• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

عبدالحسین اکبری لالیمی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شانزدهم دی ۱۳۱۵، در روستای لالیم از توابع شهرستان میاندرود به دنیا آمد.دومین فرزند خانواده بود. پدرش محمدولی، به کشاورزی مشغول بود و مادرش نجیبه رمضانی نام داشت. تحصیلات مقدماتی خود را در حوزه علمیه ساری آغاز کرد. سپس برای تکمیل دروس، به حوزه علمیه مشهد رفت و طی پنج سال به فراگیری ادبیات عرب و یک دوره فقه اصولی و استدلالی پرداخت. دوران عالی تحصیلات حوزوی او به مدت هشت سال در حوزه علمیه نجف سپری شد و در این مدت، از محضر اساتیدی برجسته همچون امام خمینی و آیت‌الله خویی بهره برد. در مبارزه با رژیم پهلوی بسیار فعال بود. سال ۱۳۴۱ ازدواج کرد و صاحب شش فرزند (چهار دختر و دو پسر) شد. هفتم تیر ۱۳۶۰، در پی بمب‌گذاری در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی، توسط گروه مجاهدین خلق (منافقین) به شهادت رسید. پیکرش در گلزار شهدای لالیم به خاک سپرده شد.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

دستم را گرفتى و مرا به دنبال خودت كشاندى. از خودم پرسيدم: «خدايا، چه خبر شده‌؟» راستش كمى ترديد داشتم. بعد از اين‌همه دورى، حالا آمده بودى و بى‌هيچ كلامى به راه افتادى. با خودم كلنجار رفتم؛ با تمام پرسش‌هايى كه يك‌به‌يك در ذهنم مى‌چرخيد؛ با شك و گمان‌هايى كه به جانم افتاده بود. يك‌باره همۀ فكر و خيال‌هايم را كنار گذاشتم و به خود نهيب زدم مهم اين است كه لحظۀ ديدار فرارسيده؛ مهم اين است كه باهم هستيم؛ فقط همين؛ همين و بس. احساس سردرگمى يواش‌يواش جايش را به حس لذت و سرخوشى داد. به اندازۀ تك‌تك ثانيه‌هاى بى‌تو بودن، دلتنگت شده بودم. همان‌طور كه دست در دستت داشتم، يك دل سير نگاهت كردم. چقدر رداى سبزى كه بر شانه داشتى به تو مى‌آمد. درست از صبح يكشنبه هفتم تير ۱۳۶۷ كه با نمايندۀ مردم سارى، آقاى قاسمى، به دفتر حزب جمهوری اسلامى تهران رفته بودى، ديگر نديدمت؛ از همان ۴۵ سالگى‌ات.... راستى آن روز چندشنبه بود؟ نمى‌دانستم. مهم اين بود كه كنارم بودى و از حس خوبِ ديدارت سرمست شدم. باهم به باغى زيبا قدم گذاشتيم. حال خوشى داشتم. پرسيدم: «اينجا ديگه كجاست‌؟ چقدر قشنگه....» جوابم را ندادى. ساكت بودى و همچنان مرا با خودت مى‌بردى. - حاج‌آقا، از اون موقع‌ها كجا بودى‌؟ دل‌نگران بودم؛ آخه مى‌گفتن منافقين دفتر حزب رو منفجر كردن. نگاهم كردى. لبخند زدى و به راهت ادامه دادى. پرسش‌هايم بى‌پاسخ ماند. دوباره گفتم: «ديگه اين دفعه نمى‌ذارم ازم جدا بشى. يادته‌؟ بعد اينكه از جبهه هم برگشتى، همين رو گفتم؛ اما اين دفعه از اون تو بميرى‌ها نيست.» دستم را در دست فشردى. زير لب گفتم: «سال‌هاى دورى ديگه بسه.» فكرم رفت به زادگاهمان، لاليم؛ همان روستايى كه ازدواج كرده بوديم. از همان‌جا بود كه براى تحصيلات مقدماتى به حوزۀ علميۀ سارى رفتى. بعد هم پنج سالى براى فراگيرى ادبيات عرب و يك دوره فقه اصولى و استدلالى رفتى مشهد. هشت‌سالى هم نجف بودى و نزد امام خمينى رحمه الله و آيت‌الله خويى درس خواندى. اعلاميه‌هاى امام را لاى عمامه‌ات مى‌پيچيدى و از نجف مى‌آوردى سارى. در دلم گفتم: عبدالحسين‌جان، حالا ديگر هيچ بهانه‌اى ندارى. هم حوزه‌ات تمام شده، هم ملبس به لباس روحانى