عبدالجبار قلی زاده آغوزبنی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید عبدالجبار قلی زاده (۱۳۴۴ بابل _ ۱۳۶۵/۱۱/۰۸ شلمچه) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش حکیمه علی گدا پور و پدرش غلامعلی نام داشت.عبدالجبار قلی زاده در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد.شهید بزرگوار مجرد و فرزند پنجم خانواده بود.عبدالجبار قلی زاده در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۱/۰۸ هجری شمسی در منطقه
شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
آغوزبن به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
چشمانم را بستم. قفسۀ سينهام به سرعت بالا و پايين مىرفت. قلبم تندتند مىزد. چفيه را از گردنم باز كردم. به كالكها و پروندهها نگاه انداختم. فرمانده نشسته بود پشت ميز. عكس شهدا را چسبانده بودند به در و ديوار. رفتم طرفش. بدون سلام و عليك، دستم را كوبيدم روى شيشه ميز. انبوهى از پوكهها و قطار فشنگها يك گوشه اتاق بود. دستم را كوبيدم به هم و شروع كردم به داد و بيداد: اين چه وضعى است؟ چطور شما پشت اين ميز بنشينى و عبدالجبارِ من آن طرف، جا بماند؟ امدادگرت را كه مىشناسى؟ مشخصات عبدالجبار را يكى يكى شمردم. همان طلبهاى كه هميشه توى منطقه روزه مىگرفت. چطور بايد شما اجازه بدهيد كه يك رزمنده آن سمت جا بماند. مگر كارى دارد كه شما خودت قطارفشنگ ببندى و بروى دنبال عبدالجبار بگردى؟ رگ گردنم زده بود بيرون و هر چه از دهانم درآمد، گفتم. خستگى ماهها حضور در منطقه هم بود. عروسى دخترم، توى روستاىمان آغوز هم از آن طرف. به ساعت نگاه كردم، نيمه شب بود. بهم گفتند كه عبدالجبار آمده. عبدالجبار! عصبانى شدم. چند ماهى بود كه منطقه بودم و صبر و حوصلهام كم شده بود. انفجارهاى پشت سر هم، اعصاب آدم را به هم مىريزد. آن يكى پسرم هم منطقه بود. پس كى مانده بود خانه؟ بهعلاوه مىخواستيم براى عبدالجبار عروسى بگيريم. داد كشيدم: مگر نگفتم عبدالجبار به منطقه نيايد؟ مگر نگفتم وظيفه يك روحانى درس خواندن است و بس؟! وقتى آمد و سلام داد، اخمهايم را ريختم و عصبانى باهاش دعوا كردم. رفت و چند دقيقه بعد، يك بشقاب پر از انار قاچ شده، مقابلم گذاشت و با آرامش خاصى گفت: دستور امام خمينى بود. من هنوز عصبانى بودم. گفتم: بايد برگردى. يك لحظه هم نبايد در خط بمانى. چشمهايش پر از اشك شد و روى صورتش ريخت. از عصبانيت خودم پشيمان شدم. گفتم: باشه بمان، به خدا سپردمت. نبايد به خواهرش واقعيت را مىگفتيم. بايد مىگذاشتيم كه عروسىاش را بگيرد. مردم چه گناهى كرده بودند مگر! از آن سمت بابل مهمان آمده بود. دخترم حساس شده بود؛ مىگفت: چرا شما هى با هم پچ پچ مىكنيد؟ حرف مىزنيد و هر وقت كه من سرمىرسم، حرفتان را عوض مىكنيد؟ دختر عمويش زد زير گريه. من عصبانى بودم. مگر قرار نبود كه خواهرش چيزى نفهمد؟ تو از كجا فهميدى بچه؟ دختر برادرم خواب ديده بود. توى خواب گفته بود مگر اينجا شاهچراغ است كه اينطور مىدرخشد؟ اينجا كجاست كه اينطور از آسمان نور مىبارد. گفته بودند مزار عبدالجبار است. من داد كشيدم كه: حالا بايد بيايى اين را تعريف كنى؟ او گريه كرد و گفت: مگر عبدالجبار طورىاش شده؟ اين را يك جورى جمع و جور كرديم؛ طورى كه دخترم متوجه نشود. آن يكى توى جمع گفت: سياوش را يادتان است. من ماندم كه چه مىخواهد بگويد. گفت: ديشب خوابش را ديده و سياوش گفته، دو ماه است كه اينجا سر درد دارم. گفتم: خدا رحمتش كند. مگر حرف مردۀ دو ماه پيش را آدم بايد توى عروسى بزند؟ گفت: آخر گفت ديشب سردردم خوب شده، از وقتى كه عبدالجبار قرار است كه بيايد، سردردم خوب شده. ما را قرار است ببرند پيش عبدالجبار تا پشت سرش نماز بخوانيم. خون خونم را مىخورد. از مجلس عروسى دخترم بيرون زدم. رفتم سر قبرى كه لباسهاى عبدالجبار را دفن كرده بودم. خودش كه مانده بود شلمچه. عصبانى، سر قبرى كه كنده بودم داد و بيداد كردم. گفتم: توى فاو مجروح شدى، به كسى چيزى نگفتى. آن وقت كه بايد مىگفتى نگفتى. حالا كه نبايد حرفى از شهادتت را كسى بفهمد تا اين عروسى سر بگيرد، هى به خواب اين و آن مىروى؟ به فرمانده عصبانى داد و بيداد كردم كه: اين چه وضعى است؟ چطور بايد اجازه بدهيد پيكر بچه من جا بماند؟ تو خودت پشت ميز نشستهاى و اگر از جايت بلند شوى و بروى منطقه، اين اهمال كارىها رفع و رجوع مىشود و پيكر عبدالجبار و عبدالجبارها مفقود نمىشوند. وقتى همه ديدهاند كه پيشانى عبدالجبار گلوله خورده، پس مىتوانند بگويند كجا گلوله خورده. پس بايد برويم و پيدايش كنيم. فرمانده ميز را جلو داد و من چيزى ديدم كه براى يك لحظه دلم مىخواست زمين دهن باز كند و من را ببلعد. هر دو پاى فرمانده قطع شده بود و به زحمت خودش را جابهجا كرد و گفت: من حاضرم هرجا كه مىگويى، برويم و عبدالجبار را پيدا كنيم. عبدالجبار دوازده سال، پيدا نشد. آن شب هم عروسى خواهرش برگزار شد. خواهرش اما خواب ديد كه در قبرستان بقيع است و جنگى واقع شده و عبدالجبار تير خورده و بعد چند فرشته آمدند و او را آنجا دفن كردند. بعد از دوازده سال كه عبدالجبار پيدا شد و به شناسايى پيكرش رفتيم، دوست او هم همراهمان آمد و گفت: خواب ديده كه شهيد ديگرى هم كنار عبدالجبار دراز كشيده. اسمش را از عبدالجبار پرسيده و عبدالجبار گفته كه اين شهيد، دوستش حسن فغانپور است. ما كه به شناسايى عبدالجبار رفتيم، تابوت ديگرى را هم كنار تابوت عبدالجبار گذاشته بودند. وقتى پرسيديم ايشان كى هستند، گفتند: شهيد حسن فغانپور!