• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

عباسعلی رضوانی گلوگاهی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید عباس علی رضوانی گلوگاهی (۱۳۴۷/۰۳/۰۱ گلوگاه _ ۱۳۶۵/۱۰/۱۹ شلمچه) متولد شهرستان شهید پرور گلوگاه استان مازندران است. سید موسی حسینی در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد ، مادرش زینب خواجوی و پدرش حسین نام داشت.عباس علی رضوانی گلوگاهی در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت ، تحصیلات را در مقطع ؟ با موفقیت پایان رسانید و در حوزه علمیه به فراگیری علوم دینی پرداخت.شهید بزرگوار مجرد و فرزند چندم؟ خانواده بود. عباس علی رضوانی گلوگاهی در عضویت بسیجی و در لشکر۲۵کربلا به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۰/۱۹ هجری شمسی در منطقه شلمچه و در عملیات کربلای پنج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت . پیکر پاک شهید پس از تشییع و در گلزار شهدای سفید چاه به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

شب دوم عميات بود كه شهيد شد. من فرماندۀ دسته بودم. هرچه اصرار كردم: «عباس برو عقب. در اين عمليات شركت نكن.» قبول نكرد. رفته بود يك‌جا ساكت قوز كرده بود. دلم از اين حالتش خيلى مى‌گرفت. يك‌بار فكش زخم برداشته بود كه با پانسمان سرپايى دوباره برگشته بود. انگارنه‌انگار مجروح شده. واقعاً دلم راضى نبود او را با خود ببرم. يك‌دفعه او را ديدم كه بى‌خبر از خانه آمده بود. اولين بارش بود. قبلاً فقط در بسيج پاسگاه شهيد صدوقى فعاليت كرده بود. اندازه شب‌پايى و تمرين تيراندازى. دفعۀ قبل وقتى با من همراه شد بابا در هر دو گوشش دعا خواند. خداحافظى كرديم و با هم راهى شديم. از خود شهر گلوگاه تا جنوب از خوشحالى پلك روى هم نگذاشت. دفعه آخرى كه ديدمش، فقط نگاهش كردم. رفتم و آمدم و مرتب تنه زدم بهش تا بيفتد. چنددفعه سكندرى رفت، ولى زبانش به اعتراض باز نشد. از وقتى رفته بود حوزۀ علميّه خيلى مؤدّب شده بود. احترام بزرگ‌تر از خودش را بيشتر از قبل نگه مى‌داشت. احترام استاد شاگردى. شب آخر راضى‌اش كردم برود دستۀ شهيد ملك‌پور كه فرماندۀ دسته بود. حين عمليات حواسم به او نبود. در دستۀ شهيد ملك‌پور آر. پى. جى بود كه سرش دعوا بود. آخر خود شهيد ملك‌پور، عباس را به‌عنوان كمك آر. پى. جى انتخاب كرد و هردو با هم شهيد شدند. عباس شناسنامه‌اش دست‌كارى بود. تازه پاگذاشته بود به هفده‌سالگى كه شهيد شد. از لحاظ بدنى ورزشكار و قوى بود. حتماً تركش خمپاره يا تير مستقيم به او خورده بود كه شهيد شد. من حتى براى يك‌لحظه هم در خون نديدمش كه فكر كنم زخمى شده و به عقب رفته است. شب عمليات، پسرخاله‌ام متوجه شده بود عباس يك‌جفت كتانى بزرگ پايش كرده است. به او گفت: «يك‌جفت كفش مناسب و اندازه بگير.» عباس جواب داد: «براى چندساعت ديگه معلوم نيست زنده باشم يا نه، بى‌خود يك كفش را دست‌زده نكنم. من با اين كتانى‌هاى ته‌لاستيكى راحتم.» در همان شب دوم عمليات كربلاى پنج شهيد شد. با او ديدارى نداشتم تا وقتى‌كه ۱۳۷۴ گروه تفحص جزبه‌جز