شدى و هم منبرى. يادت هست يك‌بار كه توى روستاى زغال‌چال منبر رفتى و روضه خواندى، ده - بيست نفر از ترس اينكه ساواك تو را بگيرد و شهيد كند، تا خانه همراهى‌ات كردند. بعد از زغال‌چال هم به امامزاده عباس رفتى و همان‌جا ساواك دو بار دستگيرت كرد، كه با يارى مردم آزاد شدى. در تظاهرات سارى، صف جلو راه‌پيمايان بودى و خيلى‌ها پشت سرت حركت مى‌كردند. وقتى سرهنگ ارتشى دستور تيراندازى داد و يك نفر شهيد شد، گُل‌هاى توى دستت را به‌طرف سربازان انداختى و فرياد زدى: «ارتش برادر ماست.» با همان كار سربازان آرام شدند. با شروع جنگ، گفتى رفتن به جبهه واجب است و راهى شدى. حالا ديگر هيچ بهانه‌اى ندارى. هم فعاليت‌هاى انقلابى‌ات تمام شده و هم جبهه‌رفتنت. خلاصه اينكه تكليف بر تو تمام است. نوبتى هم كه باشد، نوبت اين است كه كنارم بمانى. دوباره نگاهت كردم. تو هم نگاهم كردى؛ نگاهى ژرف و عميق. رداى سبزت در انوار گرمى كه از لابه‌لاى شاخسار درختان مى‌تابيد درخشيد. عطرى خوش فضا را پر كرده بود. از اعماق وجود نفس كشيدم تا ريه‌ام را از هواى پاكِ حضورت پر كنم. از باغ‌هاى دلپذير گذشتيم و به نهرهاى زلال رسيديم؛ نهرهايى كه زير سايه‌سار درختان جارى بودند. زير سايۀ درختان نشستيم. حال خوشى داشتم. آن‌قدر از حضورت خوشحال بودم كه فكر نكردم چطور يك‌باره پيدايت شد. حتى به اين هم فكر نكردم كه مقصدمان كجاست. كاش نفيسه، مرتضى، مجتبى و بقيۀ بچه‌ها هم اينجا بودند و يك دل سير پدرشان را مى‌ديدند. يادم هست هروقت توى كوچه و خيابان كودكى يتيم مى‌ديدى، با او مهربان‌تر از پدر بودى. حالا چه كسى دست نوازش بر سر شش فرزندت مى‌كشيد؟ از جا برخاستى. به سمت حوض زيبا و بزرگى، كه همان نزديكى بود، رفتى. يك جام از حوض پر كردى و به طرفم برگشتى. جام را گرفتم و گفتم: «دستت درد نكنه حاج‌آقااكبرى.» جرعه‌اى نوشيدم. دهانم از آب گوارا خنك شد. هنوز جام را به دستت نداده بودم كه كسى صدايم زد: «مادرجان، بيدار شيد.» پلك باز كردم. باورم نمى‌شد همۀ اينها رؤيا باشد: تو، باغ، سايه‌سار درختان، نهر جارى و...؛ رؤيايى صادقه، شيرين و زيبا. تو از حوض كوثر علوى سيرابم كرده بودى.... مباركه ليوان آب را به طرفم گرفت: «چى شده مامان‌؟ تو خواب همش آقاجان رو صدا مى‌زدى....» از جا برخاستم. به لحظه نكشيد كه باز دلم هوايت را كرد. از خانه بيرون زدم. از كنار پرچين‌ها و ديوارهايى كه با تنۀ شكستۀ درختان درست شده بود گذشتم. از زير سايه‌سار درختان نارنج، پرتقال و از كنار شاليزارها گذشتم. اينها كجا و آن باغ زيبايى كه در خواب ديده بودم كجا؟ زن‌برادرت، مشهدى‌طاهره، از بالاى ايوان دست تكان داد. هميشه مى‌گفت عبدالحسين برايم حكم برادر داشت. انگار مى‌دانست بازهم به گلزار شهداى لاليم مى‌روم. سفارش خودت بود تا كنار مادرت آرام بگيرى. در تمام مسير، جاى خالى‌ات عجيب دلگيرم مى‌كرد؛ اما غم دورى مى‌ارزيد به خوشحالى تو براى رسيدن به آرزويت. وقتى تلويزيون تشييع‌جنازۀ چمران را نشان مى‌داد، با گريه گفتى: «خداوند شهادت را نصيب ما بگردان.» چند روز بعد هم به آرزويت رسيدى. با فكر دوباره ديدنت در كنارِ حوض كوثر، قدم‌هايم را تندتر برداشتم. عبدالحسين‌جان، حالا ديگر هيچ بهانه‌اى ندارم. بچه‌ها را سروسامان داده‌ام و تكليف بر من تمام است. اين‌بار كه ببينمت، كنارت مى‌مانم.






جعبه ابزار