنيا بيايد و او را در شكمش با خود به اينطرف و آنطرف مىبرد. حواسش به لقمهاش هم بود. چيزى را كه به آن شك داشت، نمىخورد؛ چه حلال و حرامش، چه مفيد و چه مضرش. محلمان آقا نداشت. اله رودبار هم مثل خيلى روستاهاى ديگر اطرافش، روحانى در مسجد نداشت. عبدالعلى تا اول دبيرستان را خواند و بعدش گفت كه مىخواهم بروم نكا. خوشحال شديم كه به حوزۀ آنجا مىرود و يك آقا براى محل برمىگردد. رفت؛ ولى زياد زيادش شش ماه درس خواند. گفت: جبهه. گفتيم: آقاى محل. او مىگفت و ما مىگفتيم و اصرار اصرار كه درنهايت، گفت تشخيص مىدهد كه الان در جبهه بيشتر به حضورش نياز دارند. حرف نياز بود. محل تا حالا بدون آقا دوام آورده بود و بعد از اين هم مىتوانست دوام بياورد. گفتيم: در پناه خدا! در عملياتهاى بدر، كربلاى يك و والفجر هشت بود. در والفجر هشت، شيميايى شد. او را بيمارستان بردند و بسترىاش كردند؛ ولى دل ما آرام نبود. شمسهخانم مىخواست خودش بالاى سر پسرش باشد و مريضدارى كند. عبدالعلىمان ضعيف بود. از بيمارستان مرخص شد و او را به خانه فرستادند و خيال ما داشت راحت مىشد كه عبدالعلى نيامد خانه. هرچه صبر كرديم، نيامد. گفت چيزى نشده كه بهخاطرش خانهنشين شوم. دوباره رفت جبهه. همان جا فهميدم كه بزرگ شده. براى خودش مردى شده كه مراقبت ما را نمىخواهد. آن روز كه به دلم شك انداخت هم همين فكر را كردم. رفته بودم صحرا و از زمين همسايه يك مُشت علف چيده بودم و خانه آورده بودم، با هم از اين حرفها نداشتيم. من از آنها مىگرفتم و آنها از ما مىگرفتند. علفها را در طويله جلوى گاومان ريختم و حيوان زبانبسته هم از آن خورد. غروب كه شمسهخانم براى دوشيدن شير گاو سطل بُرد، عبدالعلى جلويش را گرفت كه اين شير، خوردن ندارد. علفى كه خورده، مال ما نبوده و لقمۀ شبههدار با آدم چهها كه نمىكند! شك انداخت به دلم. چيزهاى ريزى را مىديد كه بقيه با ذرهبين هم نمىديدند. به مرخصى آمده بود و لباس سربازىهايش هم تنش بود. شمسهخانم، لباسهايش را گرفته بود و ريخته بود داخل تشت تا آنها را با بقيۀ لباسها بشويد. دلش براى دست و چنگ زدن به لباسهاى پسرش تنگ شده بود. عبدالعلى به مادر گفته بود: «لباسم را كه مىشوييد، آرم سپاه دارد و آرم سپاه هم اللّه دارد. مادر، موقع شستن لباس من وضو بگيريد.» بايد يكى مثل خودش را پيدا مىكرديم. مرخصى آمده بود. عروسى برادرش كامبيز بود. تازه اين پسر را داماد كرده بوديم و خرج داشتيم. سال ديگر، نوبت عبدالعلى مىشد. بايد خديجه را پيشش مىفرستاديم تا در حرفهاى خواهربرادرى، از زير زبانش حرف بكشد. در خانه، با خواهرش از همه راحتتر بود. جبهه مىرفت و خيلىها پشتسرش حرف مىزدند. مىگفت به خيالتان ما دوست نداريم بنشينيم و با خانوادهمان بگو بخند كنيم؟ دوست نداريم در محل بچرخيم؟ دوست نداريم داماد شويم؟ پس به اين مسئله فكر مىكرد. نشد كه وقتش شود. كربلاى چهار رفت. نيروى اطلاعاتعمليات بود و زده بودند به آب. مثل خوابم. نمىدانم چقدر آب. نمىدانم ام الرصاص تا كربلا چقدر راه دارد؛ ولى سومار را از خودش شنيدم كه مىگفت آنجا قلههاى بلندى دارد و به كربلا نزديك است. ۱۲۰ كيلومتر كه بروى، مىرسى. مىگفت كه نزديك ظهر، آفتاب كه تيغ مىكشد، رزمندهها روى قلههاى نوك تيز سومار مىروند و روى پيشانى دست مىگذارند و سايه درست مىكنند؛ از آن بالا نگاه دور مىكنند؛ نگاه به كيلومترها آنطرفتر. صدا مىزنند كه خيلى با حرمت فاصله نداريم. حسين عليه السلام جان؛ صدايم را مىشنوى؟!