خاك شلمچه را غربال مى‌كرد و شهيد مى‌جست. خودم را به معراج شهدا رساندم. نشانى برادر من همان كتانى‌هاى ته‌لاستيكى بود به همراه قطعه پلاكى كه داشت. با يك قطعه استخوان كه گفتند: «درون كتانى‌ها بوده.» استخوان ساق پا. آن را گرفتم و به خانه آوردم. همۀ فاميل جمع شديم. برايش دعا خوانديم. شمع روشن كرديم. مى‌خواستيم حسابى با او درددل كنيم. فضاى خانه با آمدن او روح معنوى پيدا كرده بود. هرچند پدرم، حاج‌آقا، هميشه در خانه مراسم مى‌گيرد. خانه خالى از ذكر دعا نبود، ولى وجود عباس باعث شد يك‌بار ديگر تجربه معنوى عميقى از زيارت عاشورا ببريم. عباس عاشق زيارت عاشورا و نماز جماعت بود. نماز جمعه در شهر كوچك ما برگزار نمى‌شد. خودش را مى‌رساند به يك شهر ديگر. شهرهاى شمال خيلى كوچك و به هم پيوسته هستند. نماز جمعه را در يك شهر بزرگتر و پرجمعيت‌تر مى‌خوانند. او برگشته بود. به عشق او نماز صبح را به جماعت اقامه كرديم. همسايه‌ها يكى‌يكى با خبر شدند و آمدند دستى به نيت زيارت و تبرك به تابوت كوچك او كشيدند. از دوستى شنيده بودم، هنگام شهادت امام حسين عليه السلام را صدا مى‌زد. كسى‌كه مولا و مقتدايش بود. كسى‌كه مدد مى‌گرفت و قدم‌هاى بلندى تا شهادت برداشت. عباس خيلى از من جلوتر بود. وقتى رفت مدرسۀ علميّه رستم‌كلا، واقعاً فكر نمى‌كردم بخواهد پا درون جبهه بگذارد. هميشه دائم‌الوضو بود. هميشه تقيد داشت به پاك بودن لباس‌هايش. به اينكه حرامى حلال نشود. خيلى خوشحال بود كه انقلاب اسلامى پيروز و مراكز فساد جمع شد. شمال رنگ پاكى به خودش گرفت، درست مثل آبى دريا و سبزى جنگل. اگر كسى از شهر ديگرى مى‌آمد و خلافى مرتكب مى‌شد سريع طرف را با زبان خوش هدايت مى‌كرد. خانواده هميشه او را حمايت مى‌كردند. هميشه از اينكه عباس در اخلاق پيشرفت كرده خوشحال و راضى بودند. عباس در سنى بود كه اكثر نوجوانان شيطنت دارند. با خانواده درگير هستند، ولى او آرام بود. خيلى احترام مادر و آقاجان را نگه مى‌داشت. مى‌گفت: «اگر دعاى خير شما نباشد، من به هيچ كجا نمى‌رسم.» وقتى شهيد شد، مادرم هميشه حسرت مى‌خورد كه چرا بچّه‌اش با دلخورى رفت. كاش! با مهربانى و ملايمت حرف زده بود. حداقل يك ديده‌بوسى و يك خداحافظى واقعى مى‌كردند، نه اينكه عباس نامه بنويسد و با همه خداحافظى كند. آن شب عباس برگشته بود و مادرم برايش كفنى به اندازۀ يك نوزاد درست كرد. او را با اسپند و چهارقل از زير قرآن رد كرد. آرامش پيدا كرد. تابوت را صبح خيلى زود به سپاه گلوگاه برگرداندم. ساعت ده همه جمع شديم و براى شهيد نمازميت خوانديم. اين چيزها رسم است. باعث مى‌شود احترام يك شهيد كه نه‌سال مفقودالاثر بود بيشتر حفظ شود. وقتى او را در خاك مى‌گذاشتند مادرم به خواهرهايم مى‌گفت: گريه نكنيد او خوشبخت شده. من هم سرم را بالا گرفتم. برادرم برگشته بود و من حس مى‌كردم بارى از دوشم برداشتند. بارى كه فقط وقتى حرفى از عباس مى‌شد نگاه‌ها به من برمى‌گشت. سؤال آن‌ها جواب هميشگى من را داشت. الهى شكر كه عباس برگشت. من برادر بزرگ‌تر بودم و بايد زودتر او را برمى‌گرداندم.






جعبه ابزار